نگاه روز / غیرعادی (مهرداد شیبانی)
" هر ناظر عاقلی می فهمید که این انتخابات غیرعادی بود". مهدی کروبی که حزبش راه افتاده و هاشمی رفسنجانی و محمد رضا خاتمی هم با روی خوش به او تبریک گفته اند، باز هم درباره انتخابات ریاست جمهوری حرف می زند.
کورتهیهک له کتێبه به نرخهکهی مامۆستای شههید ناسر سوبحانی
" مرۆڤ و ڕێبازی ژیان"
ئاماژهی کێلهشین: وێڕای سوپاس و پێزانینمان بۆ بهڕێوبهرایهتی سایتی نۆگهرا که ئهم وتارهی بڵاو کردۆتهوه، بهڵام به داخهوه ههندهک ههڵهی تایپی تێدا بووه له سهر ئیزنی خۆیان له کێلهشین دا به نهختێک دهسکاریهوه بڵاوی دهکهینهوه.
بۆ ئاگاداری خۆێنهرانی بهڕێز پێویسته بگووترێ ئهم کتێبه که یهکێکه له وتارهکانی عهللامهی شههید له ساڵی 1982 دا له شاری مهریوان تۆمار کراوه و دوایی خراوته سهر کاغهز.
به راشکاوییهوه دهتوانم بڵێم ئهم تێوره ، تێوهرێکی زۆر به هێزه و دهتوانێ جێگهی سهرنجی بیریاران و پیتۆڵانی بواری فهلسهفه به گشتی و فهلسهفهی ئهخلاق به تایبهتی بێت.داخهکهم تا ئێستاکه من ئهم وشانه دهنووسم هیچ چهشنه دانۆستان و لێکۆڵینهوهیهکی زانستی وهها له سهر ئهم بهدیهێنانه تێوریکانهی مامۆستای شههید نهکراوه و مخابن زۆرانێک لهو کهسایهتیانهی لهم بوارانه دا کار دهکهن؛ مامۆستا ناسریان نهناسیوه،تهنانهت ئاسهواره به نرخهکانی که زۆربهی ههره زۆریان به کاسێت تۆمار کراون تاکوو نۆکه خهمێکی ئهوتۆیان بۆ نهخوراوه،کێلهشین هیواداره ئهم کهلهپووره به نرخه به زووترین کات خهمێکی دڵسۆزانهی لێ بخورێت و بکهوێته بهر باس و لێکۆڵینهوه و شهقامی کوردیش ئهم بلیمهته نامراده زۆڵم لێکراوه زێدهتر بناسرێ و له بۆچوونه به نرخهکانی کهڵک وهربگیرێ. ئینشاڵڵا به هیوای ئهو ڕۆژه . به سوپاسهوه درێژه>>>>>>>
دهقی دیمانهکهی ئهمینداری گشتی یهکگرتووی ئیسلامی کوردستان له گهڵ ڕۆژنامهی ههرێم
بَلاهة احمد مرادلي وجبهته التركمانية البَلْهاءَ
محسن جوامير ـ كاتب كوردستاني
كما جاء في صحيفة (حريت) التركية، فان أحمد مرادلي ممثل الجبهة التركمانية في أنقرة بعث برسالة للسيد احمد نجدت سزر رئيس جمهورية تركيا، يلفت فيها نظره الى ما يسميه كمائن الدستور الاتحادي والتي يُخشى ان تكون منطلقا لتشكيل دولة كوردية في المستقبل، وكذلك إلى المادة (22) والتي تنص على منع إعادة أي لاجئ إلى بلده عنوة.. وهذا يعني بطبيعة الحال انه حتى في حال إعتقال الكورد المناهضين لتركيا، فانهم لا يُسلّمون إليها.
إقرأ النص الكامل في الصفحة التالية
چرا بحران ديني به وجود ميآيد؟
گفتاري از استاد محمد مجتهد شبستري
موضوع بحث(دين جامعه وفرهنگ)است و من به ارتباط اين سه موضوع با
يكديگر ميپردازم.
ارتباط دين با جامعه و ارتباط دين با فرهنگ واينكه نميتوانيم دين را مورد
مطالعه و بررسي قرار دهيم بدون اينكه به بررسي جامعه وفرهنگ بپردازيم.
اگر قرار باشد دين را در ارتباط با جامعه و فرهنگ مورد بررسي قرار دهيم و
مثلاً اين قبيل مسائل را مطرح كنيم كه تحولات اجتماعي چه تاثيري در آموزهها
و ارزشهاي ديني ميگذارد و يا اين مسئله را مطرح كنيم كه چگونه
تجربههاي ديني در قالب مفهومهاي كه در هر فرهنگ وجود دارد بيان ميشود و بيان تجربههاي ديني از قالبهاي زباني فرهنگ متاثر ميشود پس دين بايد معنايي داشته باشد كه بتوان ارتباط آن را با جامعه و فرهنگ تبين كرد و بايد قبلا عرض كنم كه منظورم از دين چيست؟
يك تصوير از دين اين است كه دين يك سلسله علوم و يك سلسله حقيقت ها و آموزهها در عالم معنا و در عالم باطن است نزد خداوند حقايق جاوداني است كه ما انسانها سعي ميكنيم به انها آگاهي پيدا كنيم حقيقت دين عبارت است از همين حقيقتها و واقعيتها كه در عالم معنا و در عالم باطن و ما ميخواهيم اين را بفهميم وبعد انسانها در مقام كوشش براي فهميدن آن حقيقتها آن علوم وآن معناهاي باطني تلاشهايي ميكنند و آنچه در مقام تلاش هاي انسانها بصورت تاريخي تحقق پيدا ميكند اين هم ديانت است.
حال گاهي ممكن است اين ديانت منطق باشد با آن دين كه در عالم معنا و واقع و باطن است و گاهي هم ممكن است منطق نباشد و اينجا است كه بايد بگوييم دين دچار آسيب شده است و بايد آسيبشناسي كنيم و بعد هم اين آفتها و آسيبها را بيان كنيم. اين يك نوع رويكرد به دين است يا يك نوع دينشناسي است آنچه كه ميخواهم عرض كنم و موضوع بحث من است به كلي متفاوت با اين رويكرد هست نميخواهم بگويم آن رويكرد باطل است الان ما در مقام بحث درباره اينكه كدام رويكرد درست است و كدام رويكرد باطل است و دلايل هركدام از دو طرف چيست نيستيم و ميتوانم به شما بگويم اين يك رويكرد است ويك نوع دينشناسي است نوع ديگر دينشناسي مي تواند وجود داشته باشد و بعد كساني كه آن رويكرد را دارند و كساني كه اين رويكرد را كه بنده عرض ميكنم دارند وكساني كه ممكن است رويكرد سومي را داشته باشند.
اينها ميتوانند در كنار هم بنشينند در محافل خاص خودشان و بحث بكنند و فضاي آزاد علمي داشته باشند و اهل مطالعه هم آنجا باشند و مباني و مقدمات اين قبيل بحثها را شنوندهها هم مطالعه كرده باشند و گفتگوي علمي در اين باره شود كه ضرورت بسياري دارد كه چيزي است كه متأسفانه بحث درآن سطحها در كشور ما انجام نميگيرد حالا ميخواهم مدل ديگري از رويكرد به دين را توضيح دهم: دين در آن معنايي كه امروز ازآن بحث ميكنم آن حقيقتها وعلوم ومعناهاي باطني موجود در عالم معنا نيست ، دين كار انسان است ،سلوك معنوي خود آدمي است كار آدمي است كاري است كه آدم آنرا انجام ميدهد كه بنده از آن به سلوك تعبير ميكنم "سلوك معنوي انسان".سلوك معنوي انسان يعني چه؟
راه افتادن آدمي است براي پاسخ به پرسش هاي سرنوشتسازي كه او را آرام نميگذارند ،اينك آدمي راه بيفتد براي پيدا كردن پاسخهايي به پرسشهايي كه او را ناآرامش ميكنند و پيدا كردن روشهايي درزندگي كه احساس ميكند كه اگر آن روشها را به كار ببندد رضايت باطن كسب ميكند و معني انسان بودن را درك ميكند.اين دنبال پاسخها راه افتادن،وقت صرف كردن و نوعي ساماندادن به اين زندگي ،متناسب با اين پاسخها، متناسب بااين روشها و به تعبيري ديگر، گونهاي دردمندانه زيستن، دين آدمي است من دين را دراين مفهوم مي گيرم. تعليمات پيامبران وانبياء و وحي،پاسخ دادن به اين درد آدمي است. مفروض در اين بيان اين بيان اين نيست كه دين در جايي است و آموزههايش حقيقتهايي است كه بايد بيايند و آنها را به ما بگويند بلكه مفروض در اين بيان است كه ديندارانه زندگيكردن، دردمندانه و مؤمنانه زيستن واينك من نميتوانم بگويم هر سخني كه بنام حقيقت گفته شده است وهر سخني كه بنام خدا گفته شده است پوچ بوده و باطل بوده و قضيه تمام شده است، اينك من اينجوري نميتوانم زندگي كنم، هنوز تعلقاتي دارم كه چيزي هست و صداي آن را در درون خودم ميشنوم و من را ناآرام ميگذارد اين چيست؟ تمام اين تلاشها دين آدمي است واگر دراينجا گفته شود اصل و اساس اين تلاشها يك تجربه است و نام آن گذاشته شود تجربه ديني بايد اين تعبير رادرست فهميد. هر كسي در درون خودش يك تجربه ديني دارد. تجربه ديني فقط اين نيست كه مثلاً انسان يك كشفي برايش بشود،فرشتهاي را ببيند و چهرههاي زيبايي را در عالم مكاشفه ،مشاهده كند وهمان طور كه عرفا گفتهاند از دل كسي بشود و غيب و خبر پنهاني براي او آشكار بشود؛ تجربه ديني تنها اينها نيست. اصل و اساس تجربه ديني همان فطرت الهي است كه درقرآن كريم برآن تكيه شده است. ما در ميان انواع تجربهها غوطه وتجربهها زندگي ميكنيم ويكي ازآن تجربه هايي كه ما را آرام نمي گذارد.همين است كه ما احساس ميكنيم گويا خبري هست، گويا حقيقت نهاني است،گويا اين هستي يك رازي دارد مثل راز براي ما نمايان مي شود و گاهي خودمان مثل راز براي خودمان ميشويم.آيا اين حالت برايتان پيش آمده است كه در خلوتي از خودتان سوال كنيد من كيستم و من چيستم و اين زندگي چيست؟اين معنايش اين است كه خود اين انسان براي خودش به صورت يك راز در آمده است. خيلي لذت دارد كه انسان خودش را يك راز تجربه كند و نه تنها جهان را راز تجربه كند خودش را هم راز تجربه كند همه چيز را راز تجربه كند.انسان آن روز زندگي برايش غير قابل تحمل ميشود كه همه چيز مثل كف دست برايش روشن شود گلهمند نبايد بشويم از اينكه چرا همه چيز براي ما مثل كف دست روشن باشد ما نميتوانيم زندگي بكنيم زندگي انساني قائم با رازهايي است كه انسان با آن رازها مشغول است وآن رازهاست كه شجاعت هستي و بودن را آدمي از آنجا ميگيرد گويي نيروي زندگي را انسان از رازها مي گيرد.اسطورهزدايي ممكن نيست كما اينكه امروز روي اين مساله بحثهاي خيلي زيادي ميشود كه از جهان انسان نميتوان اسطورهزدايي كرد يك اسطوره را ميزدايي اما همان ابزار كه اسطوره را با آن ميزدايي بعد از مدتي خود همان ابزار اسطوره ميشود.علم جديد از اسطورهها اسطورهزدايي كرد اما الآن علم جديد خودش به شكل اسطوره در آمده است.يعني آدمي دقيقا نمي داند كه علم جديد چيست؟به همين جهت هم هست كه تئوريهاي گوناگون در فلسفهي علم همهاش اين است كه ميخواهد بگويد علم جديد چيست اما همهاش تئوري داده ميشود و اين علم جديد پيدا نميشود در عين حال انسان هم از اين علم جديد نميتواند دست بكشد و با اين علم جديد زندگي ميكند اينكه انسان ميگويد من بايد به علم اعتنا كنم اين بايد از كجاست؟چرا بايد به علم اعتنا كرد؟اين قدرت اسطوره است اينكه انسان هيچ وقت بدون اسطوره نميتواند زندگي كند يعني انسان هيچ وقت نميتواند بدون راز زندگي بكند اگر به تمام معنا از زندگي آدمي راززدايي بشود ديگر آنجاست كه به نيهليسم ميرسد.آنجاست كه همه چيز پوچ مي شود.اينكه ميگويند همه چيز معني خودش را از دست ميدهد يعني تا آنجا معني است تا راز هست معني مساوي است با راز و ما همواره در معنيهايي كه داريم يك پوسته را ميشكافيم ميرويم در پوسته دوم اما ميبينيم كه آنجا نهايت كار نيست و يك پوسته ديگري پشت آن معني دوم هست وارد ميشويم در معني سوم ميبينيم باز تمام نشده است و يك پوسته ديگر هم پشت سرش هست يعني هر طرف ميچرخيم نهايتا ميبينيم كه گويي ما در برابر تجلي يك راز هستيم كه نميتوانيم به نهايت آن احاطه پيدا كنيم هيچ علمي ما را توانا نساخته است كه به نهايت آن چه كه موضوع همان علم است برسيم كه فكر كنيم كه در آن عالم ديگر رازي نداريم و همان موضوع كه علم در آن باره بحث ميكرد به نهايتش رسيده است بنا بر اين كوشش كردن براي تنظيم با رابطه با اين راز دين آدمي است و تجربه دين يعني هر كسي كه تلقي اين گونه دارد اين آدم تجربه ديني دارد تجربه ديني يك مسئله مرموز و پيچيده اي نيست البته كياني وجود دارند كه اين تجربه را ندارند شما با كسي برخورد ميكنيد كه فكر ميكنيد راز ندارد .شما اتفاق افتاده كه با يكي از دوستانتان برويد براي تماشاي يك منظره زيبا در طبيعت و شما وقتي كه به كوهستان و دشت زيبا ميرسيد به به بگوييد و بگوئيد چه زيباست ولي دوستتان بگويد: بابا اين درخت است ديگر اين همه زيباست زيباست ندارد.آدمهاي اين طوري هم پيدا ميشوند كه واقعا فكر ميكنند كه راز ندارند و همه چيز مثل كف دست برايشان روشن شده است اما مراد من انسانهاي ديني هستند.
