تبليغاتX
كێله‌شین

ya Rabb

+ نوشته شده در 84/07/30ساعت 17:33 توسط كێله‌شین |

  • دموکراسی حداقلی و حداکثری

                                                    محمد سعيد حنايي كاشاني

 

اشاره كێله‌شين:نخستين شماره‌ی فصلنامه‌ی فرهنگی - فلسفی «مدرسه» در اوايل مردادماه منتشر شده بود،  يکی از مباحث ويژه‌ی اين شماره «دموکراسی حداقلی و حداکثری» بود و گفت و گويی هم با محمد سعيد حنايي كاشاني در اين باره صورت گرفته بود که اکنون آن را در اينجا در دسترس می‌گذاريم.

ادامه مطلب را در اينجا بخوانيد>>>>>

+ نوشته شده در 84/07/29ساعت 22:4 توسط كێله‌شین |

هیوا مرادی
گزارشی از وضعیت مذهبی اهل سنت در شمال استان آذربایجان غربی

استان آذربایجان غربی در میان سایر استانهای ایران از وضعیت و شرایط استثنائی برخوردار است .این استان از طرفی با کشورهای عراق، ترکیه، ارمنستان و آذربایجان مرز مشترک داشته و در داخل نیز دارای قومیتها و مذاهب گوناگون و مختلف است.
    در این استان به لحاظ قومی اقوام کرد، ترک و ارمنی وجود دارند و از لحاظ مذهبی نیز سنی، شیعه، مسیحی و علی‌اللهی در این استان ساکن می‌باشند.

 ادامه ....

+ نوشته شده در 84/07/27ساعت 17:26 توسط كێله‌شین |

rahand

 

دایبه‌زێنه

+ نوشته شده در 84/07/26ساعت 23:39 توسط كێله‌شین |

اشاره‌‌ي كيله‌شين: خوانندگان عزيز آنچه از نظر شما مي‌گذرد پرشس و پاسخي سترگ است كه با يكي از فيلسوفان ومحققان دين‌پژوه اين ديار كه همكنون در ايالت كاليفرنياي آمريكا مشغول تحقيق و تدريس در مورد فلسفه‌ي دين  ومعرفت‌شناسي  و عرفان است ، مطرح شده است و نامبرده كانديداي دريافت دكتري فلسفه از دانشگاه باربارا سانتاي كاليفرنيا مي‌باشد؛اين فرد كسي نيست جز آرش نراقي مؤلّف "رساله‌ي دين‌شناخت". اين پرشس و پاسخ از سايت شخصي ايشان برگرفته شده است.

آرش عزيز  اميدوارم كه شما موفق باشيد،من بسيار انديشيده‌ام اگر هستي صادقانه واقعاً يك پيش‌شرط لازم براي خوشبختي باشد. شما چگونه ميان حقيقت و راستي آشتي برقرار مي‌كنيد در حاليكه خوشبختي براي يك شخص مي‌تواند يك امر محتمل‌الوقوع دروني باشد؟


پرسش مرد افکنی است، و درباره ی آن بحث و نظر بسیار بوده است.  شاید اساساً نتوان به این پرسش پاسخی قاطع و کاملاً روشن داد.  اما دست کم بگذار من تلقی خودم را از این مسأله بیان کنم، و داوری نهایی را به خود تو بسپارم.

            1. به گمانم "حقیقت" فی حدّ ذاته ارزشمند است، خواه نقشی در تأمین خوشبختی داشته باشد، خواه نداشته باشد.  بهترین دلیل آن همین پرسشی است که تو مطرح کرده ای.  نفس اینکه تو درباره ی رابطه ی حقیقت و خوشبختی تأمل می‌کنی و درباره‌ی آن می پرسی نشان می دهد که مایلی "حقیقت" امر را کشف کنی.  یعنی برای تو مهم است که بدانی آیا حقیقتاً رابطه ای میان حقیقت و خوشبختی هست یا نه.  فرض من بر این است که نحوه ی زندگی تو به تناسب آنکه رابطه ی میان آن دو مقوله را حقیقتاً چگونه ارزیابی کنی، تفاوت خواهد کرد؛ اگر تو معتقد باشی که صادقانه زیستن (یعنی کشف حقیقت، پذیرش حقیقت، و زیستن بر مبنای حقیقت) حقیقتاً شرط لازم و ضروری خوشبختی است، به یک نحو زندگی خود را سامان خواهی داد، و اگر به این نتیجه برسی که به حقیقت هیچ رابطه ای میان آنها نیست، و فرد می توان بدون آنکه پروای حقیقت را داشته باشد، از نعمت خوشبختی بهره‌مند شود، البته به نحو دیگری زندگی خواهی کرد.  به نظرم نفس اینکه ما پرسشهایی از این دست را مطرح می کنیم نشان می دهد که حقیقت را مهم می دانیم، و برای آن نقش جایگزین ناپذیری در زندگی خود قائلیم.  کسی که حقیقت را فی نفسه مهم نمی داند، احتمالاً برایش مهم نیست که چه رابطه ای میان خوشبختی و حقیقت برقرار است. 

2. پاسخ آن پرسش (یعنی نوع رابطه‌ی میان حقیقت و خوشبختی) تا حدّ زیادی به تلقی ما از "خوشبختی" بستگی دارد.  در طول تاریخ هرگز تلقی یکسانی از "خوشبختی" وجود نداشته است.  و بنابراین، باید انتظار داشته باشیم که بسته به نوع تلقی ما از "خوشبختی" نسبت میان "خوشبختی" و "حقیقت" هم متفاوت فهمیده شود.  بگذار من در اینجا به دو تلقی بسیار مهم از "خوشبختی" در تاریخ فرهنگ مغرب زمین اشاره کنم:

            تلقی نخست تا حدّ زیادی ذهنیت انسان مدرن را شکل بخشیده است.  مطابق این تلقی، "خوشبختی" نهایتاً بر مبنای "تجربه‌ی لذّت" تعریف می‌شود.  همانطور که می‌دانی این ایده را در تاریخ اندیشه گاه "Hedonism" خوانده اند. مطابق این نظریه "لذت" تنها چیزی در این عالم است که ارزش ذاتی دارد، یعنی مطلوبیت آن وابسته به هیچ چیز دیگری نیست.  تمام چیزهای دیگری که ما در زندگی خود مطلوب می دانیم، ارزش و مطلوبیت ابزاری دارند، یعنی مطلوب ما هستند برای آنکه به لذّتی می‌انجامند، و نیز تا آنجا مطلوب هستند که به لذّتی می‌انجامند.  مطابق این دیدگاه، اگر چیزی مایه لذّت نباشد، فاقد ارزش است.  این نظریه درباره‌ی خوشبختی تاریخ بسیار بلندی دارد.  در جهان قدیم اپیکوریان برجسته ترین نمایندگان این ایده بودند.  در تاریخ فرهنگ ما هم اندیشه‌ی خیامی تا حدّ زیادی این ایده‌ی اپیکوری را باز می‌نماید.  اما در روزگار مدرن این جان استیوارت میل بود که آن ایده را به وجه غالب ذهنیت انسان مدرن تبدیل کرد.   میل به صراحت معتقد است که خوشبختی یعنی تجربه‌ی لذّت و فقدان رنج.  این نظریه به یکی از مهمترین ارکان اخلاق فایده گرایانه ( Utilitarianism ) در روزگار جدید تبدیل شد.  البته لذّتی که میل از آن سخن می‌گوید لزوماً در لذتهای جسمانی خلاصه و منحصر نمی شود.  از قضا او لذّتهای زیباشناسانه و عقلی را بسیار والاتر و ارزشمندتر از لذّتهای صرفاً جسمانی می داند.  از سوی دیگر، لذّت‌گرایی مورد نظر میل، لذّت جویی خود محورانه نیست.  یعنی او خوشبختی را در آن نمی داند که فرد بکوشد تا بیشترین حدّ لذّت را برای شخص خود فراهم آورد.  به اعتقاد او ما باید بکوشیم تا شرایطی را فراهم آوریم که شمار بیشتری از مردم از سطح بیشتری از لذّت بهره مند شوند.  بنابراین، نظریه‌ی لذّت گرایی میل گه گاه اقتضا می کند که فرد منافع و لذتهای فردی و شخصی خود را برای تأمین خیر جمعی  فدا کند. یعنی در نظام فکری او جایی برای ایثار و فداکاری وجود دارد.