خوب وقتي ميگوييم دين يعني اين تعاليم انبياء تعاليم وحي، تعاليم عارفان و تعاليم پاكان تمام آنها كوششهايي است براي پاسخ دادن به سؤالهاي آدمي كه ازاين ناحيه براي او پيدا ميشود و اين سؤالها سه دستهاند:
1.آموزههاي اعتقادي 2.آموزههاي اخلاقي 3.اعمال. بههر حال وقتي انسان به نوعي با راز مواجه ميشود ميخواهد گزارههايي درباره آن راز بيان كند و آموزههاي اعتقادي از اينجا شكل ميگيرد؛ بالاخره انسان ميگويد كه جهان مثلاً آفريدگاري دارد، معنايي دارد، حقيقتي دارد، خدا هست و يا درباره خود انسان يا آيندهاش وگذشتهاش يك گزارههايي را بيان ميكند اينها آموزههاي اعتقادي است كه به عنوان تفسير و تعبير آن تجربههاي دروني ود غدغههاي دروني شكل ميگيرد؛ در واقع اين آموزههاي اعتقادي تفسير آن دغدغهها است ما اين دغدغه را يا خودمان براي خودمان تفسير ميكنيم يا آنان كه نامشان پيامبران و پاكان و عارفان است آنها برايمان تفسير ميكنند يا مراجعه ميكنيم مثلاً به متن قرآن و از آنجا براي اين مسئله پاسخ ميگيريم كه دغدغههاي دروني مارا تفسير بكند وبه من بگويد كه من هستم يا مثلاً مراجعه ميكنيم به مثنوي مولانا ميگوييم كه به ما بگو ببينم كه پاسخ سؤالهاي ما چيست . از طريق اين مراجعهها و از طريق اين كوششها يك مجموعه آموزههاي اعتقادي تدوين ميشود، به صورت كتاب در ميآيد، بصورت علم كلام درميآيد وبه صورت الهيات درميآيد:
با گزارههايي مانند" بايد چنين كنم بايد چنان نكنم، بايد مهرورزي داشته باشم، بايد راست بگويم، بايد دروغ نگويم و..." آموزههاي اخلاقي شكل ميگيرد، حلال وحرام شكل ميگيرد، واجب و حرام شكل ميگيرد، مجاز وغير مجاز شكل ميگيرد كه يك گزارههاي ارزشي هستند آنگاه يك سلسله اعمال شكل ميگيرد، نيايشها شكل ميگيرد، پرسشها شكل ميگيرد، اعمال معيني شكل ميگيرد و انسان ديندار با اين سه مسئله زندگي ميكند يك سلسله آموزههاي اعتقادي ويك سلسله آموزههاي اخلاقي ويك سلسله اعمال كه انجام ميدهد سعي ميكند كه ارتباطي تنظيم بكند با آن راز نهاني. يكي از اين دينشناسان معروف كه روش دينشناسياش پديدار شناسانه است ميگويد كه شما هر ديني را كه در طول تاريخ شكل گرفته مطالعه ميكنيد به صورت سه دايره متداخل ميبينيد هر دين را در سه دايرهاي كه همديگر را احاطه كردهاند ودر مركز آن دايره كوچك وسطي تجربههاي ديني پيروان آن دين قرار دارد. همين دغدغههاي باطني و هرچه به آن تجربه رازگونه ارتباط پيدا ميكند مثل اميدهاي دروني آدمي اميد آدمي عشق آدمي صبر آدمي توكل آدمي كه تمامي اين شاخه هاي فرعي آن تجربه راز هستند.شما اگر تامل كنيد اميد با راز در ارتباط است صبر با راز در ارتباط است اعتماد با راز در ارتباط است همه اينها آويزان هستند از آن محور اصلي (راز گونه تجربه كردن خود و جهان) ميگويند در آن مركز دايره كوچك وسط اين تجربه ها قرار دارد در دايره بيروني آموزههاي اخلاقي و اعتقادي وجود دارند و در دايره سوم اعمال و شعائر ميان اين اعمال و شعائر(مانند:نماز خواندن و انفاق كردن و احسان كردن ها) ارتباط است با آموزههاي اعتقادي و آموزههاي اخلاقي كه در دايره دوم قرار دارد و هردوي اينها در ارتباط هست با آن دغدغههاي باطني و تجربههاي باطني كه در وسط دايره سوم قرار دارد و بعد ميگويد كه ممكن است بحران براي يك دين اتفاق بيفتد و توضيح ميدهد:موقعي بحران براي يك دين اتفاق ميافتد كه اين سطح دايرههاي گوناگون و اين سه محتوا كه در اين دايرههاي گوناگون هست با هم همخواني خود را از دست بدهد آموزههاي اعتقادي و آموزههاي اخلاقي همخواني با آن دغدغههاي دروني نداشته باشد تفسير شايسته و درست آنها نباشد و يا آن اعمال و شعائري كه انجام داده ميشود تناسبي با اين آموزههاي اعتقادي و اخلاقي نداشته باشد اينجاست كه در يك دين يا در تحقيق يك دين بحران اتفاق ميافتد.بحران تنها اختصاص به عالم سياست ندارد بعضيها ميگويند بحران سياسي در يك جامعه است يا بحران اقتصادي در يك جامعه است اما بحران در زندگي ديني نيز معنا دارد ممكن است در زندگي ديني يك جامعه بحران وجود داشته باشد.كي بحران به وجود مي آيد؟ موقعي نسل جوان آن جامعه دختران و پسران آن جامعه در شرائطي قرار بگيرند كه احساس كنند آن حقيقتي كه به دنبال آن هستند،آن راز كه به نوعي آن را تجربه ميكنند آنها را نا آرام ميكند.
آنچه كه به صورت آموزههاي اعتقادي و اخلاقي در تفسير آن رازها ميخواهند بگويند هيچ تناسبي باهم ندارند. اين آموزههاي عقيدتي و اين آموزههاي اخلاقي هيچ نوع رازي را براي آنها تفسير نميكنند زيرا مثلا ابزار قدرت شده اند يا آن اعمال ديني وقتي كه در جامعه انجام مي گيرد (نماز خواندن ها روزه گرفتن ها انفاق ها)شكل آن شكلهاي ديني است اما بر آورده كنندهي آن دغدغههاي دروني نيست.
ارتباطي با آن دغدغه هاي دروني ندارد به شكل خم و راست شدن در آمده است به شكل عادت در آمده است به شكل يك سلسله اعمال در آمده است كه گفتهاند تلقين كردهاند و القاء كردهاند در ذهن آدمي و طوطيوار انجام ميدهد و خودش هم نميداند كه دارد چكار ميكند.روزي مثلاً سه بار نماز ميخواند اما ميگويد اين كارها چه كارهايي است كه من انجام ميدهم به محض اينكه نماز خواندن به اين شكل در آمد انسان از خود مي پرسد كه اينها چه كاري است كه من ميكنم و براي چه ميكنم؟يعني رابطه ميان اين عمل ديني و آن دغدغهي باطني قطع شده و عين اين عمل را پاسخ به آن دغدغه باطني احساس نميكند آن دينشناس بزرگ، با شيوهاش در دينشناسي و پديدارشناختي مي گويد كه اينها اگر اتفاق بيفتد در زندگي ديني يك جماعتي بحران اتفاق ميافتد و زندگي ديني دچار بحران ديني است.خيلي عجيب است حالا شما ببينيد جامعه ما الان تا چه حد دچار اين قضيه است؟به خصوص در جامعه نسل جوان وقتي ما روبرو ميشويم اين را كاملاً مشاهده ميكنيم.آنچه بوسيله مبلغان آن آموزهها گفته ميشود در كتابها نوشته ميشود و از راديو و تلويزيون گفته ميشود كسي خيلي درك نميكند كه نسبت اينها با آن حقيقتخواهي و با آن رازخواهي كه در درون آن جوان هست چيست پاسخ آن نسبت اصلاً چيزهاي ديگري است.درست در همين جاست كه رابطه دين با جامعه و با فرهنگ خود را نمايش ميدهد چرا بحران ديني به وجود ميآيد؟چرا عدم انسجام و عدم انطباق ميان آموزههاي اعتقادي و ارزشهاي اخلاقي موجود در يك جامعه(كه به نام دين وجود دارد) و آن دغدغهها و حقيقتخواهي باطني به وجود مي آيد و يا ناهماهنگي ميان اعمال دين و آنها پديد ميآيد پاسخ آن اين است كه اين قضيه عوامل متعددي دارد و يكي از عوامل آن اين است كه دستگاه آموزههاي اعتقادي و دستگاه آموزههاي اخلاقي و دستگاه اعمال ديني اگر متناسب با تحولات اجتماعي و متناسب با تحولات فرهنگي تجديد نظر نشود كاركردهاي آنها دچار اختلال ميشود و رابطه آنها با آن دغدغههاي باطني قطع ميشود و به صورت يك سلسله اعمال مزاحم و بيمعنا جلوه ميكند. اگر متناسب با تحولات اجتماعي و متناسب با تحولات فرهنگي در دستگاه آموزههاي اعتقادي،اخلاقي و شرعي تجديد نظر نشود كاركردهاي آنان دچار اختلال مي شود و رابطه آنها با آن دغدغههاي باطني قطع ميشود وبه صورت يك سلسله آموزههاي مخل و بيمعنا و مزاحم جلوه ميكند پس چيزي وجود دارد به اسم (تحولات اجتماعي)كه بايد هوشيار بود وقتي اين تحولات اجتماعي اتفاق افتد متناسب با آن تحولات در آن آموزههاي اعتقادي اخلاقي واعمال و شعائر نيز تجديد نظر اتفاق بيفتد دوباره كوشش بايد كرد تا آن آموزهها قانونها واحكام به گونهاي بازسازي شوند كه بيان كننده آن دغدغههاي باطني باشند والا آنچه از هزاران سال پيش مانده همان طور بايد بماند و نميخواهيم رابطه اين ها را با تحولات اجتماعي بسنجيم و اين بحران ايجاد مي كند.من دو مثال ميزنم تا مطلب روشن تر شود:
روزي اين طور بوده است كه وقتي ميخواستند يك سارق و متخلف را مجازات بكنند در آن زندگيهاي ساده ابتدايي روستايي و شبه روستايي آن متخلف را مي آوردند در ميدان شهر و چند نفر هم مي آمدند آنجا ميگفتند:(اين متخلف يا سارق را ما داريم مجازات ميكنيم)يعني چيزي كه الان اسمش اجراي حدود و تعزيرات در ملأ عام است.
يك روز اين روش كاركرد اجتماعي مطلوبي داشته درآن مرحله زندگي اجتماعي مردم نوعي احساس امنيت ميكردند كه(عجب!دزد را گرفتند آوردند و خودمان با چشممان ديديم اين دزد را مجازات كردند پس ما امنيد داريم)و اين كار كه به نام دين و يا به نام يك حكم ديني اجرا ميشده به نفع دين بوده است.
به اين معنا به نفع دين بوده است كه چون جنبه هاي گوناگون وجود انساني و زندگي انساني از يكديگر قابل تفكيك نيست انسان احساس مي كرد كه از خدا چنين چيزي انتظار ميرود كه چنين حكمي داشته باشد زيرا اين امنيت به من ميدهد.
در يك ساختار خاص روستايي و نيمه روستايي با آن فرهنگ و سطح معرفتي كه وجود داشته است و با آن سطح زندگي چنين حكمي را در ملأ عام اجرا كردن بنام خدا و بنام دين يك كاركرد اجتماعي مطلوبي داشته و ناهماهنگي با آن دغدغههاي باطني نداشته است اما الان چطور؟شما بهتر از من پاسخ اين سؤال را ميدانيد كه چگونه كاركرد اجتماعي دارد كه كسي را بياورند و در يك جايي تجربههاي يكي يك دو سال اخير كه پاره اي از كارها انجام شد تجربهها نشان داد كه كاركردهاي بسيار منفي دارند.
تجديد نظر يعني اينكه بايد نشست و فكر كرد كه وقتي تحولات اجتماعي اتفاق افتاده و انسانها طرز فكرشان به گونهاي ديگر شده و تأمين سيستم امنيت براي يك جامعه معناي ديگري يافته چنين كاري به نام دين آثار منفي دارد و بحران تفكر ديني ايجاد ميكند و در آن تجديد نظر كرد و يكجور ديگر بايد اين مسائل را حل كرد اين را از باب مثال عرض كردم.
حالا مثال ديگري ميزنم:يك وقت مردم به گونهاي زندگي ميكردند كه ساحت زندگي هر انساني تقريبا 95درصد از آن در اختيار خودش بود و آن شخصي كه اسمش حاكم بود 5درصد مداخله ميكرد در زندگي انسانها و 95درصد از زندگي در اختيار خود افراد و در اختيار خود قبائل بود كه هر جور كه ميخواهند زندگي خود را تنظيم كنند و متناسب با سنتهاي قبيلهاي هر معاملهاي را كه ميخواهند بكنند هر خريد و فروشي را كه بخواهند انجام دهند و هر سفري كه بخواهند بروند.
تنها 5 درصد از ساحت زندگي روي دوش حاكم بود و مداخله حاكم در اين بود كه مثلاً دزدي وجود دارد آن دزد را بگيريد در فتوحات اگر خراجي وجود داشته باشد آن را تقسيم كند و محتسبي كه مثلا در بازار بگردد و مانع از اين بشود كه كسي به كسي ضرر برساند و يا مثلاً يك وقت حمله ميكردند به آن كشور مردم را خبر كنند كه بيائيد كه دشمن حمله كرده است و ما ميخواهيم از خودمان و از آب و خاكمان دفاع كنيم.
اينها در مجموع 5درصد يا 10 درصد از زندگي را شامل ميشود در آن مرحله از زندگاني اجتماعي چيزي به نام (فساد تراكم قدرت)اصلاً معنا و مفهوم نداشته اين حرف كه اگر قدرت در جايي متراكم شود فساد ميآورد معنا نداشت تراكم قدرت معنا نداشت در آن مرحله همين مقدار ميبايست گفت آقاي حاكم كه شما در 5 درصد از زندگي مردم مداخله ميكنيد در همان 5 درصد نبايد ظلم بكنيد در همان محدوده اگر مردم اعتراضي به شما دارند ميتوانند بگويند كه فلان جا خطا كرديد و فلان جا خلاف كرديد يعني كه همان چيزي كه اسمش(النصيحة لأئمة المسلمين) هست.اگر آن روز ميگفتند حكم خدا اين است يا آموزه ديني اين است كه آن حاكمي كه 5درصد اختيار زندگي را در اختيار دارد از او ميتوان انتقاد كرد همين ديگر چيزي بيش از اين در اين زمينه مطرح نميكردند و بعد هم ميگفتند كه در همان 5 درصد از او اطاعت كنيد بر مبناي بيعت اين روش عدم انتباق و ناهماهنگي با دغدغههاي باطني نداشت اما حالا چطور؟در دنيايي كه تراكم قدرت معنا پيدا كرده است و سرنوشت افراد دست حكومتها از طريق برنامهريزيها افتاده است.
و حتي ما با اينكه به اصطلاح در جهان سوم هستيم و با اينكه زندگي ما آن قدر مدرن نشده كه در جاهاي ديگر مدرن شده تمام سرنوشت ما در دست حكومت است.مثلاً چه كسي براي ما دانشگاه درست ميكند؟بودجه اختصاص ميدهد و برنامهريزي ميكند؟بعد از اينكه درس خوانديم در جايي بايد جذب كار شويم چگونه جذب كار شويم وبا چه مقدار حقوق و با چه درآمدي و چه مقدار وقت آزاد داشته باشيم كه به مطالعات شخصي برسيم چه مقدار در پيچ و خم تورم درامد و گراني و دوندگي و... باشيم؟اينها همه خارج از اختيار فردي من و شماست.تشكيلاتي وجود دارد بنام حكومت و دولت كه دولت در مفهوم جديد يك امر تازهاي است.
اين دولت در مفهوم جديدش در جامعههاي جديد و نيمه جديد تمامي اختيارات را در دست گرفته است و اينجاست كه چيزي به نام تراكم قدرت معنا پيدا ميكند و اينجاست كه چيزي به نام حقوق بشر پيدا ميكند و همين جاست كه اين سوال پيش ميآيد كه در چنين شرائطي چه حقوقي براي افراد بايد قائل شد؟
چه حريم غير قابل تجاوزي براي هر فرد در جامعه بايد قائل شد و گفت اين حريم شخصي اوست و كسي نبايد از اين حريم تجاوز كند و حتي دولت هم نبايد از اين حريم شخصي تجاوز كند؟در اينجاست بحث از حقوق شهروندان مطرح ميشود بحث از حقوق هر فرد از آن نظر كه انسان است قطع نظر از وابستگي اش تمام اينها معني پيدا كرده است.
در حالي كه اصلاً اين حرفها در500سال پيش معنا نداشت نه اينكه معنا داشت و كسي عمل نميكرد يا اجرا نميكرد بلكه اصلا معنا نداشت.شما برويد در يك قبيله روستايي 500 سال قبل بگويد(حقوق بشر) خواهند پرسيد:مگر از من چه چيزي ضايع شده كه حالا حقوق بشر را مطرح كردهاند در حالي كه زندگي من در اختيار خودم است و هر كاري كه دلم بخواهد ميكنم حالا حقوق بشر معنا پيدا كرده است و به همين جهت حقوق بشر ابزار تنظيم زندگي افراد در داخل جامعههاي مدرن و شبهمدرن در مقابل دولت مدرن است و وصفي ديني بر آن نهادن هيچ تغييري در مسئله نميدهد.
مدرن بودن دولت به اين معناست كه اختيار ما در دست برنامههاي آن است مانند برنامههاي توسعه پنج ساله كه مرتباً سرنوشت ما در همين توسعههاي پنج ساله و سه ساله و ده ساله شكل ميگيرد كه حال فرزندان ما چه جور آدمهايي خواهند بود؟فرزندان ما چه امكاناتي در اين جامعه خواهند داشت؟چه نوع تر بيتي خواهند داشت؟سياست داخلي چه خواهد بود؟سياست خارجي چگونه خواهد بود؟در يك چنين شرائطي است كه قدرت و تراكم قدرت و حقوق بشر و دامنه هر كدام از اين حقها و گسترهاش چقدر است و نظير اين بحث ها معنا پيدا كرده است.
حالا اگر در يك چنين واقعيتهاي اجتماعي ما بيائيم به نام خدا و به نام دين تمام اين بحث ها را مغفولعنه بگذاريم و ناديده بگيريم و بحث نكنيم در باره اينها و همين طور مانند 500سال پيش حرف بزنيم و فكر كنيم زندگي همان زندگي 500سال پيش است يك سلسله مسائلي را به نام احكام خدا بيان كنيم كه نه ناظر بر حل مشكل تراكم قدرت است نه ناظر به حل مسئله حقوق بشر است نه ناظر بر حل مسئله سرنوشت فرزندان آينده سرنوشت ماست.
اگر اينها را به اسم دين و به نام آموزههاي اعتقادي و آموزههاي اخلاقي بگوييم و به دنبال آنها يك سلسله اعمال خاص را بطلبيم اينجاست نسل جوان را دچار بحران ديني ميكنيم اينجاست نسل جوان ميگويد آن خدايي كه حكمش اينقدر بيتفاوت است من و فرزندان من و حق و زندگي من و عدالت من،من با اين خدا چه رابطهاي ميتوانم داشته باشم از آن طرف هم نميتواند از خدا دست بكشد از معنويت نميتواند دست بشد آن وقت اين وسط ميشود سرگردان از يك طرف به اين امر تعلق خاطر دارد از يك طرف هم ميبيند آنچه كه به نام تفسير آن راز به او عرضه مي كنند تفسير آن راز نيست.يك دفعه احساس ميكند كه همه چيز ابزار شده است و... اينجاست رابطه دين و جامعه روشن مي شود يعني معلوم ميشود كه دين- به آن معنا كه در اين بحث به آن نزديك شدهايم-سلامت آن دين و دين ماندن آن دين وخاص بي شائبهماندن آن دين درصورتي ميسر است كه تحولات اجتماعي و واقعيات اجتماعي آن مرحله از تقسيم كار كه جامعه در آن به مرحله به سر ميبرد و بافت و ساختي كه جامعه پيدا كرده است در نظر گرفته شود و متناسب با آن در هر عصر آن تجربه باطني تفسير شود و اين نميشود جز اينكه در آموزههاي اعتقادي و آموزههاي اخلاقي هر چند وقت يكبار تجديد نظر شود درفقه هم بايد تجديد نظر شود در اجتهاد ها هم بايد تجديد نظر شود بلكه پيش از اجتهاد در زمان و مكان و عميق تر از آن بايد تجديد نظر بشود.
اگر شما اين تعبير(عصري شدن دين)را شنيده ايد و عدهاي به اين تعبير فحش دادهاند براي اين است كه يا متوجه نشدهاند كه معنايي اين تعبير چيست و يا مغرضانه فحش دادهاند.
معناي اين تعبير همين است كه عرض كردم.دو مثال روشن هم زدم يعني وقتي كه واقعيات تغيير كرده است و از خدا سخن ميگوييم ازحكم دين سخن مي گوييم و از آموزههاي اعتقادي سخن ميگوييم به گونهاي اين سخن را بگوئيم كه واقعا ارتباط با آن دغدغه باطني من و شما داشته باشد و پاسخي براي آن باشد و بشود آن را به حساب آن خدا گذاشت بشود آن خدايي كه آن حكم را از من ميطلبد باز هم دوستش داشت.
و اما ارتباط با فرهنگ آن راز طلبي و آن حقيقتطلبي كه عرض كردم ارتباط با فرهنگ نيز دارد همان طور كه تحولات اجتماعي اتفاق ميافتد تحولات فرهنگي هم اتفاق ميافتد ما همه تجربههاي دروني خودمان را در چارچوب مفهوم هايي كه در يك فرهنگ موجود است بيان ميكنيم ما از فرهنگ و مفهومهاي آن خلاصي نداريم.
ما به هر متن آسماني كه وارد زندگي بشر شده است و به تمامي كتابهايي كه نامشان متن آسماني است فقط رويكرد انساني و زميني ميتوانيم داشته باشيم.ما انسانيم و روي زمين زندگي ميكنيم و فقط رويكردهاي زميني و انساني ميتوانيم به آن متنها داشته باشيم.
ما در آسمان نيستيم تا ببينيم از آسمان چه به زمين ميآيد.اگر كسي در آسمان بود او درك ميكرد كه از آسمان چه به زمين ميآيد.ما روي زمين هستيم منتها وقتي ما رويكرد زميني انساني به متنها ميكنيم آن وقت ميفهميم اين متنها آسماني است.
آسماني يعني چه؟يعني فراتر از چنگ و احاطه ماست يعني اين متنها آنچه سخن ميگويند كه ما به كُنه آن سخن و نهايت آن سخن احاطه پيدا نميكنيم.پرده پرده ما ميتوانيم آن سخن را بشكافيم و جلو برويم. ما هميشه ميتوانيم به آن يك رويكرد داشته باشيم.
خدا رحمت كند آيت الله طالقاني را اسمش تفسيرش را گذاشت(پرتوي از قرآن)خيلي حساب شده است نگفته تفسير قرآن بلكه گفت پرتوي از قرآن يعني متنهاي آسماني به گونهاي هستند كه وقتي ما ميخواهيم به اينها نزديك شويم پرتوهايي از اينها را درك ميكنيم ولي در عين حال احساس ميكنيم كه سخني كه با من گفته ميشود سخني است كه من به عمق و نهايتش نميتوانم برسم دائماً بايد خودم را با او مشغول كنم مثلاً يك آيه قرآن ميگويد (وكل انسان الزمناه طائره في عنقه و نخرج له يوم القيامه)هر انساني خودش خودش را ميسازد و بنا ميكند.انسان سازندهي خودش است.يا خودش را سعادتمند و با معنا ميسازد و يا خود را اهل شقاوت و تهي ميسازد.آدمي معمار هستي خويش است.
معني سادهي سخن اين است و اين سخن تنها در قرآن نيست در اپانيشادها هم هست در انجيل هم هست در كتابهاي بودا هم هست اينها آن دانشهاي خرد جاودانه عمومي بشر است كه همه جا هست.حالا وقتي كه به قرآن مراجعه ميكنيم ميبينيم كه به من اين را ميگويد احساس ميكنم اين سخن آنقدر عقبه دارد كه من هرچه كه به اين نزديك ميشوم كمي از آن را ميفهمم و باز من فكر ميكنم كه كمي ديگر بفهمم و باز هم همين طور.
حالا فرق نميكند در قرآن باشد يا در اپانيشادها باشد يا در تعاليم زرتشت باشد يادر مسيحيت باشد اين سخن آسماني است فراتر از چنگ من است يك عمر مرا مشغول ميكند اما رويكرد من زميني است.
من انسان زميني هستم و به همين جهت هم هست با ديگران مينشينم و گفتگو ميكنم و ميگويم من چنين ميفهمم شما عقيدهتان چيست؟معني اين سخن چيست؟چگونه ميشود عمق بيشتري از اين سخن را فهميد؟ميروم سراغ مثنوي مولانا ببينم مولانا چطور فهميده است چه چيز تازهاي را به من ميدهد؟بعد ميروم سراغ حافظ كه ببينم حافظ در اين باره چه ميگويد؟ميروم سراغ عطار ببينم او چه ميگويد؟اين(هرمنوتيك)است يعني يك گفتگويي با من كردهاند كه اين گفتگو شركت كننده هاي زيادي دارد من ميروم سراغ همه اين شركت كنندگان و از همه ميپرسم كه آقا شما چه ميفهميد؟يعني يك رويكرد تفسيري دائمي براي اينكه اين سخن را بهتر بفهمم.
اينجاست كه شما آسماني بودن را به اين معني تجربه ميكنيد.نكته ديگر اينكه:بايد توجه داشته باشيم كه اين متنها را و محتواي اصلي اين متن ها را از گرد و غبار و لباس(فرهنگ هر عصر)خالي كنم،از لباس بيان هر عصر خالي كنم و ببينم اگر اين متن را عريان كنم چه به من ميگويند؟مفهومهاي هرعصر چون جامه اي بر تن متن پوشيده شده و من اگر اين جامه ها را در بياورم چه به من ميگويند؟
اينجاست كه رابطه دين و متنهاي ديني با فرهنگ هر عصر روشن ميشود و اينكه بهتر فهميدن متنهاي ديني چارهاي جز اينكه از فرهنگ آن عصر(كه اين متن ديني در آن عصر پديد آمده)فراتر رويم، نداريم.
بايد از فرهنگمان هم فراتر برويم تا آگاهي پيدا كنيم كه سخن آن متن چيست.ما آموزههاي عقيدتي و اخلاقي تمام شدهاي كه اين بار تنظيم كردهاند و تمام شده است و تا هزار سال هم همه بايد بخوانندچنين آموزههاي نداريم.آموزههاي اخلاقي و آموزههاي عقيدتي هميشه بايد با يك ديد نقادانه زير ذرهبين نقادان باشد و با كمال آزادي بدون خط قرمز مشمول بحث علمي قرار بگيرد.
در بحث علمي و فلسفي خط قرمر معنا ندارد.منكر خدا ميآمد و كنار امام مينشست و ميگفت:آقا من منكر خدا هستم و او هم نميگفت كه اصلاً از پيش من بلند شود و برو والا يك آتشي از آسمان مي آيد.هم تو را ميسوزاند و هم مرا ميسوزاند يا شيطان خبيث بلند شو و برو اين حرفها نبود.
ديگر از انكار خدا خط قرمزي مهم تر در عالم دين وجود ندارد.پاسخ اين شبهه هم كه(سنگ روي سنگ بند نميشود اگر كسي بيايد و بگويد كه من اينجوري ميفهمم)اين است كه:مگر در ساير رشته هاي علمي چه طوري است؟مگر در ساير رشته هاي علمي اين طوري است كه هر كس از جايش بلند شود و بگويد من اينجوري ميفهمم؟تعدد قرائتها و برداشتها در تمام علوم چگونه است؟در باره يك بيماري اگر نظريههاي پزشكي متفاوتي وجود داشته باشد اين معنايش چيست؟معنايش اين است كه پزشكان ميتوانند نظريههاي متعدد داشته باشند و آنان كه به سخن پزشك عمل ميكنند يا به نظريه اين پزشك عمل ميكند يا به نظريه آن پزشك عمل ميكنند.
اهل تخصص و فن مي توانند نظريه هاي متعددي داشته باشند كه بر اثر بحث ها و بر اثر كنكاشهاي علمي پديد آمدهاند.دراين جا همين هم همين طور است كساني كه ميخواهند درباره صحت و سقم و حقانيت آموزههاي عقيدتي، آموزههاي اخلاقي واحكام خدا و فقه اظهار نظر كنند اينها كساني خواهند بود كه مقدمات لازم را براي اين كار كسب كردهاند،دانش دين را كسب كردهاند منتها دانش دين را با توجه به دنياي معاصر كسب كردهاند و نه دانش يك طرفه يعني ميدانند كه در دنيا چه خبر است در فلسفه عصر چه خبر است در روانشناسي دين چه خبر است در جامعهشناسي دين چه خبر است در علم عصر چه خبر است و از اينها آگاهند.
دانشمندان ديني متفاوتالعقيدهاي ميتوانند باشند(همين طور كه در دانشگاه مرسوم است)كه ديگران بتوانند بيايند و سخنان آنان را گوش كنند وببينند آنچه مي گويند و دليلش چيست؟با اين چه ميگويند ودليل او چيست؟درست مثل ساير اختلاف نظرات كه در ساير رشتههاي علمي است و هر وقت اين مسائل با يك اقدام سياسي ارتباط پيدا كند يعني اگر قرار بود يك نظريه ديني در يك اقدام سياسي نقش داشته باشد مثلاً در تدوين يك قانون نقش داشته باشد اما قرائتهاي مختلفي درباره آن وجود دارد در اينجا هم تكليف روشن است مردم درميان اين نظريههاي مختلف يكي را انتخاب ميكنند و به آن رأي ميدهند و قانون اساسي پيش ميآيد و راه حل دارد كسي نميآيد اجبار كند.
مثلاً چهار نظريه داريم و مردم ميگويند ما راي ميدهيم و اين قرائت را ميپذيريم به اصطلاح ما ميخواهيم قانون اساسي اين جوري باشد وقتي راي دادند اين مي شود قانون اساسي و همه به آن ملتزم ميشوند.
------------------------------------------------------------------
· منبع:هفتهنامهي گوناگون شماره 15 و 16 سوّم و دهم خرداد 1383
· از دانشآموز متين و با وقار آقاي محمّد شريفي كه زحمت تايپ را بر خود هموار نمودند صميمانه تشكر و قدرداني ميشود.
ضارةسةري کصشةي موسپمان دروست نةکردني فيتنةية... وةپامصک بؤ کةريمي مةلا مةجيد لة سةر بابةتي ضارةسةري کصشةي کورد لة نصوان ئيمان و ثةرلةماندا
اشارهي كێلهشين: اين مقاله حدود سه سال پيش به وسيله يكي از دوستانم از اينترنت اخذ شده است،متأسّفانه منبع دقيق آن براي من مشخص نيست وبه جهت اخلاقي مسئول لذا از دوستان عزيز خواستاريم در صورت اطلاع از منبع اين گفتار ، ما در جريان امر قرار دهند.