            در حدّی که من می دانم کسانی مثل فروید و نیچه هم در تقویت دیدگاه "لذت‌گرایی" نقش مهمی ایفا کردند.  در واقع از نظر فروید یکی از مهمترین ریشه های روان پریشی در آدمی ترک پاره ای از لذتها و سرکوب پاره ای از تمایلات نهان در روح انسان است.  بنابراین، فردی که طالب روانی سالم و زندگی‌ای خوشبخت است، باید بکوشد تا حدّ ممکن تمایلات خود را ارضاء کند.

            تلقی دوم ریشه در اندیشه های ارسطو دارد. رأی ارسطو در طول هزاران سال تلقی انسانها را از خوشبختی شکل داده است.  این تلقی از خوشبختی تا مدّتها در جهان جدید چندان به دیده‌ی قبول نگریسته نمی شد، اما اکنون دوباره به کانون توجه فیلسوفان و اخلاقیون بازگشته است.  این تلقی ارسطویی تا حدّ زیادی در فرهنگ دینی- عرفانی ما هم مؤثر بوده است. 

            از نظر ارسطو، "زندگی خوب" زندگی‌ای است که در آن فرد به Eudaemonia رسیده باشد.  این اصطلاح یونانی را به چیزهای مختلفی ترجمه کرده اند: Happiness, Well-being, Flourishing  و غیره.  من از این میان تعبیر Flourishing را بر بقیه ترجیح می دهم.  در واقع "زندگی خوب" آن نوع زندگی‌ای است که فرد در آن می‌شکفد، و تواناییها و بالقوگی‌های خود را به فعلیت می رساند.  در واقع از نظر ارسطو غایت اصلی زندگی ما انسانها این است که بتوانیم حقیقت وجود خود را در ضمن فرآیند زندگی شکفته کنیم.  

 اما حقیقت وجود ما چیست؟ از نظر ارسطو، وجود ما انسانها جنبه‌های مختلفی دارد: ما از جهاتی شبیه به گیاهان هستیم ( مثلاً هر دو تغذیه می کنیم و رشد می نماییم)، از جهاتی شبیه به حیوانات هستیم ( مثلاً هر دو واجد حس ایم، و حرکت می کنیم)، اما از یک حیث خاص در عالم طبیعت بی همتا هستیم: ما موجوداتی صاحب روح و خرد هستیم.  از نظر ارسطو "حقیقت وجود" ما همین آخری است.   از چشم او، شکفته شدن یا خوشبختی انسان به معنای آن است که فرد تحت نظارت خرد روح خود را شکفته کند، و این بدان معناست که فرد روح خود را به فضیلتها بیاراید و از رذیلتها بپیراید.   البته ارسطو تصریح می کند که آراسته شدن روح به فضیلتها شرط لازم و بسیار ضروری خوشبختی است، اما شرط کافی نیست، یعنی اگرچه روحی که به فضائل آراسته نیست هرگز طعم خوشبختی را نخواهد چشید، اما هر روحی هم که به فضائل آراسته شود لزوماً خوشبخت نخواهد بود.  خوشبختی علاوه بر روح متعادل و آراسته به فضائل به پاره ای مطلوبات دیگرهم متکی است.  برای مثال، ارسطو معتقد است که ثروت، منزلت اجتماعی، زیبایی، دوستان نیک، و امثال آنها هم برای رسیدن به Eudaemonia لازم است.  و همین جاست که تفاوت میان ارسطو از یک سو، و سقراط و افلاطون از سوی دیگر آشکار می شود.  از نظر سقراط و افلاطون رسیدن به کمال روحی برای کسب خوشبختی کافی است (یعنی کمال و شکفتگی روحی شرط لازم و کافی خوشبختی است)، اما ارسطو معتقد است که کمال روحی اگرچه گوهر اصلی و ضروری خوشبختی است، اما همه‌ی آن نیست.  در اینجاست که سویه‌ی تراژیک نظریه‌ی ارسطو درباره‌ی خوشبختی و تقدیر انسان در این عالم آشکار می شود: از نظر ارسطو خوشبخت شدن تا حدّی به خوش اقبالی (Good luck) بستگی دارد.  ممکن است فردی بتواند سرانجام سلطان روح خود شود، اما جهان خارج یکسره بر وفق مراد او نگردد، یعنی چه بسا فردی کاملاً بر دقایق و خفایای روح خود اشراف یافته باشد و وجود خود را به انواع فضائل آراسته باشد، اما مثلاً از نعمت سلامتی بی بهره باشد، یا فوق العاده زشت‌رو باشد، یا گرفتار فقری استخوان‌سوز شده باشد.  این فرد اگرچه مهمترین بخش ضروری خوشبختی را نزد خود حاصل کرده است، اما کاملاً خوشبخت نخواهد بود.

            بنابراین، ما می توانیم "خوشبختی" را دست کم بر مبنای دو مدل یا تلقی بفهمیم: مطابق مدل "لذّت گرایانه" اپیکوریان و میل، خوشبختی نهایتاً نوعی "احساس" ( Feeling) است، و مطابق مدل "فضیلت گرایانه" ارسطویی، خوشبختی نهایتاً نوعی "فعالیت یا "Activity (به معنای وسیع کلمه) است.

            در حدّی که من درمی یابم، مطابق مدل اول، "خوشبختی" همانا "احساس خوشبختی" است، ولذا به یک معنا امری subjective است.  یعنی مادام که تو در وضعیت تجربه‌ی لذّت هستی، خوشبخت هم هستی. در این مدل، خوشبختی چیزی شبیه "درد" است.  درد چیزی جز احساس درد نیست.  معنی ندارد که کسی بگوید "من درد دارم، اما احساس درد نمی کنم".  درد داشتن همانا احساس درد کردن است.

            اما در مدل دوم، "خوشبختی" غیر از "احساس خوشبختی" است.  یعنی تو ممکن است "احساس خوشبختی" بکنی اما به واقع "خوشبخت" نباشی.  از نظر ارسطو، همانطور که پیشتر هم اشاره کردم، "خوشبختی" مثل "سلامت" است نه "درد".  "سلامت" غیر از "احساس سلامت" است.  یعنی ممکن است من احساس سلامت بکنم، اما به واقع بیمار باشم.  به بیان دیگر، خوشبختی را نمی توان یکسره امری درونی یا subjective دانست.

موضع فلسفی من این است که تلقی لذّت گرایانه از خوشبختی نادرست است.  به گمانم می‌توان برای این موضع دلایل فلسفی قانع کننده‌ای اقامه کرد.  البته این به آن معنا نیست که خوشبختی و لذّت با هم بی ارتباط هستند.  بدون تردید لذّت بخش مهمی از تجربه‌ی ما از خوشبختی است.  اما به گمان من به آسانی می توان استدلال کرد که خوشبختی به عواملی بسی فراتر از تجربه‌‌ی سابجکتیو لذّت وابسته است.  اما خواه این رأی درست باشد خواه نادرست، به گمانم  این نکته در سرنوشت بحث اصلی ما تأثیر قاطعی نخواهد داشت.  به گمان من کسانی هم که نهایتاً خوشبختی را چیزی جز تجربه‌ی ذهنی- درونی لذّت نمی‌دانند نمی‌توانند به نقش حقیقت (یا صادقانه زیستن) در سپهر خوشبختی بی اعتنا باشند.  این ادعا در مورد تلقی فضیلت گرایانه از خوشبختی هم به طریق اولی صادق است.  بگذار اندکی در این باره توضیح بدهم.

3. چرا صادقانه زیستن (یعنی کشف حقیقت، پذیرش حقیقت، و زیستن بر مبنای حقیقت) شرط لازم خوشبختی دانسته شده است؟  برای این امر دلایل زیادی اقامه شده است.  من در اینجا فقط به چند مورد آن اشاره می کنم:

اولاً- اگر در این عالم فقط یک فضیلت وجود داشته باشد، همان صادقانه زیستن است.  برای مثال، ما راستگویی را فضیلت می دانیم.  ما فریب دادن را نمی پسندیم.  ما انسان فریبکار را اخلاقاً محکوم می‌کنیم.  ما افراد دوچهره و ریاکار را خوش نمی‌داریم ، از آنها کناره می‌گیریم، و هرگز به ایشان اعتماد نمی ورزیم.  صادقانه زیستن برآیند تمام این گونه فضیلتهاست.  

این از جمله تعالیم بسیار شریف کانت است که فریب از جمله بدترین انواع خشونتی است که کسی ممکن است نسبت به خود و دیگری بورزد.  می دانی که یکی از قواعد طلایی اخلاق کانتی (که ریشه در تعالیم ادیان توحیدی هم دارد) این است : " با انسانیت، خواه در خودت و خواه در دیگری، همواره به مثابه‌ی غایتی فی نفسه رفتار کن، و نه هرگز به مثابه‌ی وسیله‌ای صرف."  در واقع کانت می گوید که انسانها فی حدّذاته، به صرف آنکه انسان هستند و از قوّه‌ی خرد و اختیار بهره مندند، موجوداتی ارزشمند هستند.  و هر رفتاری که کرامت و ارزش ذاتی انسان را نقض کند، اخلاقاً نارواست.  مطابق این قاعده ی طلایی، یکی از بارزترین مصادیق هتک حرمت یک انسان این است که او را به عنوان یک شیء و به مثابه‌ی ابزاری برای تأمین اغراض و غایات خود به کار گیریم.  او برای آنکه معنای این قاعده را توضیح دهد، به مسأله‌ی فریب اشاره می کند.  می‌گوید فرض کن که من می خواهم از دوستی پولی وام بگیرم، و نیک می‌دانم که نمی‌توانم آن وام را بازگردانم، اما به دروغ به دوستم تعهد می‌سپارم که آن وام را بزودی ادا خواهم کرد، و البته دوستم هم به سخن من اعتماد می‌کند، و آن پول را به من وام می‌دهد.  من به این ترتیب به مقصود خود رسیده‌ام، و اگر برآورده‌شدن خواسته‌های ما از جمله پدیده‌هایی باشد که به ما لذّت می‌بخشد (که ظاهراً همین طور هم هست) من باید از اینکه به نتیجه‌ی مطلوب خود رسیده‌ام احساس شادی و لذّت نیز بکنم.  اما کانت معتقد است که رفتار من با آن دوست اخلاقاً ناروا بوده است.  چرا؟ زیرا من به آن ترتیب حرمت و کرامت انسانی او را نقض کرده‌ام.  استدلال کانت در این خصوص شنیدنی است.  به اعتقاد او من به این ترتیب آن دوست را تبدیل به یک شیء کرده‌ام، تبدیل به ابزاری صرف برای برآوردن خواسته هایم. چرا؟  زیرا من تمام اطلاعات لازم را برای یک تصمیم‌گیری آگاهانه در اختیار وی قرار ندادم.  در واقع من به جای او تصمیم گرفتم.  یعنی به طور پنهانی اراده‌ی خود را بر او تحمیل کردم و به او این امکان را ندادم که به پای عقل خود وضعیت را بسنجد و خود مختارانه درباره‌ی آن تصمیم بگیرد.  کار درست آن بود که من حقیقت ماجرا را با او در میان بگذارم، یعنی تمام اطلاعاتی را که وی برای یک تصمیم‌گیری آگاهانه حاجت دارد، در اختیار او بنهم، و به او اجازه دهم که خود درباره‌ی سرمایه‌اش تصمیم مناسب را بگیرد.  البته لازم نیست که من راز خود را (در اینجا تنگنای مالی‌ای که بدان دچارم) با هر رهگذری در میان بنهم.  اما چون این راز مستقیماً به آن دوست مربوط است، و دانستن آن می‌تواند به نحو مثبت یا منفی در تصمیم‌گیری او مؤثر باشد، اخلاقاً بر من فرض است که آن راز را با او در میان بنهم، و به او اجازه دهم که خود درباره‌ی مقدّرات زندگیش بر مبنای شناخت و اراده‌ی خویش تصمیم بگیرد.  خشونت مگر چیزی غیر این است که ما اراده‌ی خود را برغم میل و موافقت دیگری بر او تحمیل کنیم، و به او اجازه ندهیم مقدّرات خود را آگاهانه و مختارانه رقم بزند؟  به همین دلیل است که کانت فریب و دروغ را بی حرمتی نسبت به کرامت انسانی، و از جمله زشتترین انواع خشونت می‌داند.  این را هم بگویم که از نظر کانت فرقی نمی کند که من به دیگری دروغ بگویم یا به خودم.  مطابق قاعده‌ی طلایی او من اخلاقاً موظفم انسانیت را در درون خود نیز حرمت بنهم، یعنی خود فریبی هم به اندازه‌ی دیگر فریبی نارواست.  اگر این تحلیل درست باشد، در آن صورت صادقانه زیستن که مستلزم پرهیز از فریبکاری نسبت به خود و دیگری است، فی حدّذاته فضیلت خواهد بود، خواه نقشی در خوشبختی داشته باشد، خواه نداشته باشد.

البته اگر تلقی ارسطویی یا فضیلت گرایانه از خوشبختی را بپذیریم، به آسانی می توانیم دریابیم که چرا صادقانه زیستن شرط ضروری خوشبختی هم است : صادقانه زیستن از جمله مهمترین فضائل و ارزشهای انسانی است، و هیچ روحی نمی‌تواند به کمالی که لازمه ی خوشبختی (Eudaemonia) است برسد مگر آنکه از جمله به این فضیلت نیز آراسته شود.