گفتاري در باب سكولاريسم:
مفهوم، مباني، مسائل و حيطههاي آن
دكتر هاشم آقاجري
نو انديشي ديني ومساله زنان
زن، مرد، كدام تصوير؟
گفتگو با مصطفي ملكيان
چكيده :
قرائت بنیادگرايانه از دين بر ظاهر دين جمود مىكند و به روح دين توجه چندانى ندارد. مردسالارى در پيروان اديان و از جمله در ميان مسلمانان، تا حد فراوانى به سبب آن است كه بنيانگذاران اديان در مقام تلقى از عالم واقع و چه در مقام ابلاغ تلقىشان از عالم واقع به مخاطبان خود، تحت تاثير فرهنگ زمانه خود بودهاند. تفاوتهاى طبيعى ميان زن و مرد وجود دارد ولى از اين تفاوتهاى تكوينى نمىتوان تفاوتهاى ارزشى را نتيجه گرفت.
در زمان معاصر سه قرائت اصلى از اسلام وجود دارد: بنيادگرايانه، تجدد گرايانه و سنتگرايانه. بين اين سه قرائت، يازده تفاوت وجود دارد كه به دو تفاوت از آنها كه در مساله زنان دخيل است مىپردازيم. تفاوت اول اينكه قرائتبنيادگرايانه بسيار ظاهرگراست و به روح دين و پيام وراى لفظ توجه چندانى ندارد و طبعا در برخورد با كتاب و سنت عدول از لفظ را به ندرت روا مىداند. اما قرائت تجددگرايانه پيامگراست و بر روح دين و پيام وراى لفظ تاكيد مىورزد. تفاوت دوم اين است كه قرائتبنيادگرايانه بسيار شريعتانديشانه است; يعنى تقريبا همه دين را منحصر در فقه دانسته، كيان دين را به بقاى فقه مىانگارد. در سنتگرايى به فقه به عنوان وسيله توجه مىشود; يعنى ميزان توجه به فقه كاملا متناسب با ميزانى است كه فقه مىتواند هدف را برآورده كند. در قرائت تجددگرايانه، فقه شان چندانى ندارد و به جاى آن، بيشتر اخلاق و رفتار اخلاقى محل توجه است.
كسى كه قرائت بنيادگرايانه از دين دارد، بر ظاهر آيات و روايات جمود مىورزد و به همان احكامى كه ده دوازده قرن پيش از كتاب و سنت فهم مىكردند اتكا مىكند. طبعا اين ديدگاه درباره زن، مردسالارانهتر است; اما قرائتهاى سنتگرا و تجددگرا با انعطاف بيشترى به مساله زنان نگاه مىكنند.
براى تفكر مردسالارى مىتوان سه مؤلفه در نظر گرفت و اين تفكر را با آن محك زد: اول آنكه اساسا زن را فرومايهتر از مرد مىشمارد; دوم آنكه سلسله امتيازات حقوقى و قانونى براى مرد قائل مىشود و سوم آنكه پدر تعيينكننده نسب است. تفكر مردسالار شدت و ضعف دارد; ولى اين سه مؤلفه در روايتهاى گوناگون از مردسالارى مشتركاند. در بنيادگرايى تفكر مردسالارانه شديدى وجود دارد. در اسلام سنتگرا گرايش مردسالارانه شدت كمترى دارد; چون دين اسلام بسيار انسانگرا و اخلاقگراست. اسلام تجددگرا به عقل بهاى فراوانى مىدهد و حقوق بشر را (به آن صورتى كه در اعلاميه جهانى حقوق بشر در سال 1948 تدوين شده) از مظاهر عقلگرايى مىداند.
به نظر من، مردسالارى در پيروان اديان و از جمله در ميان مسلمانان، تا حد فراوانى به سبب آن است كه بنيانگذاران اديان و مذاهب، چه در مقام تلقى از عالم واقع و چه در مقام ابلاغ تلقىشان از عالم واقع به مخاطبان خود، تحت تاثير فرهنگ زمانه خود بودهاند; ولى در همه اديان يك سلسله نكات انسانشناسانهاى وجود داشته كه نمىتوان آن را تماما تكذيب كرد; از جمله اينكه طبيعت زن و مرد تفاوتهايى با يكديگر دارد. اكثر جنبههاى فرهنگى زمانهاى كه بنيانگذاران اديان و مذاهب در آن مىزيستهاند، در اديان رسوخ كرده است و من در زمان حاضر، به عنوان مسلمان تجددگرا حق دارم كه آنها را كنار بگذارم و از وراى آن پيام دين خود را استنباط كنم. همچنين مىپذيرم كه اينها عرضى دين هستند.
البته از تفاوتهاى تكوينى(زيستى و روانى) ميان زن و مرد نمىشود تفاوت ارزشى را نتيجه گرفت; اما در عين حال بازتاب آن تفاوت تكوينى در مناسبات زن و مرد را در همهجا نبايد انكار كرد. آن چيزى كه اصلا قابل دفاع نيست، فرصتهاى نامساوى است; وگرنه نقشها ممكن است لامحاله تفاوتهايى داشته باشند. آنچه غيرانسانى و ناعادلانه است، تفاوت فرصتها به اين معناست كه فرصتهايى را كه در اختيار مردان قرار مىدهيم در اختيار زنان قرار ندهيم و بالعكس.
به نظر من، شباهت تصوير زن در اسلام يك، دو و سه (1) اين است كه در هر سه مورد ديد سازگار و يكدستى نسبتبه زنان وجود ندارد; يعنى در اين سه ديدگاه مواضعى نسبتبه زنان وجود دارد كه مردسالارانه است ولى در درون خود دستخوش تعارض ظاهرى است.
اما در مورد تفاوتها، مىتوانم ادعا كنم كه هر چه از اسلام يك به طرف اسلام دو مىرويم و از اسلام دو به طرف اسلام سه، موضعگيرى نسبتبه زنان منفىتر مىشود. به اعتقاد من، آنچه وضع زنان را در اسلام دو و طبعا در اسلام سه به اينجا كشاند، غفلت از روند حركت اسلام بود. انصاف اين است كه پيامبر اسلام براى بهبود بخشيدن به وضع زنان روندى را آغاز كرد. در 23 سال حيات ايشان، اين روند همواره رو به جلو و رو به بهبودى بود; منتها بعضى از فقهاى ما روند حركت او را فراموش كردند يا اصلا به آن توجه نكردند. آنها گفتند ما به آخرين امضاهاى پيامبر درباره زنان استناد مىكنيم و بر آن جزم و جمود مىورزيم. اينكه گاه گفته مىشود كه در متن مقدس هم زنان مخاطب قرار نگرفتهاند، بستگى دارد به تفسيرى كه شما از قرآن مىكنيد.
مثلا از آيه مشهور «الرجال قوامون على النساء»(نساء:34)
تفاسير بسيار متفاوتى شده است. حتى بعضى تفسيرها با بعضى از آيات ديگر تعارض ظاهرى پيدا مىكند. مثلا در جاى ديگرى هم آمده است:
«انا خلقناكم من ذكر وانثى»(حجرات: 13);
يعنى بين خلقت زن و مرد هيچ تفاوتى نيست. در آيه زير نيز همه چيز در باره زن و مرد به تساوى آمده است:
«ان المسلمين والمسلمات والمؤمنين والمؤمنات والقانتين والقانتات و...»(احزاب: 35).
در اينجا دو نكته قابل تذكر است: اول اينكه تغيير تلقى عالمان دين و جامعه دينى از زنان، به پاسخ اين دو پرسش هم بستگى دارد كه تلقى خود زنان از خودشان چيست و تلقى زنان از تلقى مردان درباره زنان چيست. نكته دوم اينكه خود زنان هم بايد به حوزههاى كلام و فلسفه وارد شوند تا بتوانند خودشان از دين تلقىاى داشته باشند و همچنين بر تلقى عالمان دينى و جامعه دينى از زنان تاثير بگذارند. «ساندرا هاردينگ» يكى از زنان معروف در اين حوزه معتقد است كه معرفتشناسى تا به امروز تحت تاثير ديدگاههاى مردانه بوده; ولى زمان آن فرا رسيده كه معرفتشناسى زنانه - فمينيستى - هم به وجود آيد. اگر مىشود به همه چيز از ديدگاه زنانه نگاه كرد و نبايد تفسيرها منحصر به تفاسير مردانه باشد، پس قرآن و روايت را هم مىشود از ديد زنانه تفسير كرد.
پس از تغيير ديدگاه فلسفى، بسيارى از تلقىهاى كهن هم تغيير مىكند; مخصوصا در دو حوزه: يكى در تلقىاى كه از طبيعت آدمى و رابطه زن و مرد وجود دارد و ديگرى در تصورى كه از ارتباط خدا با انسان وجود دارد كه تاكنون همچون تصورى بوده كه از ارتباط رئيس يا پدر خانواده با اعضاى آن خانواده وجود داشته است; يعنى تصورى مردسالارانه. تغيير اين تصور نه فقط در فقه، بلكه در اخلاق هم تاثير مىگذارد.
بحث فمينيسم بر سر آن است كه تاكنون فقط مردان به عالم، چه عالم بيرون و چه عالم درون، نگاه كردهاند. تا حال فقط مردان به روانشناسى، متافيزيك، معرفتشناسى، وجودشناسى و... پرداختهاند. حالا زنان مىخواهند خودشان به عالم نگاه كنند و تفسير خودشان را بدهند و گزارششان را در كنار گزارش مردان بگذارند.
------------------
منبع: مجله زن شماره 64 به نقل از وبلاگ معنويت و عقلانيت و مجله بازتاب انديشه
نگاهي به فلسفهي اخلاق در سدهي بيستم به ترجمه مصطفي ملكيان
«نگاهى به فلسفه اخلاق در سده بيستم» نوشته استيون دارول، آلن گيبارد و پيتر ريلتن است كه هر سه از اساتيد گروه فلسفه دانشگاه ميشيگان آمريكا هستند. به اذعان مترجم فرهيخته و صاحب نام اين اثر استاد مصطفى ملكيان اين كتاب دقيق ترين، عميق ترين و جامع ترين نوشته اى است كه تاكنون در زبان انگليسى در باب سير فلسفه اخلاق در سنت آنگلوساكسونى در فاصله سال هاى ۱۹۵۰ تا ۱۹۹۰ انتشار يافته است. ايشان در مقدمه كوتاه اما عميق كتاب مهم ترين مباحث نظرى و فلسفى در اخلاق و درباره اخلاق را به چهار گروه عمده تقسيم مى كنند: اول- اخلاق تحليلى يا فرااخلاق كه مجموعه اى از مباحث درباره اخلاق است كه جنبه مفهومى دارند. دوم- اخلاق دستورى يا هنجارى كه مجموعه اى از مباحث در اخلاق است كه جنبه مصداقى دارند. سوم- اخلاق توصيفى كه مباحثى پيرامون مشتركات نظرات، قواعد يا افعال اخلاقى ميان همه انسان ها است و چهارم- علم النفس اخلاقى كه مباحث فلسفى و تجربى ناظر به امور نفسانى و روانى آدمى در مقام فاعل يا ناظر اخلاقى است.پس از مقدمه كتاب بخش هاى اصلى كتاب با عناوين صحنه آرايى، احياى فرااخلاق و اخلاق جديد و نظريه اخلاقى جديد مطرح مى گردند. در بخش اول مباحث از مناقشه «مور» پيرامون فلسفه اخلاق و مغالطه تعريف «خوب» برحسب مفاهيم و الفاظ طبيعى گرايانه يا مابعدالطبيعى آغاز مى شود و به دوران شكوفايى فرااخلاق تحليلى و نقش ويتگنشتاين كشيده شده و به نامعرفت گرايان پيرامون واقعيت/ ارزش ختم مى شود. در بخش هاى دوم و سوم كتاب نيز به روش تعادل انديشه ورزانه با احكام اخلاقى سنجيده و توجه به علاقه مشترك پيرامون فهم اخلاق، شرايط لازم آن و آينده آن در پى ريزى اخلاقى جديد پرداخته مى شود و در فصل انتهايى اين نتيجه گيرى مطرح مى گردد كه هر گونه انقلاب واقعى در اخلاق بايد ناشى از در آميختن فهمى و حاوى اطلاعات بيشتر از روان شناسى، انسان شناسى و تاريخ باشد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: روزنامهي شرق پنجشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۳ - ۲۸ محرم ۱۴۲۶ - ۱۰ مارس ۲۰۰۵ شماره ۴۳۴
تنهايي، سكوت و عشق
بخش نخست
مصطفا ملکیان
"اين نكته كه ما بسيار خود دوستيم و همه چيز را در قالب آنچه براي ما عايد مي كند مي بينيم ، هيچ قبح اخلاقي ندارد . اين ساختار رواني ماست."
اين دهان بستي، دهاني باز شد كو خورنده لقمه هاي راز شد
با فرارسيدن روزها و شبهاي مبارك رمضان، نسيم معنوي دلهاي خزان زده و بي تاب را مي نوازد . همچون سال گذشته ، براي احترام نهادن و پاسخ به درخواستهاي بسيارخوانندگان مشتاق، در صدديم در اين ماه مبارك هم، پاره يي از آثار اخلاقي و معنوي استاد مصطفي ملكيان را در دسترس دوستداران مباحث معنوي قرار دهيم.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع:روزنامه ایران ، شماره ۱۹۶۸ - سال هفتم - شنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۰ ، Sat, Nov 17, 2001
ذيارو كؤمةلَطاكاني مرؤظ لة سةردةمي دروست بوونيةوة تا ئةمأؤ بة ضةند طؤأانكاريةكي سةرسوأماندا أؤيشتوة.!
هةموو ئةو سةردةمانةش لة أصطاي ثصغةمبةرانةوة (د.خ) كة لة لايةن خواي تاك و تةنياوة ثةياميان بؤ هاتوة يان لة لايةن فةيلةسوفةكاني جيهانةوة مرؤظايةتي بة ئاقاري طؤأانكاري لة أووي سيستةم و دةسةلآتةوة طؤأاوة. >>>>>
جايگاه اسلامگرايان كرد در معادلات سياسي عراق
استاد صلاحالدين محمـّد بهاءالدين
مترجم : عبدالعزيز سليمي
وهناو خوا که دهههنده و دلۆڤانه
خوشکان و برایانی ئازیز؛موسوڵمانانی ڕۆژوووان سڵاوی خوای گهورهتان پێشکهش بێت
مانگێک خوێندنی وانهی خواوهیستی و مهشقی پارێزگاریتان له قوتابخانه بێهاوتاکهی ڕهمهزان پیرۆزبایی لێدهکهین،هیوادارین خوای گهوره به لوتف و کهڕهمی خوێ ههموو نارهحهتی ، ڕهنج و زهحمهتهکانتان به پاداشی بێبڕانهوهی خۆی قهرهبوو بکاتهوه ،وه به ر ئهو فهرموودهیهی پێغهمبهری نازدارمان-دروود و سهلامی خوای لێ بێ- کهون که دهیفهرموو:من قام رمضان ايماناً و احتساباً غفر له ما تقدم من ذنبه»
پیرۆز بێ لێتان ئهو سهرکهوتنه که ئازایانه و پیاوانه له بۆتقهی تاقیکاری و له خواترساندا پشتی ئههریمنتان شکاند.دیسانهوه پڕ به دڵ له قووڵایی دڵهوه پیرۆزباییتان لێدهکهین سهرکهوتوو و سهرفیرازی ههردوو دونیا بن.