ثانیاً- اگر کسی می خواهد بنای زندگی خود را بر پایه های استوار بنا کند، لاجرم باید حقیقت را بشناسد و بپذیرد.  مراعات حقیقت شرط خردمندی است.  مگر می شود تو خانه ای بسازی اما چیزی درباره ی استحکام زمین زیر آن ندانی، یا از مقاومت مصالحی که به کار می بری بی خبر باشی.  البته می توان چنان خانه ای ساخت، اما فرد باید دیر یا زود در انتظار فرو ریختن آن بنا باشد.  به تعبیر دیگر، می خواهم بگویم من تعبیر "حقیقت" سابجکتیو را نمی فهمم.  البته بعضی چیزها تابع رأی و داوری ماست.  اما همه چیز جهان از اراده ی ما پیروی نمی کند.  جهان قاعده و ناموسی دارد که تابع اراده و خوشایند ما نیست.  آن نوامیس از اقتضائات خود پیروی می کنند، نه از آرزوها و پسند و ناپسندهای ما.  فرد حکیم چشم خود را بر واقعیت نمی بندد، بلکه برعکس، می‌کوشد آن را ببیند و بر مبنای شناخت واقع بینانه ای که پیدا می کند، بهترین و عملي‌ترین طرح ممکن را برای زندگی خود تدارک ببیند.  گیرم که کسی واقعیت را نادیده بگیرد، واقعیت که جایی نمی رود.  ساختار روح و روان ما امری سابجکتیو نیست.  فرد نمی تواند بدون شناخت صحیح از آستانه ی تواناییهای روحی و روانی اش، و بدون شناخت و پذیرش توانمندیها و آسیب پذیریهای وجودی اش طرحی بادوام و استوار برای زندگی خود بیندیشد.  دانستن حقیقت و رعایت مقتضیات آن بخش جدایی ناپذیر ساختن بنایی استوار و با دوام است.  البته همانطور که گفتم من می توانم بدون توجه به واقعیتها بنای خود را بالا ببرم، اما به احتمال زیاد دیر یا زود باید رنج زیر آوار ماندن را تجربه کنم.  شرط خرد آن است که از تجربه های خود و دیگران عبرت بگیریم، و بنای زندگی خود را بر بنیانی سست و لرزان قرار ندهیم.  و این چیزی نیست جز تصدیق آنکه فرد نمی تواند بنای خوشبختی خود را بدون شناخت و رعایت حقیقت بالا ببرد.  امر خوشبختی عظیمتر از آن است که یکسره به شانس و اقبال وانهاده شود.

ثالثاً- نکته ی مهم دیگری را هم باید در نظر داشته باشیم.  به گمان من فرقی نمی کند که تو خوشبختی را بر مبنای مدل اول امری یکسره ذهنی بدانی، یا بر مبنای مدل دوم پدیده ای عینی که وجوه ذهنی مهمی هم دارد.  در هر حال، خوشبختی مستلزم نوعی قرار و آرامش درونی است.  این به آن معنا نیست که خوشبختی چیزی جز آرامش درونی نیست.  نه! اما به گمانم می‌توانیم به آسانی بپذیریم که داشتن آرامش درونی یکی از مهمترین عناصر خوشبختی و یکی از بارزترین نشانه های آن است.  دشوار بتوان روح مضطرب، نا آرام و متوحش را روحی خوشبخت دانست.  اما آیا روحی که همیشه حتی در پنهانی ترین و محرمانه ترین لحظات و مناسباتش در پس نقاب پنهان شده و رفته رفته به  دوچهرگی خو کرده، و بنیان زیست خود را بر پایه های حقیقت بنا ننهاده، می تواند از آرامش درونی بهره مند باشد؟  من به غایت تردید دارم، و این را نه صرفاً بر مبنای تأملات نظری که بر مبنای تجربه های شخصی خودم می گویم. 

یکی از مهمترین ریشه های اضطراب و نا آرامی روحی، تعارض و جنگ درونی است.  این مهم است که فرد با خویشتن آشتی کند.  مادام که روح و روان ما چند پاره باشد، و میان این پاره‌ها تعارض و کشمکش و درگیری باشد، دشوار بتوانیم لذّت آرامش درونی را بیازماییم. 

البته برای بسیاری افراد غافلانه زیستن مهمترین سرچشمه ی آرامش است.   غفلت شیوه ای آسان و ارزان است.  بسیاری از ما از حقیقت احوال خود یکسره غافلیم و بر مبنای الگوهای متعارفی که از جامعه و سنت می آموزیم، زندگی می کنیم.  در واقع در این حالت ما زندگی‌ای را می زییم که دیگران برای ما پسندیده اند، و از ما متوقعند. ما کمابیش در همان ریل راه آهنی که در پیش پای ما می نهند، پیش می‌رویم.  کسانی که بر روی ریلهای از پیش تعیین شده سیر می‌کنند، بندرت دچار تردید و دغدغه و اضطراب می شوند.  این افراد از نوعی آرامش ناشی از بی خبری بهره‌مند هستند.  من شخصاً هرگز حسرت چنان آرامشی را نخورده‌ام، هر چند که اشکالی هم در آن نمی‌بینم.  به قول حضرت مولانا اینگونه غفلتها ستون این عالم است.

مشکل از جایی آغاز می شود که فرد به هر دلیلی نمی تواند با آن الگوهای کلیشه‌ای کنار بیاید.  یکی از مهمترین ریشه های حساسیت روحی و خود آگاهی ما تجربه‌ی نوعی تعارض درونی است.  مادام که در زندگی ما همه چیز به روال عادی می گردد، ما از خود و راهی که می‌رویم غافلیم. اما به محض آنکه چیزی از جای خود به در می‌آید و در روند طبیعی و متعارف زندگی ما اختلالی ایجاد می‌کند، تازه توجه و حساسیت ما به آنچه می‌کنیم جلب می شود.  این مثل آن است که تو در حین رانندگی به همه چیز فکر می‌کنی جز رانندگی، یعنی به نحو خودکار و بدون تأمل درگیر آن فعالیت (یعنی رانندگی) هستی.  اکنون فرض کن که یکباره سنگی به شیشه‌ی اتومبیلت برخورد کند، یا یکباره صدای غیر عادی‌ای از موتور اتومبیلت به گوش برسد، یا کسی بی‌محابا جلوی تو بپیچد، در این صورت یکباره تمام هوش و حواست جلب رانندگی می شود، یعنی آنچه را که پیشتر ناخود آگاهانه انجام می‌دادی، اکنون با تأمل و هوشیاری پی می‌گیری، به اصطلاح چرتت پاره می شود، و خماری غفلت از سرت می‌پرد.             

فردی که در مسیر زندگی، به هر دلیلی، یکباره چرتش پاره می شود، و هوشیاری او نسبت به خویشتن و آنچه می کند، جلب می شود، دیگر نمی تواند همچنان غافلانه به کاروبار خود ادامه دهد.  بکارت آن غفلت ِمعصومانه دریده شده است.  حقیقت این است که در غالب موارد خروج از غفلت راهی یک طرفه است.  یعنی وقتی حقیقتی بر تو آشکار می شود، تو خواسته یا ناخواسته نوعی از زندگی را پس پشت می نهی و به عالم تازه ای گام می‌گذاری.  مثل بلوغ می‌ماند.  وقتی که تو بالغ می‌شوی و از دوران کودکی در می‌گذری دیگر نمی‌توانی به آن دوران بازگردی.  البته می‌توانی ادای کودکان را درآوری، اما نمی توانی دوباره کودک شوی.  البته بسیاری از افراد زندگی در پرده ی غفلت را بر رنج هوشیاری ترجیح می دهند، و می کوشند، به قول حضرت مولانا، حقیقت حال خود را یا به کمک مستی به فراموشی بسپارند، یا از طریق غرقه شدن در شغل و کاروبار روزمره:

تا ز رنج هوشــیاری وارهند             ننگ خمر و زمر بر خود می نهند

می گریزند از خودی در بی خودی      یا به مستی یا به شغل ای مهتدی

و نیک می‌دانی که داوری مولانا در این باره چیست : این کار نه ممکن است و نه مطلوب.

            اما اگر فرد نتواند دوباره به زهدان دوران خوش غفلت بازگردد چه باید بکند؟

به گمانم کاملاً روشن است که فرد دو راه بیشتر در پیش رو ندارد: یا باید حقیقت را بپذیرد وبا آن آشتی کند، و تعادل و سازگاری روح خود را، این بار فعالانه و آگاهانه، در سطحی رفیعتر بازآفرینی کند، یا آنکه تسلیم دروغ شود و به نوعی زندگی شقه شقه و منافقانه تن دردهد. 

            البته می دانم که بسیاری افراد به آسانی آب خوردن می‌توانند دروغ را تاب بیاورند و خم به ابرو نیاورند.  اما یک روح لطیف و شریف در زیر این بار گران مطلقاً تاب نخواهد آورد.  با دروغ زیستن جهنم است.  زندگی با دروغ اساساً زندگی توأم با تعارض درونی است، و این تعارض علاوه بر اضطراب و پژمردگی درونی، خواه ناخواه به انواع تعارضات و تخاصمات بیرونی هم خواهد انجامید.  فردی که بر مبنای فریب زیست می‌کند در دیگران توقعات نادرست نسبت به خود برمی‌انگیزد، و مدام باید بکوشد تا آن توقعات را که خود و دیگران  بر او تحمیل کرده‌اند، برآورده کند.  این فرد در تمام زندگی باید نقشهایی را بازی کند که خوشایند و مورد توقع دیگران است.  یعنی فرد زندگی خود را نمی‌زید، بلکه به زیستن زندگی‌ای که خوشایند دیگران است تظاهر می‌کند. این زندگی یکسره در نا آرامی و هول و هراس می گذرد؛ هراس از برملا شدن، هراس از خفه شدن، هراس از دیوارهایی که به سوی او هجوم می‌آورند.  زندگی بر مبنای دروغ در ژرفای روح ما زیرزمینی حفر می‌کند، و خویشتن واقعی ما را در دل تاریکیهای نمور و بویناک آن حبس و بلکه دفن می کند.  روح انسان به لطافت گل است، معلوم است که اگر آن گل لطیف را در دل تاریکی رها کنی تا در آن هوای خفه و مسموم نفس بکشد، دیر یا زود پژمرده و افسرده خواهد شد.

            4.  اما بگذار از این سخنان کلّی بگذریم و به تجربه‌های شخصی خودمان نگاهی بکنیم.   به گمان من نوع شخصیت فرد هم عامل مهمی در این میانه است.  پاره‌ای روحها هرگز نمی توانند زندگی دوچهره و نقابدار را تاب بیاورند.  [...] این امر تا حدّ زیادی به نوع حساسیتهای روحی فرد بازمی‌گردد.  فرد هوشمند و حساس، حتی اگر هم  بخواهد، نمی‌تواند خود را خواب کند، افسون هیچ لالایی در او درنمی‌گیرد . [...] 

این خصلت هم می تواند طوق لعنتی بر گردن فرد باشد، و هم می‌تواند تاج رحمتی بر سرش. 

طوق لعنت است برای آنکه مطلقاً نمی گذارد فرد بخوشی از خویشتن غافل شود و به خیل شاد و شنگول "آنها" بپیوندد، و مطلقاً نمی‌گذارد که وی با آسودگی خاطر هم پیاله‌ی  کسانی شود که در پس نقابها و در دل تاریکخانه ها سیمای خود را پنهان می دارند.  به نظر می رسد که خداوند تمام راههای عقب نشینی را بر چنین فردی بسته است.  به قول مولانا:

ای رفیقان راهها را بست یار                    آهوی لنگیم و او شیر شکار

[...]اما این وضعیت مخمصه آمیز و دردناک می تواند مایه رحمت هم باشد.  گاهی گرفتاری در این گونه تنگناها فرد را به فتح افقهای تازه بر می‌انگیزد، و بلکه ناگزیر می کند.  از نظر من تقریباً مسلم است که فردی که چنان سرشتی دارد هیچ گزینه‌ی دیگری ندارد جز آنکه با خویشتن حقیقی خویش آشتی کند و راهی را که پیشتر تا نیمه پیموده بود، به انجام برساند.  ظاهراً چاره‌ای نیست جز آنکه به این قمار خطر خیز تن داد. 

حضرت مولانا به ما می آموزد که در چنین وضعیتی فرد باید تجربه‌ی "مرگ" را از سر بگذراند.  وقتی که در ژرفای وجود ما میان "خویشتن راستین" و "خود پنداری" مان شعله های جنگ زبانه می‌کشد، کسی باید بمیرد تا سرانجام  آرامش برقرار شود.  کسانی "خویشتن راستین" خود را به قربانگاه می‌برند، و آنچه نصیبشان می شود، "مرگ در گور" است. و کسانی "خود پنداری و تحمیلی" خویشتن را سر می برند، به امید آنکه "مرگ در نور" را نصیب برند. اوّلی آرامش گورستانی می بخشد، و دوّمی آرامش ناشی از اشراق و انشراح. [...]

بله، باید مرد، اما " آنچنان مرگی که در نوری بود/ نی چنان مرگی که در گوری بود".  گاهی فرد برای آنکه بتواند دوباره متولد شود باید دلیری بورزد و ققنوس وار در آتش خود خاکستر شود.  ببین مولانا چه دلیرانه از تجربه‌ی ویرانی خود سخن می گوید:

من چه غم دارم که ویرانی بود                  زیر ویران گنج سلطانی بود

اگر کسی می خواهد تن به قمار بدهد، بهتر است سرمایه‌ی عمرش را بر روی اسبی که بارها و بارها باخته است، به گرو نگذارد.    

بگذار این نکته ی آخر را هم بیفزایم: تجربه‌ی من در زندگی به من آموخته است که انسانی که پروای روح خود را دارد، و می‌خواهد کرامت خود و دیگران را حرمت بنهد، وقتی که گرفتار گردابهای هائل و خطرخیز می شود، خوبست که چند چیز را مدام به یاد خود بیاورد:

اوّل آنکه، فرد نباید اجازه دهد که وحشت و نومیدی سرنوشت زندگی او را رقم بزند، و به جای او برای او و زندگیش تصمیم‌گیری کند.  تصمیمی که از سر وحشت و نومیدی گرفته می‌شود، در غالب موارد به وحشت و نومیدی بیشتر می‌انجامد.