بهڕێوبهرایهتی کێلهشین
سرویس خبری کیلهشین
اشارهی كيلهشين:خوانندهی عزيز مطالب زير را از سايت ارزشمند فلسفهداتكام انتخاب نمودهايم ؛اميد است كه موجبات رضايت شما را فراهم آورده باشيم.
------------------------------------------------------------------------------------
-------------------------------------------------------------------
Copyright
: www.falsafeh.com
ئهمینداری گشتی یهکگرتووی ئیسلامی کوردستان: نامانههوێ بهشێک بین لهو مهنگییه سیاسییهی له کوردستان دا ههیه
درێژهی بابهت
چاوپێکهوتنی بهڕێز مامۆستا سهلاحهدین محهممهد بههائهددین ئهمینداری گشتی یهکگرتووی ئیسلامی کوردستان لهگهڵ ههفتهنامهی هاوڵاتی سهبارهت به جیابوونهوهی یهکگرتوو له لیستی هاوپهیمانی کوردستان
درێژهی بابهت
از انقلاب تا اصلاح
نویسنده:اولیور روی و فرهاد حسروخاور
مترجم: محسن متقی
با گذشت بيش از بيست سال از انقلاب ايران و استقرار جمهوري اسلامي همچنان شاهد انتشار كتابهايي در باره اين انقلاب و علل پيروزي آن هستيم. در آغازِ استقرارِ نظامِ جمهوري اسلامي، تلاش زمامداران جهت اسلامي كردن جامعه از طريق بنيادها و نهادهاي مختلفي چون سپاه پاسداران، كميته هاي گوناگون و انجمن هاي اسلامي بود كه هم عرضِ نهادهاي بازمانده از نظام سلطنتي سربرآوردند تا حافظ انقلاب و دست آوردهاي آن باشند. رهبران انقلاب و نسل جوانِ انقلابي اميد داشتند تا پس از چند سال ارزش هاي تازه اي را بر جامعه حاكم و نظام و جامعه اي اسلامي به عنوان الگويي سياسي-اجتماعي براي جهانيان عرضه كنند. به نظر مي رسد كه امروز بسياري از بازيگران اصلي صحنه سياست و اجتماع از باورهاي آغازين خود دست كشيده و با كوشش و پشتكاري جدي به بازانديشي در بسياري از باورهاي خود مشغولند. در حوزه پژوهشي نيز ديگر با كتاب هايي از قبيل انقلاب مذهبي چيست؟
سهرچاوه:کوردستان پۆست
-------------------------
لماذا خاطب بوش البارزاني بالرئيس؟
نشرت وكالات الانباء بان وزارة الخارجية التركية استدعت نائبة السفير الامريكي في أنقرة, وأبلغتها قلق تركيا بشأن الزيارة التي يقوم بها الزعيم الكوردي مسعود البارزاني رئيس كوردستان الى واشنطن واجتماعه بالرئيس الامريكي جورج بوش. وبحسب صحيفة ( حريت ) التركية, فإن نائب وزير الخارجية التركي نبي شانصو أبلغها بقلق واحتجاج تركيا حيال إطلاق صفة ( رئيس ) اقليم كوردستان على مسعود البارزاني من قبل المسؤولين الامريكان, واعتبر استخدام هذه الصفة " تهديدا لوحدة الاراضي العراقية ".
نگذاريم شعله پيوند اسلام و دموكراسي بميرد
گفتگوي روزنامه ياس با دكتر عبدالكريم سروش
* در طي حدود پانزده سالي كه از طرح نظريه قبض و بسط تئوريك شريعت مي گذرد اين نظريه و پاره اي محصولات آن نظير ايده حكومت دموكراتيك ديني, تكثر قرائت هاي ديني و روشنفكري ديني فراز و نشيب هاي زيادي را از سر گذرانده است, از يك سو اين آرا در فضاي فكري و سياسي سال هاي منتهي به دوم خرداد 76 اثر گذار بوده و از سوي ديگر طي همين سال ها اين آرا از جانب رويكردهاي مختلفي از قبيل اسلام فقاهتي, نظريه هرمنوتيك ديني و اخيرا از
جانب روشنفكران عرفي مورد چالش مستقيم و غير مستقيم قرار گرفته است, حتي برخي معتقدند خود شما در سال هاي گذشته و در مواضعي نظير «بسط تجربه نبوي», «ذاتي و عرضي در دين» و ... به شكلي تلويحي و نامصرح از مبادي و معرفت شناسي نظريه قبض و بسط فاصله گرفته ايد, با اين اوصاف دكتر سروش امروز تا چه اندازه خود را كماكان درون پروژه قبض و بسط و ملتزم به آن مي داند؟
سوال بسيار خوبي مطرح شد. حقيقت آن است كه من كماكان به پروژه قبض و بسط تئوريك شريعت وفادارم؛ چون اين پروژه ظاهري دارد و باطني. ظاهرا اين پروژه طرح اپيستمولوژي معرفت ديني است و باطن آن تاريخي ديدن دين است. شما مي بينيد كه در بسط تجربه نبوي من اين تاريخيت را گسترش دادم؛ به گونه اي كه تجربه نبوي را هم فرا گرفته است. من به اين پروژه به اين دليل پايبندم كه بشري بودن دين و تاريخي بودن آن را بر آفتاب مي افكند. ذاتي و عرضي كردن محتواي دين هم خارج از اين پروژه نيست. چون در حقيقت پيش فرضي را براي مطالعه دين به دست ما مي دهد. تفاوتي كه بين ذاتيات و عرضيات هست مطلقا به معني جدا كردن امر تاريخي از امر فرا تاريخي نيست؛ بلكه معناي ديگري دارد كه در آن مقاله هم آمده است (مسامحه, به معني تفاوت امور ضروري از امكاني). در باب معرفت ديني, در باب نسبت دين با مكاتب غير ديني خصوصا سكولاريسم و در باب نتايجي كه از قبض و بسط مي توان گرفت, شايد اكنون فكرهاي تازه اي داشته باشم؛ اما به اصل پروژه همچنان وفادارم. براي مثال اشاره مي كنم به موضوع دموكراسي ديني يا روشنفكري ديني. به گمان من اينها معناهاي روشني دارند و از ناسازگاري دروني هم رنج نمي برند و تزهاي كاملا قابل دفاعي هستند. اين كه مي بينيد امروز اين ايده ها مورد سؤال و طعن قرار گرفته اند, به خاطر عملكرد بدي است كه از طرف بخشي از حاكميت ديده مي شود و باعث شده كه هر چه پسوند ديني به خود مي گيرد مطرود باشد. اما صرفنظر از چارچوب سياسي اجتماعي كنوني از اين تزها به شكل كاملا معقولي مي توان دفاع كرد و آنها را فرزندان مشروع پروژه قبض و بسط دانست.
* در رابطه با همين بحث روشنفكري كه در واقع مفهومي مدرن و با پشتوانه هاي فلسفي خود بوده و بعضي آن را به جست و جوي حقيقت فارغ از هر گونه قيد پيشيني تعبير مي كنند, آيا افزودن صفت ديني به اين مفهوم كه قاعدتا محدوديتي از حيث التزام به پاره اي مباني و قيود ديني براي موصوف روشنفكري ايجاد مي كند, سبب نمي شود مفهوم روشنفكري ديني وجهي تناقض نما و پارادوكسيكال بيابد؟
به گمان من اينها كاملا قابل جمع هستند. البته با پاره اي توضيحات, در روزنامه ياس نو آقايي سخن شگفت انگيزي گفته بود كه روشنفكري ديني مثل دايره مربع امر تناقض آميزي است. من نمي دانم كسي كه اين سخن را مي گويد به مفاد آن كاملا واقف است يا نه؟ دايره و مربع با هم تضاد دارند, آيا روشنفكري و دين واقعا با هم تضاد دارند؟ آيا در تعريف روشنفكري ضديت با دين نهفته است؟ لااقل تعاريفي كه من از روشنفكري مي دانم چنين نيست و به نظر مي رسد گوينده اين سخن در ضديت با روشنفكري ديني تا آنجا پيش رفته كه بي باكانه چنين سخني بگويد.
به نظر من روشنفكري مفهومي است كه در آن نه ديني بودن و نه ضد ديني بودن هيچكدام نهفته نيست. گمان مي كنم كثيري از روشنفكران با سخن من موافق باشند. اگر مفهوم روشنفكري فارغ از دين يا ضد دين بودن است, آنگاه مي تواند هم ديني باشد و هم غير ديني و اين يك نتيجه گيري كاملا منطقي است, وقتي مفهومي در ذات خود فارغ از صفات متضاد باشد در عامل خارج مي تواند به هر دو متصف شود. در مفهوم انسان, سفيد يا سياه بودن نهفته نيست لذا انسان در عالم خارج مي تواند هم سفيد باشد و هم سياه و اين در انسان بودن او خللي وارد نمي كند. بله, اگر شما در تعريف انسان سفيد پوست بودن را وارد كنيد ديگر انسان نمي تواند سياه پوست باشد. همچنين چون در تعريف روشنفكري, ديني بودن يا غير ديني بودن اخذ نشده است در عالم خارج مي تواند متصف به هر دو باشد, يعني من منطقا هيچ ناسازگاري بين آنها نمي بينم و اصلا مسأله دايره مربع يا مربع مدور نيست.
نكته دوم اينكه گفته اند روشنفكري جست و جوي حقيقت است. چه اشكالي دارد كه شخص روشنفكري پس از جست و جوي حقيقت به اين نتيجه برسد كه ديانت هم حق است و آنگاه روشنفكر ديني بشود, مگر اينكه شما پيشاپيش فرض كرده باشيد كه هيچ ديني حق نيست و نمي تواند باشد. و اتفاقا اين همان موضعي است كه گوينده آن سخنان دارد. فرض اين گروه آن است كه اديان, حق نيستند و لذا در مقام جست و جوي حقيقت, شما هيچ گاه به ديني برخورد نخواهيد كرد. مي بينيد كه اين آقايان در طرح مسأله روشنفكري چه پيش داوري هاي ستبر و اثبات نشده اي دارند. و الا اگر حداقل به منزله يك فرض, چنين بپنداريم كه در اديان هم ممكن است حقيقتي نهفته باشد, در اين صورت اگر كسي آن حقيقت را ببيند و برنگيرد, ضد روشنفكري است. به نظر من به اين معنا شما مي توانيد روشنفكر ديني هم باشيد اما نكته مهم تر آن است كه تا كسي اپيستولوژي و معرفت شناسي خود را منقح نكرده باشد نمي تواند وارد اين بحث ها شود, حتي فردي كه گفته بود من نمي فهمم روشنفكري ديني چيست, چنين كسي بيايد و بپرسد تا جوابش را بگيرد. از نخوت كاري پيش نمي رود. چه كسي گفته است در اين عالم مي توان جست و جوي بدون پيش فرض داشت؟ اين حرف دست كم امروزه با تحقيقات عميق و دقيقي كه در معرفت شناسي شده پنبه اش به طور كامل زده شده است به قول مولانا: «اين چنين شيري خدا هم نآفريد» فقط تفاوت در جست و جوگران است كه بعضي از پيش فرضشان آگاه هستند و بعضي نيستند. بعضي ها آشكار مي كنند و بعضي مي پوشانند. به قول سعدي: هيچ كس بي دامن تر نيست. اما ديگران باز مي پوشند و ما بر آفتاب افكنده ايم. روشنفكري يعني طلب حقيقت به قدرت طاقت بشري. خدا رحمت كند فيلسوفان گذشته ما را كه هميشه در تعريف فلسفه اين قيد را مي آوردند كه فلسفه طلب حقيقت اشيا است به قدر طاقت بشري. مي گفتند ما كه چشمان خدا را نداريم ما كه وحي پيامبران را نداريم, ما انسان هاي معمولي هستيم با توانايي هاي محدود و به قول حافظ: «تر دامن و خواب آلوده», صادقانه مي كوشيم حقيقت را كشف كنيم و همين كافي است براي آن كه كسي را روشنفكر بخوانيم و لذا ديني بودن يا ديني نبودن هيچ لطمه اي به حركت حقيقت طلبانه روشنفكري نمي زند.
* شايد يكي از دغدغه هاي مطرح كنندگان اين بحث آن باشد كه به دليل تقليل دادن بحث روشنفكري به روشنفكري ديني و تجربه ساليان گذشته عملا وضعي پيش آمده كه يكسري حقوق و امتيازات از اين نيروهاي روشنفكري غير ديني سلب شده و بر اساس آن مرزبندي هايي شده و رفتار ديگري با آنها شده است. به تعبيري كه مرحوم مطهري دارند كه به جاي بحث از عدالت ديني بايد دين متصف به صفت عادلانه باشد اگر عدالت ديني باشد اين عدالت را باي متوليان دين تعاريف كنند و لذا معيار توزيع اين عدالت متوليان ديني خواهند بود. لذا دغدغه اين دوستان آن است كه اگر روشنفكري ديني تقليل پيدا كند اين بخش از روشنفكري غير ديني كماكان خارج از مدار حقوق و جايگاه بايسته شان قرار مي گيرند و چه بسا رويكرد روشنفكران عرفي در نقد روشنفكري ديني به همين موضوع بر گردد.
وقتي شما چيزي را تقسيم بندي مي كنيد قصد تقليل دادن نداريد. وقتي مي گويند مثلا در جهان هم انسان چيني داريم هم انسان آمريكايي, منظور اين نيست كه انسان ها را به چيني يا آمريكايي تقليل دهيم. اتفاقا من اين انتقاد را به طرف مقابل دارم كه معتقد است اصلا روشنفكر ديني وجود ندارد و روشنفكري را تقليل مي دهد به غير ديني يا حتي ضد ديني. (به نظر آن آقايي كه از مربع مدور سخن مي گفت). آيا اين يك تقليل غير علمي و خشن نيست؟ آن يك حكم كلمه تحكمي است؛ يعني قلم بر واقعيتي مي كشد كه هم وجود دارد و هم قابل دفاع است, يعني طرف مقابل است كه يك روش حذفي را در پيش گرفته است, يعني هنوز دستش به جايي بند نشده بناي حذف و تصفيه را گذاشته است. اينها حتي وقتي تاريخ روشنفكري را مي نويسند حرفي از روشنفكري ديني به ميان نمي آورند. پاره اي از اين آقايان هم روشنفكران ديني را به مشاركت در خشونت يا سوء استفاده از مناصب حكومتي كه داشته اند متهم مي كنند كه به گمان من اوج بي مسئوليتي است. روشنفكران ديني خيلي به اين كشور خدمت كرده اند و جلوي بسياري از تندروي ها را گرفته اند و اگر هم امروزه جايي به روشنفكري لائيك داده مي شود به مدد مبارزات و روشنگري هاي روشنفكران ديني است. به گمان من آينده روشنفكري در اين كشور در دست روشنفكران ديني است. روشنفكري غير ديني در اين كشور به گمان من نقصان هاي بسيار زياد دارد و من اين را مي گويم كه آنها بشنوند و نقصانشان را رفع كنند. روشنفكر در طلب حقيقت است و در جامعه در حال گذار, روشنفكر در شكاف سنت و مدرنيته حركت مي كند. اگر چنين است روشنفكر بايد هم به مدرنيته آگاهي كافي داشته باشد و هم به سنت, روشنفكران غير ديني و لائيك ما متأسفانه بضاعتشان از معرفت ديني بسيار اندك و نوادري از آنان زبان عربي را مي دانند. چطور كسي به خودش مي تواند اجازه دهد كه خود را روشنفكر بنامد و گذار از سنت به مدرنيسم را تئوريزه كند اما از فربه ترين اجزاي سنت يعني دين بي خبر باشد.
سخناني كه از اينان در باب دين شنيده مي شود عمق بي خبري شان را نشان مي دهد (سخنان بعضي ها كه بوي عناد مي دهد). لازم نيست اعتقاد به قرآن داشته باشند. دين فربه ترين اجزاي سنت در اين جامعه است, شما به عنوان روشنفكر بايد آگاهي عميق از اين جزء سنت داشته باشيد. روشنفكر لائيك كه حتي ترجمه فارسي قرآن را نخوانده و آگاهي از معارف ديني و تفسير و كلام و عرفان اسلامي ندارد چطور مي تواند اسم روشنفكر روي خودش بگذارد؟ و چطور مي تواند در آينده اين جامعه عميقا ديني, تأثير ماندگار و مفيدي بگذارد؟
اتفاقا به گمان من روشنفكران ديني در اين جامعه به حقيقت و گوهر روشنفكري نزديكترند. به دليل اين كه هم سنت ديني را خوب مي شناسند و هم مدرنيته را و البته اين شرط لازم است و نه شرط كافي و اين شرط لازم را روشنفكران غير ديني ندارند مگر استثناهايي. كوشش هم نمي كنند كه اين نقصان را رفع كنند. لذا بار اين مملكت با روشنفكري لائيك بار نمي شود, مرحوم شريعتي هر ايرادي كه به او داشته باشيم ولي از اين نكته نمي توان گذشت كه يكي از دلايل توفيق اش آشنايي با سنت ديني اين مردم بود و شرايط لازم روشنفكري را احراز كرده بود و لذا مردم مخاطب هاي طبيعي او بودند. روشنفكراني كه هگل را از پيامبر اسلام بهتر مي شناسند و آيزايابرلين را بهتر از مولوي مطالعه كرده اند وفا به شرايط روشنفكري نكرده اند و لذا سخنانشان در نمي گيرد و متعابعاني هم پيدا نمي كنند.
* اخيرا از زاويه ديگري هم نظريات شما و در مجموع نظريات روشنفكران ديني مورد نقد قرار گرفته است كه به نظر خود اين منتقادان ناشي از تفاوت دو موضوع انتولوژيك است. به اعتقاد اين گروه روشنفكران ديني از يك سو مايلند به منظور پاسخگويي به نيازهاي جديد بخش عمده اي از معرفت ديني را معروض تاريخيت و لذا ناكافي و نيازمند روزآمدي بدانند؛ ولي از سوي ديگر به دليل تعلق خاطر به دين اصرار دارند كه بخشي از دين را به عنوان ذات آن و فارغ از تاريخيت و لذا فارغ از نسبيت و تغيير بنامند. از اين رويكرد, روشنفكران ديني مورد اين سؤال هستند كه چرا حاضر به پذيرش نتايج مترتب بر آراء انتولوژيك و اپيستمولوژيك خود نيستند و نمي خواهند بپذيرند كه هيچ بخشي از دين نمي تواند معروض تاريخيت و نسبيت قرار نگيرد و البته بعضا در اين ميان به برخي نوشته هاي شما نيز استناد مي شود از جمله مقالبه بسيار مهم «بسط تجربه نبوي» كه در آن حتي نزول وحي هم ربط وثيقي با موقعيت تاريخمند پيامبر داشته است؟
بنده با آراي صاحب اين ديدگاه آشنا هستم و اخيرا در يك سخنراني آن را مورد نقد قرار دادم كه اميدوارم به زودي انتشار يابد. نويسنده آن مقاله آورده است كه اصل دين اسلام تا قرن دوم بوده و پس از آن هر چه اتفاق افتاده تحريف و ديگر نمايي در دين اسلام شده است.
*يعني موضع فلسفي خود اين منتقدان نيز ذات گرايي است؟
بله دقيقا. اين نويسنده مي گويد ذاتي و عرضي در دين درست نيست, بلكه همه اش ذات است. عرض نداريم. يعني او ذات گراي شش آتشه است. نمي دانم اين آقايان چه اصراري دارند كه به روشنفكران ديني درس دين بدهند. كساني كه خود نه درس دين خوانده اند و نه درد دين دارند سعي در دادن درس دين دارند كه في المثل شما بدانيد كه تمام كتاب بحار الانوار ذاتي دين است و اگر يك نقطه آن را انكار كنيد از دينداري به دور افتاده ايد! (اين عين سخن نويسنده نقد بر ذاتي و عرضي در دين است). من چون به ايده تاريخيت معرفت ديني كاملا وفادارم روشنفكري ديني را هم پاره اي از تاريخ دين مي دانم. لذا نمي توانم پاره اي از آن را اصل بگيرم و پاره هايي را فرع و نوآوري هاي امروز را تحريف دين يا خارج از تاريخ دين بشمارم. من نمي دانم آقاي (...) آيا يك بار يك جلد از بحار الانوار را به دست گرفته است يا نه. اگر گرفته بود چنان سخني نمي گفت, خود علماي دين هم نمي گويند كه همه آن كتاب ذاتي دين است هيچ عالمي پيدا نشده كه چنين ادعايي كند. اين است كه مي گويم كساني كه ذاتي و عرضي را در دين انكار مي كنند, در حقيقت انكار ذات نمي كنند, بلكه انتقادشان به من و امثال من آن است كه همه اجزاي دين ذاتي آن است, چرا شما بعضي از آن را ذاتي و بعضي را عرضي مي گيريد يعني آنها هم از پروژه ذاتي كردن بيرون نمي روند بلكه اعتراضشان آن است كه عرضي هايي كه شما مي گوييد هم جزو ذات هستند, غير از ذات چيزي نداريم. يعني دستگاه فكريشان دچار تناقض است و اعتراضشان اعتراض بي مبنايي است. و اما ذات گرايي به معنايي كه من در مقاله ذات و عرضي آورده ام اصلا به معني ذات گرايي ارسطويي نيست و حتي به معني ذات گرايي فنومنولوژيك هم نيست. ذاتي كه من در آنجا گفته ام مقاصد شارع است, گفته ام اگر پيامبر اسلام را فرد عاقلي بدانيم, ولو اينكه حتي پيامبر ندانيم, ايشان از نشر دعوت و مكتب خود مقاصدي داشته است و اين كار را به هوي و هوس نكرده است, اين مقاصد را حق بدانيم به هر حال در وجود اين مقاصد ترديدي نيست و اين ها مقصود بالذات اند و بقيه امور مقصود بالعرض و مقصود بالتبع اند. و غرض از ذاتي و عرضي همين است. و اين طور هم نيست كه بگوييم اين مقاصد در آسمان است يا در حوزه مثل افلاطوني است. آنها اتفاقا در دسترس ماست, اين سخن هم در دوره مدرن گفته نشده كه ما دين را از زير ضربه هاي مدرنيته خارج كنيم, سخني است كه از قرن چهارم هجري ميان مسلمان ها پديد آمده است. (از زمان امام جويني استاد غزالي و خود غزالي و سپس شاطبي و سپس ابن عاشور...)
* البته با اين تعريف و نگاه خاص شما به ذات گرايي بايد روشن كرد كه اين ذوات ديني, معروض تاريخ و لذا معروض نسبيت و تغيير قرار مي گيرند يا خير؟
شما بايد كوشش كنيد تا دريابيد مقصود شارع و پيامبر از آوردن اين مكتب چه بوده است اين يك كشف تاريخي است و معني ندارد كه معروض تاريخيت باشد. مثل اينكه شما بگوييد كه در گذشته نادرشاه به هند لشكركشي كرده است. اينكه معروض تاريخيت قرار نمي گيرد اين واقعه اي است كه در تاريخ رخ داده, ما مي گوييم در گذشته پيامبر اسلام چنين مقاصدي را در نظر داشته, البته درك اينها تئوري پردازي در باب مقاصد شارع معروض تاريخيت است. بدون ترديد, بلي اگر كسي قائل باشد كه شارع مقاصدي نداشته آنگاه نفي ذات مي شود, ولي از آنجايي كه من معتقدم كه پيامبر اسلام حتي اگر پيامبر هم نبوده اند شخص بسيار «عاقلي» بوده اند, مي گويم كه ايشان به عبث اين كارها را نكرده اند و مقاصدي داشته اند, بايد بكوشيم تا اين مقاصد را كشف كنيم و براي كشف اينها, همواره تئوري پردازي كنيم و آنها را مورد تفسير و باز تفسير قرار دهيم. و البته تئوري من درباره آن مقاصد ممكن است با تئوري شما تفاوت داشته باشد.
* و اگر اين تئوري ها با هم تفاوت داشته باشند كه قاعدتا دارند, معيار و ميزان صدق و كذب اين تئوري ها در كشف مقاصد شرع چيست؟ سودمندي عملي و تاريخي, سازواري منطقي يا موازيني ديگر؟
اين قصه هميشگي دانش است. چون دانش امر فردي نيست, نظريات من يا شما نيست, بلكه يك امر جاري و جمعي است و لذا بنده نظرات خود را در مورد مقاصد شارع بيان مي كنم شما و ديگران هم پيشنهاد مي كنيد, همين و بس. نهايتا در جامعه عالمان رأيي غلبه خواهد كرد.
* اجازه دهيد زاويه اي جديد را باز كنيم. در نامه اي كه خطاب به آقاي خاتمي چندي پيش منتشر كرديد از بن بست اصلاحات و عدم وفاي به عهد اصلاح طلبان سخن گفتيد. آيا در تحليلي كه اكنون از وضعيت اصلاحات داريد, صرف نظر از موانع ناشي از مقاومت محافظه كاران, واقعا بيشتر مشكل را عدم صلابت اصلاح طلبان در عمل به وعده ها و برنامه هاي خود و يا مشكلات ناشي از فقدان برنامه تئوريك در حوزه هاي مختلف مثل فلسفه دين, فلسفه سياست و... مي دانيد؟
البته من جانب تئوريك را فرو نمي نهم و معتقدم نقصان هاي جدي تئوريك وجود دارد و عمده ترينش هم عبارت است از سايه افكندن دين بر روي همه چيز. حركت اصلاحي تئوريكي كه بايد آغاز كنيم آن است كه پاره اي چيزها را كه جوهرا ديني نيستند از سلطه دين خارج كنيم, علم چنين است, اخلاق چنين است, فلسفه چنين است, كثيري از مسائل اجتماعي چنين اند, حركت اصلاحي در اين جهت سير نكرده است. از طرف ديگر حركت اصلاحي دچار كارشكني كساني شد كه مطلقا اعتقادي به آزادي, اصلاح و عقلانيت نداشتند, صد در صد قائل به اقتدار جناح خود بودند و جلوي هر پيشرفتي را گرفتند. آقاي خاتمي متأسفانه نه با اقتدار تئوريك از مواضع خود دفاع كرد و نه با اقتدار سياسي و همان طور كه در جاي ديگر هم گفتم با كمال احترامي كه براي ايشان دارم گمان مي كنم ميراثي كه به ايشان سپرده شد به خوبي حفاظت و حراست نشد و قدر آن دانسته نشد و لطمه هاي بسياري ديد. البته من خشنودم كه گفتمان مردم سالاري در جامعه, نسبتا گفتمان رايجي است و همين مطلوب است و نبايد گذاشت اين شعله خاموش شود, نفس اين خواسته كه بين اسلام و دموكراسي بايد پيوند بزنيم خواسته مباركي است و نبايد گذاشت كه اين شعله فرو بميرد و اين كوشش هايي كه اخيرا از طرف پاره اي از از نيكخواهان و بدخواهان صورت مي گيرد كه اثبات كنند هيچ نسبتي ميان اسلام و دموكراسي نيست به گمان من كوشش هاي خسارت باري است, و هم به لحاظ تئوريك و هم به لحاظ پراتيك به ما زيان خواهد زد. اولا وقي يك جامعه مسلمان مي كوشد خود را با موازين دموكراتيك آشناتر و نزديك تر كند اين راه را نبايد بست بلكه بايد آن را تسهيل كرد. ثانيا دموكراسي ذاتي ندارد كه ما بگوييم ذات اسلام با ذات دموكراسي ناسازگار است, مطلقا چنين نيست. هم ذات اسلام و هم ذات دموكراسي قابل باز تفسير و باز فهمي اند. دموكراسي مؤلفه هاي بسيار دارد و كثيري از آنها با انديشه اسلامي قابل جمع هستند, مثل تفكيك قوا و پاسخگو بودن حكام و... من حتي پيشنهاد مي كنم كه كلمه دموكراسي را برداريم و بجايش كلمه «نفي استبداد» بگذاريم كه هم قابل فهم تر است و هم مشكلات تئوريك كمتري دارد. يك عده مسلمان مي خواهند هم دينشان حفظ شود و هم دچار استبداد نشوند اين كوشش بسيار ميمون است, نبايد اصرار كرد كه چنين چيزي نمي شود. نبايد دينداران را هراساند كه اگر شما در حوزه دينداري بمانيد هرگز روي آزادي نخواهيد ديد. به دينداان بايد ياد داد كه دينشان را چگونه از استبداد بزدايند و اين يك آموزش است كه حركت اصلاحي بايد انجام مي داد و هنوز هم دير نشده است. البته دشمنان زيادي هم وجود دارند كه خون و استخوانشان از استبداد رشد كرده و با استبداد خو كرده است. اينها را بايد شناساند و هيچ گاه اين محور را نبايد فراموش كرد كه اولين قدم در راه اصلاح, نشان دادن آن است كه روح دين و دينداري با استبداد منافات دارد. به عبارت ديگر, گل ايمان در گل استبداد نمي رويد. ما به نوبه خود در اين زمينه كوشش زيادي كرده ايم. اميدواريم دوستان ديگر هم چنين كنند, آقاي خاتمي هم اين خط را رها نكند. من هميشه گفته ام همچون دوره مشروطه, هنوز مشكل استبداد را داريم و اولين دشمن ما استبداد است.