دوّم آنکه، وقتی که روح ما گرفتار شب تاریک و بیم موج و گردابهای هائل می شود، مهمترین ستاره‌ای که می تواند ما را از وحشت به بیراهه رفتن‌ها نجات دهد، این قاعده‌ی ساده است:  " هرگز هرگز هرگز به خودت خیانت نکن."  [...]

سوم آنکه، تجربه‌ی شخصی من این است که اگر از وحشت بگریزی، وحشت تو را رها نمی‌کند، و بلکه سایه به سایه به دنبالت خواهد آمد.  اگر از وحشت بگریزی تمام عمرت باید با آن زندگی کنی.  داستان مسجد میهمان کش را در مثنوی به یاد آور.  روح ما مثل آن مسجد است که هیولایی در تاریکیهای آن پنهان شده است و گه گاه نعره ای سر می دهد که بند از بند دل نازک ما می‌درد.  آنها که از آن نعره می‌ترسند و جا خالی می‌کنند، جان می‌بازند.  اما کسانی که دلیری می‌ورزند و چشم در چشم آن می دوزند، و به جای گریز راه ستیز در پیش می گیرند چه بسا بتوانند طلسم آن وحشت را باطل کنند.

شاید ما به یقین ندانیم که آیا صادقانه زیستن شرط لازم خوشبختی هست یا نه.  اما به گمانم من و تو از تجربه ی زندگی خود و دیگران چندان آموخته ایم که بدون هیچ تردیدی بدانیم زیستن بر مبنای دروغ هم مطلقاً راهی به خوشبختی ندارد. [...]

زنده و پاینده باشی

آرش

۵ جون ۲۰۰۵
+ نوشته شده در 84/07/26ساعت 21:55 توسط كێله‌شین |

 

ـ  بازخوانی نظریه‌ی سروش درباره‌ی تجربه‌ی نبوی و بسط آن (8 مارچ 2005)بخوانيد

ـ بازخوانی نظریه ی سروش درباره‌ی تجربه ی نبوی و بسط آن (متن منتشر شده در روزنامه‌ي  ایران)1، 2، 3

 

ـ- خانه‌ی گلین، خانه ی دلین (گفتاری درباره ی حج از منظر عارفان)ادامه....

+ نوشته شده در 84/07/26ساعت 7:21 توسط كێله‌شین |

گزارش جلسه نقد كتاب در انجمن جامعه شناسى ايران
+ نوشته شده در 84/07/26ساعت 7:5 توسط كێله‌شین |

گلدكوئيست غيرقانونى شد

روزنامه شرق

گروه سياسى، ايرج جمشيدى: نمايندگان مجلس در جلسه علنى ديروز خود فعاليت شركت ها و موسساتى از قبيل گلدكوئيست را كه با ساختار هرمى فعاليت مى كنند، ممنوع كردند. كليات اين طرح در جلسه علنى روز يكشنبه مجلس به تصويب رسيد. اين طرح از سوى تعدادى از نمايندگان و با قيد يك فوريت در چهارم خردادماه تقديم مجلس شد.>>>>
+ نوشته شده در 84/07/26ساعت 6:38 توسط كێله‌شین |

خبر تازه، بعد ازارسال ميثاق نامه به جمکران:

ظهور امام زمان تا ۲ سال ديگر


آرش معتمد - انتشار خبر ارسال ميثاق نامه هيئت دولت احمدي نژاد براي امام زمان، با طرح اخبار ديگري کامل شد که حکايت از تبليغ براي ظهور امام زمان تا ۲ سال آينده و تهيه نقشه راه امام زمان دارد.

+ نوشته شده در 84/07/26ساعت 5:35 توسط كێله‌شین |

آغاز رفراندوم قانون اساسى عراق
حضور ماموران امنيتى براى برقرارى آرامش در رفراندوم قانون اساسى عراق
حضور ماموران امنيتى براى برقرارى آرامش در رفراندوم قانون اساسى عراق
رفراندوم قانون اساسى عراق از صبح امروز آغاز شد. حدود ۱۵ و نيم ميليون نفر از مردم عراق مى‌توانند با حضور در اين همه پرسى در مورد قانون اساسى آينده خود تصميم بگيرند. از بامداد امروز حدود ۶هزار مركز اخذ رأى در ۱۸ استان مختلف كشور آغاز بكار كردند و قرار است كه همه پرسى تا ساعت ۵ بعد از ظهر به وقت محلى ادامه يابد. mehr
+ نوشته شده در 84/07/23ساعت 16:43 توسط كێله‌شین |

 

 

إنما للصبر حدود ياأيتها القيادة الكوردستانية.!

 

بعد إكتشاف رفات البارزانيين

 

محسن جوامير ـ كاتب كوردستاني

 

يبدو ان الاكثرية من شعب كوردستان قالت ( نعم ) للدستور.. ولكن من خلال قراءة ما كتب وسمع وصرح من طرف القيادات والقواعد ومن الجماهير بالذات.. فان هذا لا يعني توفر القناعة لديهم بصلاحيته ليكون المترجم الواقعي لما طالبوا به وناضلوا من أجله.. لكونه لم يرتق الى المستوى الذي كانوا يطمحون إليه وبالشكل الذي يضمن مستقبلهم بصمام أمان قانوني.. حتى لا تتكرر عليهم المآسي التي عاشوا في ظلها من يوم تأسيس الدولة العراقية في عشرينيات القرن الماضي, بحيث طالت الحجر والشجر والبشر.. والتي مازالت بقاياها باقية على ارض الواقع والكورد يتجرعون مرارتها وآلامها, من تشريد وطرد وتطهير عرقي وأنفالات ومجهولية إقامة الناس زرافات ووحدانا؛ خاصة لاخوتنا الفيليين..ورفات وفتات وعظام البارزانيين العائدة إلى كوردستان هذه الايام ـ ومازالت بقية 182 الف مؤنفل في الطريق ـ أصدق شاهد على حلقة من سلسلة تلكم الجرائم.

 

للأسف الشديد, حصلت تجاوزات على الدستور برعاية واصرار البعض من الذين ركعوا بالامس للصنم و تحولوا اليوم الى ابواق تبكي العروبة الضائعة في ارض الرافدين وأصبحوا بمثابة قنبلة موقوتة في جسد الحقوق التي طالب بها شعب كوردستان خاصة, فانفجرت في وقتها وأصابت منهم المقتل.. وبالتالي افقدت مصداقية الدستور لديهم, حتى فيما يخص بعض البنود التي تحمل بعض الخير لهم..

 

 وقد رأينا كيف حدت تلكم المؤامرات حتى بمشرعي الدستور الخضوع لها بنفي عبارة كون الدولة (جزءا من العالم الاسلامي) إلى نهاية المادة الدستورية, وتقديم (عضو مؤسس وفعال في جامعة الدول العربية وملتزم بميثاقها) عليها.