* من در اينجا دو سؤال دارم. اولا به نظرم مي رسد دفاع شما از امكان پذيري دموكراسي ديني بيشتر جنبه اي پراگماتيستي و مبتني بر مصلحت و سودمندي اين ايده در شرايط كنوني جامعه دارد و ظاهرا بيشتر دغدغه شما آن است كه طرح مباحث موشكافانه و نظري در خصوص برخي تعارضات اسلام و دموكراسي به مصلحت شرايط كنوني نباشد. در عين درك اين دغدغه صحيح شما, فكر مي كنم نيرهاي فكري و دانشگاهي از دكتر سروش به عنوان يكي از انديشمندان صاحب ايده, انتظار رويكرد دقيقتري در طرح مباحث نظري را دارند. حالا چه از حيث دفاع از امكان پذيري آميزه اسلام و دموكراسي و چه از حيث نشان دادن برخي تعارضات آن. نكته دوم آنكه شما پيشنهاد كرديد براي رفع چالش هاي فكري در خصوص جمع اسلام و دموكراسي, كلمه دموكراسي را برداريم و به جايش از واژه «نفي استبداد» استفاده كنيم. قطعا جناب عالي به خوبي مي دانيد كه يكي از مشكلات جامعه ايران در تاريخ معاصر عدم دقت لازم در كاربست مفاهيم فلسفي و سياسي و استفاده نابجا از اين مفايم بوده است كه در بسياري موارد سبب خلط مفاهيم, مخدوش شدن بار معنايي آنها و نهايتا بن بست ها و كاستي هاي تئوريك و نظري در اصلاحات ديني و سياسي در تاريخ معاصر بوده است. فقط در همين شش سال گذشته به استنباط ها و استفاده هاي ناصحيحي كه از برخي مفاهيم بسيار مهم نظير اصلاحات, جامعه مدني, دموكراسي ديني و... شده است دقت كنيد؛ و حال شما علي رغم اين مشكل ديرينه پيشنهاد مي كنيد كه به جاي واژه دموكراسي كه در همين شكل فعليش هم از آن سوء برداشت هاي بسيار مي شود از واژه لغزنده, غير ايجابي و به مراتب نادقيقتري نظير «نفي استبداد» استفاده كنيم. آيا فكر نمي كنيد اينگونه استفاده موسع از مفاهيم جدي و مهم فلسفه سياسي جديد كه پشتوانه هستي شناسي و معرفت شناسي ويژه خود را دارد به كدر شدن و عدم شفافيت فضاي انديشه سياسي جامعه و حتي مخدوش شدن هويت جريان هاي سياسي موجود بينجامد؟
چنانكه گفتم مسأله فقط مصلحت عملي نيست. به لحاظ تئوريك هيچ دليلي نداريم كه بگوييم دو ذات ثابت و تفسير ناشدني داريم, يكي اسلام و يكي دموكراسي و اين دو ابدا با هم جمع نمي شوند. بلي, بسيار كار آسان و عافيت طلبانه اي است كه بگوييم كاري به وضعيت جامعه نداريم و صرفا يك نقشه مدون كه در جاي ديگر تهيه شده است را مي آوريم و اگر مردم به آن عمل كردند به آنها آفرين مي گوييم. و اگر هم عمل نكردند آنها را لعنت مي كنيم. اين كار به نظرم بسيار غير مسئولانه است, ما هر نقشه و فكر سياسي اي كه داريم بايد آن را به درختي كه بر سرشاخه هاي آن نشسته ايم پيوند زنيم, نديدن اين مجموعه گرهي از كار, نخواهد گشود. فقط چند كتاب ترجمه خواهيم كرد و بس يا مثل بعضي هاي ديگر دائما ناله سر مي ديم كه دريغا كه ما مدرن نشديم و براي اينكه مدرن شويم بايد مدرن شويم! (اين محتواي كثيري از نوشته هاي مطول روشنفكر نمايانه در ايران است. متضمن هيچ راه حلي نيست). باز هم به تأكيد مي گويم كه يك انسان ديندار بايد بداند كه دينداري جز دي يك محيط غير مستبدانه امكان پذير نمي شود و اگر دينداران قانع شوند كه دينداري زوري و جبري دينداري نيست در آن صورت مؤمنين هم طالب نفي استبداد خواهند شد. من قبول دارم كه انديشه ديني, در طول قرون در ظل نظامات استبدادي رشد كرده و جدا كردن اين از آن در شرايط كنوني كار دشواري شده است ولي اين كار دشوار مسئوليتي است كه بايد آن را انجام داد. شناخت ما از خدايي كه مي پرستيم, پيامبري كه مي شناسيم, همه اينها بايد مورد تجديد نظر قرار بگيرد و همانطور كه گذشتگان حق داشتند خداي خودشان را بپرستند و پيامبر خودشان را بشناسند ما هم همانقدر حق داريم و هيچ گاه نمي توان اين باب را بسته دانست و گفت كه اسلام همان است كه در دو قرن اول جاري بوده است و بقيه بايد مقلدان كور آن دو قرن نخستين باشند. اما «نفي استبداد» به گمان من اگر گوهر دموكراسي نباشد, دست كم يكي از مؤلفه هاي اصلي آن است. براي نفي استبداد بايد تئوري پردازي كرد. يكي از تئوري ها, پيشنهاد دموكراسي بوده است. اتفاقا در مورد ساخت هاي اجتماعي و سياسي هميشه بايد به خاطر داشت كه آن ساخت براي حل چه مشكلي پديد آمده است. نفي استبداد آن قبله اي است كه هيچ گاه از آن نبايد رو بر تافت. كساني كه با پارادوكس هاي دموكراسي آشنا هستند, مي دانند كه تكيه بر نفي استبداد چه قدر راهگشا و گرانبهاست.
* و البته با اين توضيح شما كه بنا بر آن بايد درك جديدي از خدا و پيامبر و لابد بسياري از ديگر مفاهيم اصلي و مبنايي دين ارائه داد, آيا از پروژه قبض و بسط تئوريك شريعت (به تعبير لاكاتوشي آن) خارج نمي شويم و نيز اينكه آيا با اين باز تعريف جديد از اصول و مبادي ديني كه مفروض آن تاريخي ديدن دين و معرفت ديني است؛ به تدريج حوزه هاي سياسي و اجتماعي به سوي عرفي شدن و سوق دادن دين به حوزه خصوصي حركت نخواهند كرد؟
من به همان شعر توسل مي كنم كه «تو پاي به راه نه و هيچ مپرس, خود راه بگويدت كه چون بايد رفت». ما راهي را كه در حدود داده هاي كنوني درست مي دانيم آغاز مي كنيم و نتايج را هم هر چه شد به آن گردن مي گذاريم؛ اما ينكه دين به حوزه خصوصي بروند و سكولاريسم شكل گيرد, بحثي است كه مجال ديگري مي طلبد. ولي من اين را مي گويم كه دين در حوزه خصوصي هم تأثير خود را بر حوزه عمومي خواهد گذاشت. شما وقتي متدين باشيد هنگام رأي دادن كه متعلق به حوزه عمومي است به كسي رأي خواهيد داد كه دغدغه هاي ديني شما را در نظر بگيرد. همان اتفاقي كه الان در آمريكا مي افتد. بسيار بعيد است كه در آمريكا يك رئيس جمهوري غير مسيحي سر كار بيايد يا يك رئيس جمهوري كه آشكارا ضديت با دين مي كند. گر چه كه حوزه خصوصي از عمومي جدا است ولي اينها منفك از هم نيستند و بايد با احتياط بيشتري در باب اين جدايي سخن گفت. دين مانند اخلاق است و هيچ وقت به طور كامل به حوزه خصوصي نمي رود. ما ممكن است فقط داوري در مورد آنها را به حوزه خصوصي منتقل كنيم ولي تأثيرشان هميشه به حوزه عمومي منتقل مي شود. دين و اخلاق با ذات آدمي چنان عجين اند كه همه رفتارهاي او را زير فرمان مي گيرند. از جمله حوزه هاي عمومي را, و به اين معنا سياست هم در هر حال زير نفوذ دين قرار مي گيرند. از جمله حوزه هاي عمومي را, و به اين معنا سياست هم در هر حال زير نفوذ دين قرار مي گيرد. يعني جدا كردن صوري دين از حكومت يك حرف است, اما جدا شدن عملي دين از سياست حرف ديگري است و در جامعه اي كه ديندار است سياست آن خواه ناخواه رنگ ديني مي گيرد و لذا شما به عنوان يك متفكر يا يك رهبر ديني نسبت به دين مردم هم مسئوليت داريد كه آن را جهت و سامان خاصي ببخشيد.
* شما سال قبل بحث تجربه اعتزال را مطرح كرديد كه در خلال آن نقدي به ليبراليسم داشتيد. در فضايي كه در بحث كنوني داشتيم به نظر مي رسيد شما مايليد بر مرزبندي خود با كساني نظير روشنفكران عرفي كه مايلند راه حلشان را خارج از چارچوب هاي ديني ارائه دهند تأكيد كنيد. در صورتي كه در ابتدا و در مباحث مربوط به بحث قبض و بسط بيشتر تلاش شما آن بود كه از اسلام سنتي و فقاهتي مرزبندي داشته باشيد. از آن موضع تا اين موضع رويكرد شما تغيير پيدا كرده است. آيا در اين تغيير رويكرد و تغيير مرزبندي ها, ملاحظات سياسي يا حداقل نگراني هاي خاصي دخيل بوده است؟
در ابتدا هم گفتم من به پروژه قبض و بسط كماكان وفادارم و در سال هاي گذشته نيز در بسط اين پروژه كوشيده ام, و لب مطلب در آن پروژه, توازن بخشيدن ميان درون دين و برون آن بود. طرح تجديد تجربه اعتدال هم به اين خاطر بود كه من مي ديدم كه در جامعه ما راجع به سنت و مدرنيته فراوان بحث مي شود ولي اين مباحث يك سطحي از انتزاع رسيده كه بوي بحث هاي بي حاصل اسكولاستيك را مي دهد و به يك نوع بن بستي انجاميده است, طرفين در انتزاع مطلق كه مدرنيته چيست؟ سنت چيست؟ و چگونه مي شود از سنت به مدرنيته پل زد؟ و از اين قبيل بحث مي كنند, نه نمونه اي نشان مي دهند نه مصداقي و نه يك پرسش جدي مطرح مي كنند. من براي خروج از اين وضعيت كه آن را وضعيت عقيمي مي دانستم و مي دانم تجديد تجربه اعتزال را مطرح كردم. من معتقدم كه حل مشكل سنت و مدرنيته را بايد درون يك پروژه انجام داد و نه در فضاي خالي و منتزع. به گمان من تجربه اعتزال يك تجربه حاصلخيز است كه درون آن مي توان بذر اين بحث ها را كاشت و ميوه هاي عالي برداشت كرد. معتزله در تاريخ فكر اسلامي طرفداران عقلانيت مستقل از دين بودند و اين عقلانيت مستقل از دين براي آنها خطرات فراوان هم به همراه آورد. فقه و اخلاق مستقل از دين كه آنها مطرح مي كرند امروز هم براي ما بسيار ارزش دارد. از طريق اخلاق مستقل از دين شما مي توانيد رفته رفته به قانون مستقل از دين نزديك شويد و به اين ترتيب به جاي اينكه در باب بحث هاي سنت و مدرنيته بحث هاي انتزاعي بكنيم, در دل اين پروژه مي توانيم نشان دهيم چگونه مي توان سنت را فعال كرد و آن را به دوران مدرن نزديك كرد و آن را صورت تازه اي بخشيد و در عين حال از ذخاير سنت هم استفاده كرد. در كشور هاي عربي هم حركت احياگري, حركت احياي معتزله است و ما كه به زبان ادعا مي كنيم سنت شيعي, سنتي نزديك به سنت اعتزالي است بايد ااز ين مسأله بهترين استفاده را كنيم. ما براي مدرن شدن به اخلاق, به قانون و به خدايي احتياج داريم كه قيد عدالت بر دست و پاي او بسته باشد. خدايي پاسخگو و احتجاج پذير. و همه اينها در سنت اعتزالي است, ما درون اين سنت فضاي بسيار براي حركت و مانور داريم تا قصه سنت و مدرنيته را حل كنيم و لذا من در طرح تجربه اعتزال به هيچ وجه احساس نگراني نداشتم, من در واقع راهي را نشان دادم, براي برون شدن از يك انتزاع عقيم و بي حاصل و انشاء الله باز هم دنبال اين پروژه را خواهم گرفت.
------------------- منبع: روزنامه ياس نو ۲۹/۶/۱۳۸۲ به نقل از سايت نقشينه ------
منبع: وبلاگ یک لیوان چای داغ
دعا
درمورد دعا یک مطلب جالب توجه را از وبلاگ حامد قدوسی یافتم که با تشکر از نظرات زیبای وی و کسب اجازه آنرا در سطور زیر می آوریم.
دينداران در باب «دعا» عقيده دارند که:
۱) دعا میتواند باعث تاثير در امور عالم شود. پس امری واقعی است و افرادی وجود دارند که دعايشان در تغيير پيشامدهای اين دنيا موثر است.
۲) دعا باعث نمیشود امور از مسير عادی خود خارج شوند. مثلا هيچ دعايی باعث نمیشود آب خالص در سطح دريا در ۱۰۱ درجه بجوشد و گرنه اسم آن معجزه میشود و نه دعا. در واقع دعا از طريق روند عادی امور محقق میشود.
۳) توضيح دقيقتری برای مورد ۲ اينکه خداوند علاقه ندارد نظم عادي علت و معلولی عالم را بر هم زند جز در موارد بسيار خاص كه همان معجزه است. اين در حالی است كه روزانه ميليونها دعا در جهان رخ میدهد و تاثيراتی بر جای میگذارند. خود اين نشان میدهد كه دعا باعث به هم ريختن نظم نمیشود و گرنه هر روز بايد شاهد هزاران اتفاق عجيب میبوديم.
برای ادامه بحث بياييد فرض کنيم رابطه تمامي متغيرهای جهان را فرموله کرده باشيم. در نتيجه میدانيم جهان در لحظه بعد در وضعيتی قرار میگيرد که تابعی از وضعيت تمام متغيرهايش در لحظه قبل است و نيز میدانيم که بر اساس فرض بندهای دو و سه قرار است نظم علت و معلولی عالم به هم نخورد يعنی اين رابطه هميشه (حتی با وجود دعا) برقرار میماند.
اگر موارد فوق را قبول داريد به اين مثال دقت کنيد:
«هواپيمايی در حال سقوط است و درويشی مستجاب الدعوه در بين مسافران است. اگر درويش دعا نکند هواپيما قطعا سقوط خواهد کرد. درويش دعا میکند و هواپيما از سقوط نجات پيدا میکند.» بر اساس بند يک ما دينداران معتقديم که چنين داستانی محال نيست و امکانپذير است. شايد همهمان انواعی از آنرا تجربه کرده باشيم. حالا بيايد روی ماجرا کمی دقيق شويم. برای اين که هواپيمايی که در حال سقوط بود سقوط نکند بايد اتفاقات واقعا فيزيکی در عالم رخ دهد. مثلا باد قوی بيايد که آنرا در هوا نگه دارد. يا چرخدندهای که گير کرده بود آزاد شود يا خلبانی که بیهوش شده بود دوباره به هوش آيد و الخ. خود اين اتفاقات معلول زنجيرهای از اتفاقات فيزيکی ديگر در عالم هستند. مثلا برای اينکه بايد بيايد بايد دمای جايی از زمين تغيير کند و برای اين كه دما تغيير كند بايد ابرها كنار روند و همين طور تا به آخر. يعني هر تغييری خود نيازمند تغيير در علت آن است و همين طور به آخر. از سوی ديگر دعای درويش باعث میشد تا چند اتفاق فيزيکی جديد در عالم رخ دهد که بدون اين دعا رخ نمیدادند. يعنی با اين دعا وضعيت آينده سيستم عالم از S1 (اين كه باد نيايد يا چرخدنده گير كند) به S2 (آمدن باد و آزاد شدن چرخدنده و ...) تغيير يافت بدون اينكه درويش كوچكترين تغيير فيزيكی در عالم صورت دهد. او تنها كاری كرد كه كرد يك دعای معنوی بود. اين به اين معنی است كه دعای معنوی او بايد جايي «رابطه علت و معلولي» موجود در عالم را به هم ريخته باشد كه بدون تغيير فيزيكي وضعيت جهان تغيير كند يعنی فیالمثل بدون گرم و سرد شدن هوا باد بيايد. پس ما به تناقضی در فرضيات سهگانهمان رسيديم.
سالها است كه من هرچه به ذهنم فشار میآورم نمیتوانم بفهم تاثير متافيزيك روی فيزيك چگونه اتفاق میافتد.
| |||
|
PNA _ دوای ئهوهی رۆژی 23 ئهم مانگه بهڕێز مهسعود بارزانی سهرۆكی كوردستان به داوهتێكی رهسمی و بۆ گهشتێكی سیاسی و دیبلۆماسی بهرهو واشنتۆنی پایتهختی ویلایهته یهكگرتووهكانی ئهمهریكا بهڕێكهوت، ههروهكو بڕیاریش بوو لهو سهردانه رهسمییهدا سهرۆكی كوردستان لهگهڵ سهرۆكی ئهمهریكا له كۆشكی سپی یهكدی ببینن، دوێنێ له كۆشكی سپی بهڕێز جۆرج بوشی سهرۆكی ئهمهریكا پێشوازی له بهڕێز مهسعود بازانی سهرۆكی كوردستان كرد . | |||
|
|
امريكا تعترف بكوردستان
محسن جواميرـ كاتب كوردستاني
| محمد ئاراگۆن ئاین،عهلمانییهت ، فێندهمینتالیزم |
|
---------------------------- ئیسلام و گڵۆبالیزم .. محهمهد ئاراگۆن .وه:نهوزاد ئهحمهد ئهسوهد ---------------------------- منبع روزنامه توقیف شده اقبالگفتوگوي اختصاصي اقبال با نصرحامد ابوزيد:دين ضامن نجات بشريت است-سعيد طالبزاده
اشاره:
|
براستى تا چه اندازه اسلام و مبانى جهانشمول حقوق بشر با يكديگر سازگارند؟ آيا اسلام خود را دين برتر و فرد مسلمان خود را انسانى برتر از معتقدان به ديگر اديان مىداند؟ سخنگويان دين اسلام چه كسانى هستند، بعبارت ديگر، چه كسانى نيستند؟ آيا شواهدى حاكى از همخوانى اسلام و دمكراسى مىتوان مشاهده كرد؟ در اين زمينه صداى آلمان گفتگويى داشت با دكتر محسن كديور، استاد دانشگاه تربيت مدرس و نظريهپرداز الهيات اسلامى كه در اوايل اوت ۲۰۰۵ از سوى نهاد گفتگوى اديان در مراسم مسيحى «روز جهانى جوانان» در شهر كلن/آلمان شركت داشت.
------------------------------------------------------
منبع:سايت شخصى دكتر محسن كديور
| تصویب پیش نویس قانون اساسی جديد عراق | |
25/10/2005 |
مردم عراق، علی رغم مخالفت شديد جامعه اعراب سنی، پیش نویس قانون اساسی جديد را تصویب کرده اند.
کمیسیون انتخابات روز سه شنبه اعلام کرد ۷۸ درصد رای دهندگان پیش نویس را تصویب کردند، و ۲۱ درصد به آن رای مخالف دادند. در همه پرسی روز ۱۵ اکتبر، نزدیک به ۱۰ ميليون عراقی شرکت کردند.
اعراب سنی، که بیشتر از تمام جناح ها و گروه ها با پیش نویس مخالف بودند، فقط در دو استان - الانبار و سلاح الدین - توانستند به اندازه کافی رای منفی جمع آوری کنند. اما برای شکست دادن آن به آرای منفی کافی در سه استان نیاز بود.
ناظران سازمان ملل متحد گزارش دادند که نتایج درست بود و در رای گیری وشمارش آرا، معیارهای بین المللی رعایت شد.
در واشنگتن ، کاخ سفيد از نتايج رای گیری استقبال کرد، گفت روند سیاسی عراق همچنان پیش می رود و مشارکت شمار بیشتری از مردم در آن را " شوق انگیز و دلگرم کننده" توصیف کرد.
در این میان، روز سه شنبه در بمب گذاری و تیراندازی در بغداد و در شهر سلیمانیه در شمال عراق، دست کم ۱۰ تن کشته شدند.
ارتش آمریکا نیز روز سه شنبه مرگ دو تفنگدار دریائی ديگر را اعلام کرد. با مرگ آنها، در روز جمعه، شمار نیروهای آمریکائی که از زمان حمله به عراق در مارس ۲۰۰۳ کشته شده اند، به ۲ هزار تن نزدیک شد.
منبع:صدای آمریکا
الى مراسل جريدة الحياة :
طائرة الخطوط الجوية الكوردستانية هي الخلاص من إهانة تركيا للناس
ادامه>>>>>>
به نقل از وبلاگ برای فردا ) توضیح اینکه این گزارش در وبلاگ برای فردا در دو قسمت " چگونه معنوي تر زندگي کنیم" و " انسان های با کنش و بی خواهش" آمده است. )
چند هفته پيش، مصطفي ملكيان از انديشمندان و صاحبنظران ايران، به دعوت کانون توتم اندیشه به اصفهان آمده بود . من با چند تن از دوستان به مدرسه امام صادق رفتيم تا حرفها و نكتههاي او درباره « بحران معنا در جهان جديد» را بشنويم.
پيش خودم فكر مي كنم چه خوب شد كه دوستان توتم مرا به مانند برخي صاحبنظران و دوستان اصفهاني، به جلسه خصوصي صبح آنروزي كه ملكيان در اصفهان بود، دعوت نكردند و گرنه من نيز به مانند ديگر دوستان فراموش مي كردم كه اصل موضوع سخنراني ملكيان در اصفهان چه بوده، همچنان كه خود دوستان كانون توتم انديشه نيز در پي انتشار ناقص سخنان ملكيان در آن جلسه خصوصي، به تلاش افتادند تا منظور اصلي سخنان استاد را درباره هويت ايراني و ... توضيح دهند و اصل موضوع سخنراني ملكيان را فراموش و حتي چكيده سخنان او را نیز بر روي وب سايت يا وبلاگ خود قرارندادند!! لذا با اجازه دوستان، كليات مطالبي را كه ملكيان در اين جلسه مطرح كرد و دست و پا شكسته براي خودم يادداشت كرده بودم را جهت استفاده ديگرعلاقمندان، بر روي وبلاگم قرار مي دهم. اميدوارم بتوانم آنچه را كه ملكيان در جمع مردم اصفهان گفت با كمترين كاستي و نقص به مخاطبان و خوانندگان وبلاگم منتقل كنم.
مصطفي ملكيان در سخنان يك ساعته خود از سيزده پيش فرضي كه يك انسان ميتواند با آنها، زندگي بهتر و معنويتر داشته باشد سخن گفت، كه انصافاً نكات بسيار جالب و به روزي بود و گمان ميكنم اكثريت كساني كه در آن سخنراني بودند بهره و حظ لازم را بردند. البته من تنها دوازده نكته را يادداشت كردم كه يا احتمالاً آقا مصطفي همان دوازده نكته را گفتهاند و يا اينكه سيزده نكته را گفته و من يكي را جا انداختهام؛ آنچه را ميخوانيد گفتههاي اوست:
احتياج ما به معنويت در شرايط كنوني جهان بيشتر از هر زمان ديگري است، اما متأسفانه دسترسي به معنويت به مراتب از هر زمان ديگري كمتر و سختتر شده است.
هر چند پذيرفتن اين پيش فرضها تا حدي مشكل است اما براي دست يافتن به معنويت طي اين مراحل گريزناپذير است؛
و اما پيش فرضها:
1- تواناييهاي هر فردي بسيار بيش از آن چيزي است كه خودش تصور ميكند و هر تصوري كه از تواناييهاي خود داريد يقيناً كمتر از تواناييها دروني شماست. تواناييهاي ما امري ثابت و فيكس نيست، هر چه بيشتر از اين تواناييها استفاده كنيم، تواناييهاي دروني ما، بيشتر و بيشتر خواهد شد. مثل يك چاه آب ؛اگر از اين چاه 12 سطل آب بكشيم در آينده آب آن چاه چهارده سطل خواهد شد و حتي بيشتر، اما اگر از آب چاه استفاده نشود، آب آن چاه هيچ تغييري نكرده و همانجور ثابت خواهند ماند.
2- نظام جهان، نظامي اخلاقي است، در جهان نه نيكي گم شدني است و نه بدي. هر كس چه نيكي و چه بدي كند نتيجه آن را در همين دنيا خواهد ديد چرا كه جهان به گونهاي است كه نيك و بد اعمال ما را فهم ميكند و متناسب با اين فهم واكنش نشان ميدهد.
3- بايد بپذيريم كه امور جهان به دو دسته تغييرپذير و تغييرناپذير تقسيم ميشوند. بپذيريم كه در جهان همه چيز تغييرپذير نيست و همه چيز هم تغييرناپذير نيست اما اينكه چه چيزهايي تغييرپذيرند و چه چيزهايي تغييرناپذير، بسته به تواناييهاي هر انساني دارد و ممكن است برخي امور كه براي بعضي انسان تغييرناپذيرند براي برخي ديگر از انسان تغييرپذير باشند. اما بايد توجه داشته باشيم كه اين «واقعيات» است كه در جهان تغييرپذيرند و قوانين حاكم بر طبيعت تغييرناپذير بوده و كاري در اين زمينه از دست ما ساخته نيست. مثل اينكه انساني ميتواند از زير سقف اتاق خود، به زير سقف يك هتل، يك سالن، يك مدرسه و ... برود اما در هيچ شرايطي نميتواند از زير سقف آسمان خارج شود.
4- در ميان دسته تغييرناپذيرها، يكي از مواردي كه تغييرناپذير است «گذشته انسان» است و هر گونه كلنجار رفتن با گذشته و انديشيدن به آن، چيزي جز حسرت و غم و عدم كمال اخلاقي براي انسان در پي نخواهد داشت. ما كه هيچ، تغيير در گذشته، از قدرت خدا هم خارج است لذا تنها ما ميتوانيم گذشته را ترميم كنيم و نه آنكه تغيير دهيم.
۵- شايد در گذشته ما، مواردي از جهلها و خطاها و سوءنيتها باشد و به نوعي براي ما آزاردهنده باشد لذا هر كس كه ميخواهد گذشتهاش برايش بيزاركننده نباشد، ميبايست آيندهاش مبرّا از اين خطاها باشد و همچنين گذشته خود را بپذيرد و سعي در اصلاح آن داشته باشد. انسان ميبايست به گذشتهاش به مانند فرزند خودش نگاه كند، حتي اگر روزي آن فرزند در دوران كودكياش كثيف و پلشت و ناتميز بوده چون فرزند خودش است و به او تعلّق خاطر دارد حتي در بدترين شرايط نيز او را دوست دارد،. لذا به گذشتهمان در بدترين شرايط هم ميبايست به مانند كودك خودمان نگاه كنيم، نه كودك همسايه، چرا كه اگر كودك همسايه باشد شايد پلشتيها و ناتميزيهاي كودك و يادآوري آن ممكن است براي ما زجرآور و آزاردهنده باشد.
6- آينده تغييرناپذير نيست اما به كلَي هم در اختيار ما نيست. من بخشي از جهان هستي هستم، لذا بخشي از اين جهان را ميتوانم تغيير دهم و نه كل آنرا.
7- انسان ميبايست، با كنش باشد و بيخواهش. انسان معنوي كسي است كه تلاش و سعي خود را ميكند، اما در نتيجه آن بيتفاوت است چرا كه همه عوامل تغييرات آينده در دست او نيست. تنها بخش محدودي از آن در دست اوست مثل آزمون كنكور كه كسي تمامي تلاش خود را ميكند و در آزمون شركت ميكند اما نسبت به نتيجه آن بيتفاوت است چرا كه او تنها در نتيجه آن نقش ندارد، بلكه عوامل بسياري در نتيجه آن مي تواند دخيل باشد.
8- انسانهاي غيرمعنوي فكر ميكنند كه لذّت بخشي برخي امور به خاصيت همان امور بازميگردد. اين در حالي است كه انسانهاي معنوي پيش فرضشان آن است كه «اين من هستم كه اموري را لذَت بخش ميبينم يا نميبينم» امور پيراموني ما به ذات خود و در اصالت خود لذّت بخش يا غيرلذّت بخش نيستند بلكه اين نگاه ماست كه آنها را لذّت بخش يا غيرلذّت بخش ميكند و لذا اگر كسي بخواهد از چيزي لذّت ببرد اين درون خودش است كه ميبايست تغيير دهد نه چيز ديگر. مثل انساني كه ممكن است در كنار دريا و آسمان آبي زيبا ميتواند لذّت ببرد و همه اين زيبايي ها برايش لذّت بخش باشد اما كافي است نيم ساعت بعد به او بگويند كه فرزندش در داخل دريا غرق شده، آيا او ديگر از آن آسمان و درياي آبي لذّت ميبرد؟؟. مسلّماً نه. اما آيا دريا و آسمان تغيير كرده و زيبايهاي خود را از دست دادهاند؟ و يا اينكه چيزي درون آن شخص تغيير كرده است؟
9- ما «من»هاي فراواني براي خودمان تصوير ميكنيم: «من واقعي»، «مني كه از خودمان تصوير داريم»، «ديگران از ما چه تصوري دارند؟»، «تصور انسان از تصور ديگران چيست؟» و ... كه تعداد اين «منها» ميتواند بيشتر از اين هم باشد. انسان معنوي كسي است كه تنها به «من واقعي» و «مني كه از خودش تصور دارد» فكر ميكند و تلاش ميكند تا اين دو «من» را به هم نزديك كند ،نه اينكه دائماً به فكر اين باشد كه ديگران چگونه دربارهي او فكر ميكنند و...
10- «خوش آيندها» و «بدآيندها»، عقربه درستي از وضع رواني ما نيست. آدمهاي غيرمعنوي، تمام زندگيشان براساس خوشآيندها و بدآيندهاست . اماانسان معنوي كسي است كه «خوش آيندها» را به نفع «خوبها» قرباني ميكند و دائماً در قربانگاه است. چرا كه با اين قرباني زندگي پاك ميشود. خوشآيندها هميشه به نفع انسان نيست لذا رياضت و قرباني كردن شرط يك زندگي معنوي است.
11- حقيقت آزادي ميآورد. حقيقت نجات ميآورد. انسان معنوي هميشه در حال توازن است، توزين باورهاي خودش. لذا حقيقت ميبايست در سر لوحه فعاليتهاي يك انسان معنوي باشد.
12- سلامت رواني با توجه به بودنهاي ما اندازهگيري ميشود نه داشتنهاي ما. كسي سلامت اخلاقي دارد كه به ميزان «بودنها»ي خود توجه كند .
|
|
|
چند لينك جالب
*تحجرگرايى، بنيادگرايى، سنتگرايى ادامه>>>>>
*مردمسالاری دینی ادامه >>>>>>
كۆمهڵهي گهشهپێداني باراني بهريتانيا پێنجهمين ژمارهي ڕوژوونامهي "باران"ي دهركرد.
فهرموون دايبهزێنن
قولوا للسيد عمرو موسى:
مرحبا بعمرو موسى وصحبه في ديار الكورد: كوردستان.!
مرحبا بهم في أرض قسمت وتقطت أوصالها بفعل المصالح الاستعمارية, وكل وصلة سلمت لجزار فعل بها أفاعيل تجعل روايتها وتلاوتها الولدان شيبا.! <<<<<ادامه>>>>>