 

وكل التغييرات والتعديلات التي حصلت ـ خاصة في الاسابيع الاخيرة ـ في الدستور, جرت جبرا وفرضا ليس إلا, وكانت تمس الكورد قبل اية شريحة أخرى.. وضرب بذلك الكورد في الصميم.. لاسيما بعد ان بلغ الامر حداً ان اصبحت المطالبة بالضمانات( كبعض القول يذهب في الرياح ).. في حين تحولت صراخات ونداءات صالح مطلك وعدنان الدليمي ومن وراء الكواليس وتحت واجهات معينة إلى آيات نزلت على الدستور ونسخت بعض بنوده.!

 

 

 عندما كنت أشاهد هذه الكوكبة من رفات الكورد البارزانيين, خُيّل إليّ وكأن الكورد وبعد تلكم المذابح التي تعرضوا لها وحملات الانفال والتطهير العرقي التي قصفت بهم وبذريتهم, هم الجلاد وليس غيرهم.. وطالما هذا حالهم , فما عليهم إلا التنازل, حتى لو وصل بهم الامر ان ينسلخوا في الاشهر القادمة من المفاوضات, من الجلد الكوردستاني تماما, نزولا عند رغبة المثلث السني, والدخول طائعا في فخ ( جزء من الامة العربية ) نزولا على حكم امير الامراء عمرو موسى وأقرانه رضوان الله تعالى عليهم أجمعين .!

 

 أظن أنّ على القيادة الكوردية وجميع الاحزاب والاطياف الكوردستانية التي شجعت وحمست جماهيرها ومؤيديها بالتصويت ب ( نعم ) أن تعيد حساباتها بخصوص ما جرى من تجريح للدستور ( لا الجرح ) والتهشيم ( لا التعديل ) في الجولة الأخيرة من التنازلات المبررة أو غير المبررة, طالما هنالك فسحة قانونية في الدستور( للأخذ ) لا ( للعطاء ) لأن الكورد أعطوا الكثير.. والمطالبة باعادة النظر تحت سقف الاصرار وبدعم شعبي, لا الانصياع لأطروحات الاطراف البالية التي اثبتت فشلها في إدارة قرية, ناهيكم عن دولة إتحادية ..

 

فلَم يصَوِّت الكورد في الظرف الراهن إلا عن كره, وخشية بروز أسوأ الاحتمالات والبدائل.. ولا يعتقد أن المشوار قد انتهى بعد لديهم.. ولعل القيادة الكوردية تكون كذلك امام تساؤلات واستفسارات من طرف شعبها, خاصة وهو يرى ان المجرمين يُدَلّلون ويُربت على أكتافهم طمعا في جرهم لبناء دولة هم خربوها وجعلوها من أطلال القرون الوسطى.. ولم يقف الامر عند هذا الحد, بل بدأوا يفرضون شروطهم.!

 

وإنما للصبر حدود يا أيتها القيادة الكوردستانية.!

 

mohsinjwamir@hotmail.com

 

 

 

شێوه‌ی نووسینی کوردی به فۆنتی یۆنیکورد

درێژه‌ی بابه‌ت >>>>

 

 

+ نوشته شده در 84/07/23ساعت 16:25 توسط كێله‌شین |

علل  عدم موفّقيت و ناكامي بعضي از انسانها

اينكه عدّه‌اي از افراد جامعه اصولاً ناموفّق هستند  و بد زندگي مي‌كنند و هيچ احساس خوبي از زندگي ندارند يكي از واقعيت‌هاي موجود جامعه است.

اين نكته كه چرا پاره‌اي افراد موفّق هستند و عده‌اي ديگر ناموفّق،از ديدگاه تكنولوژي فكر، خود دلايل علمي دارند و همچنين داراي عواملي است كه اينك مي‌خواهيم به بيان اين عوامل بپردازيم و براي شما بگوييم كه علت عدم موفّقيت و ناكامي چنين افرادي چيست.

همان گونه موفّقيت،سعادت و خوشبختي انسانها دلايل و عواملي دارد كه چنين انسانهايي را در زندگي خود موفّق و كامياب مي‌كند، عكس آن هم صادق است.

اينك مي‌خواهيم به بررسي علل ناكامي چنين افرادي بپردازيم و ببينيم اين انسانها چه نشانه‌هايي دارند و شما با توجّه به چنين نشانه‌هايي اوّلاً هرگز چنين افرادي را به عنوان دوست و همدم خود انتخاب نكنيد و ثانياً ببينيد كه چگونه عكس ويژگي‌هاي آنان در وجود شخص متحوّل‌شده‌اي چون شما صادق است.

 

علايم و انسانهاي ناكام و ناموفّق به شرح زير است:

1.   بد فكر مي‌كنند و افكار منفي، مخرّب و يأس‌آور دارند و مرتباً آيه‌ي يأس مي‌خوانند و مي‌گويند: نمي‌توانم،نمي‌شود، غير ممكن است و ...

2.      مرتب به خاطرات منفي فكر مي‌كنند و روحيه‌ي خود را خراب مي‌كنند.

3.      ترس از آينده دارند و مرتب تخيّلات منفي و غلط را ترسيم مي‌كنند.

4.      مرتّب با افراد منفي‌نگر در تماس هستند و الهام منفي ازآنها مي‌گيرند و به ضمير ناخودآگاه خود مي‌فرستند.

5.      خود را باور ندارند و اعتماد به نفس ضعيفي دارند.

6.      در ارتباطات ضعيف هستند و قدرت ابراز وجود را ندارند.

7.      در دنيايي از شكّ و ترديد زندگي مي‌كنند و نمي‌توانند تصميم بگيرند.

8.      دچار توهّم و ترس هستند(ترس از آينده،ترس از انتقاد،ترس از شكست...)

9.      افكاري فقيرانه،مأيوسانه و شكست‌پذير دارند و معمولاً بخيل هستند.

10. به خدا توكّل نمي‌كنند و دنياي خود را خيلي محدود و كوچك مي‌بينند.

منبع: تكنولوژي فكر عليرضا آزمنديان

 

 


 :: نامه‌ی عومه‌ری کوڕی خه‌تاب بۆ یه‌زدگه‌ردی سێهه‌می ساسانی و وه‌ڵامی یه‌زدگرد بۆ ناوبراو

دريژه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 84/07/22ساعت 12:17 توسط كێله‌شین |

                        

+ نوشته شده در 84/07/22ساعت 2:0 توسط كێله‌شین |

اي فرزند

 چنان زندگي كن كه دلت مي‌خواهد چرا كه تو خواهي مرد. هر چه را كه مي‌خواهي دوست داشته باش،چون از آن جدا خواهي شد.آن چه را كه مي‌خواهي انجام بده،چرا كه مطابق اعمال خودت جزا داده خواهي شد.

اي فرزند

 همّت واراده‌ي خود را در پرورش روح به كار گير؛هواي نفساني خود را شكست ده ... و مردگان نيز هر لحظه انتظارت را مي‌كشند كه چه وقت به آنها مي‌پيوندي؟مبادا كه بي‌توشه به آنها بپيوندي..

اي فرزند

در سفارش‌ها و پندهاي لقمان حكيم به پسرش آمده كه :«فرزندم!مبادا خروس از تو زرنگتر باشد؛(به طوري كه)او سحرگاهان ندا سر دهد(و بيدار باشد) و تو در خواب باشي.»

شاعر چه زيبا گفته است:

لقد هتفت في جنح اللّيل حمامة              ‌علي فنن وهـــــنا، وانّي لنائم

كذبت وبيت الله لو كنت عاشقا              لما سبقتني بالبكاء الحـــــمائم

و ازعم انّي هائــــم ذوصبابة              لربّي، فلاابكي و تبكي البهائم

كبوتري در دل شب بر شاخساري آوا سر داد  ومن در خواب بودم.به خانه‌اي خدا سوگند دروغ گفته‌ام و اگر من عاشق بودم كبوتران در گريستن بر من پيشي نمي‌گرفتند.

و مي‌پندارم كه سرگردان و شيفته‌ و عاشق پروردگار هستم با اين همه نمي‌گريم در حالي كه چهارپايان و حيوانات همه اشك‌ريزان و گريانند.

منبع: برگرفته از برگردانِ كتاب«ايّها الولد» حجّةالاسلام ابوحامد محمّد بن محمّد غزالي c - ترجمه‌ي زاهد ويسي

 

+ نوشته شده در 84/07/21ساعت 22:48 توسط كێله‌شین |

استمار فرانو و ابزارهای رسانه ای   حمید مولانا  media_tools

بازار پیام، نظریه ای جدید در حوزه جهانی شدن    مهدی محسنیان راد   

 

 

+ نوشته شده در 84/07/21ساعت 16:29 توسط كێله‌شین |

مسجد دارالسلام بوكان

رطب افطار

+ نوشته شده در 84/07/21ساعت 14:47 توسط كێله‌شین |

> تێروانینی یه‌كگرتووی ئیسلامی بۆمافی چاره‌ی خۆنوسین و  ... یاساناس ئه‌بوبه‌كر عه‌لی

+ نوشته شده در 84/07/21ساعت 7:43 توسط كێله‌شین |

چۆن قورئانی پیرۆز بخوێنینه‌وه؟

ته‌جویدی قورئان

<<<

 

+ نوشته شده در 84/07/21ساعت 6:57 توسط كێله‌شین |

انگاه جوانی گفت ای حکیم مهربان از" دوستی" سخن بگوی.
پیامبر گفت:دوست شما همان دعای شما ست که مستجاب شده است.
مزرعه شماست که در آن با عشق دانه می کارید و با شکر درو می کنید.سفره طعام و شعله آتشدان شماست.زیرا با گرسنگی نزد او می آیید و در کنارش آرامش می جوئید.
وقتی دوست شما از ضمیر خویش سخن می گوید ،شما را نه هراس آن باشد که گویید،((چنین نیست)) و نه دریغ باشد که گویید((آری چنین است))هنگامی که او سکوت می کند قلب شما از گوش کردن به آوای قلب او باز نمی ایستد.زیرا در اقلیم دوستی همه اندیشه ها ،همه آرزوها و انتظارات بی هیچ کلمه ای به دنیا می ایند و میان دو دوست تقسیم می شوند.با شادی و نشاطی که در زبان نمی گنجد .
وقتی از دوست جدا می شوید غمی به دل راه نمی دهید،زیرا انچه را که شما در او بیش از همه دوست می دارید ای بسا که در جدایی بهتر در چشم شما جلوه کند چنانکه کوه نورد وقتی از دشت به کوه می نگرد انرا بهتر می بیند.و
خوشتر که در دوستی هیچ مقصودی در میان نباشد مگر آنکه روح شما ژرفتر وعظیم تر شود.زیرا اگر عشق در پی چیزی جز کشف اسرار عشق باشد ،به حقیقت عشق نیست بلکه دامی است که ادمی می گسترد و در آن صیدی جز کالای بیهوده نمی افتد.
و بگذار بهترین بخش هستی تو از آن دوستت باشد.اگر او دریای وجودت را هنگام جزر آب دیده است ،بگذار در مدّ آب نیز آن را تجربه کند.زیرا اگر دوستت را بدان خاطر بخواهی که ساعات خود را در صحبت او بر باد دهی ،بهره آن دوستی چه خواهد بود؟
پس در صحبت او ساعاتی را بجوی برای زیستن (نه برای کشتن).زیرا دوست برای آن است که نیاز تو را برآورد نه تهی بودنت را پر کند.و بگذار در پیوند شیرین دوستی خنده وشادی باشد و شریک شدن در لذت های یکدیگر.زیرا در شبنم نکته های ظریف و کوچک دل آدمی صبح خود را می یابد و تازه و با طراوت می شود
بخشی از کتاب پیامبرِ جبران خلیل جبران
ترجمه دکتر الهی قمشه ای
.............................
ماه رمضون خوبی داشته باشید
امیدوارم هممون لذت این ماه رو بچشیم
+ نوشته شده در 84/07/20ساعت 18:5 توسط كێله‌شین |

شَهرُ رَمَضانَ الَّذِي اُنزِلَ فِيهِ القُرآنُ

ماه رمضان فرصتي براي دستيابي به زندگي بهتر در دو جهان

بسم الله الرّحمن الرّحيم

 چه زيباست بر سر خوان كرم كريم كارساز نشستن،و از بركات و ثمرات آن همراه با اهل ايمان بهره‌جستن،و توشه‌ي تقوا برگرفتن،و چه زيباتر متّقي‌شدن و متّقي‌ماندن.واين ممكن نيست مگر در مدرسه‌ي رمضان ثبت‌نام كردن و فارغ‌التّحصيل شدن.

درآستانه‌ي حلول ماه مبارك رمضان،ماه قرآن،ماه آشتي با خداوند ،ماه تجديد پيمان بندگي،ماه رباني‌شدن،ماه از تنبلي و سستي‌ها جداشدن و به نشاط و كمال‌ها ملحق گشتن،ماه فاصله گرفتن از وضع موجود و گام برداشتن به سوي وضعيت مطلوب،ماه تمرين جلب توفيقات ربّاني و دوري گرفتن از ناكامي‌ها و عدم موفّقيت‌ها،ماه نظارت وارزيابي خود.

اگر اين توفيق را دراين ماه مبارك رمضان پيدا كنيم كه خودمان را همراه با استعدادهايمان بازشناسي كنيم شايد بتوانيم بقيّه‌ي عمرمان را بهتر و پربارتر از گذشته‌ گردانيم.اما از كجا شروع كنيم و چگونه؟

همه مي‌دانيم كه خداوند ذوالجلال و الاكرام ،چنان روحيه‌ي انعطاف‌پذيري در سرشت آدمي قرار داده كه با هر شرايطي سازگار مي‌شود و اگر بخواهد مي‌تواند در راستاي اصلاح شرايط بهتر براي به بار نشستن استعدادهاي نامتناهي‌اش بكوشد واين، درگرو همّت والاي انسان وياري ونصرت باري‌تعالي است.با به‌كارگيري و استفاده از قواعد ذيل مي‌توانيم حياتي موفّق‌تر،پوياتر و خداپسندانه‌تر از گذشته براي خود وديگران رقم بزنيم:

۱.  خوشبختي زماني حاصل مي‌شود كه به كاري كه انجام مي‌دهيم معتقد باشيم.اعتقادي كه زمينه‌ساز قناعت عقلي و قلبي گردد،طوري كه عاشقانه حركت كنيم و عاقلانه تصميم بگيريم.

۲.     هميشه از خود بپرسيم" با ارزشترين استفاده‌اي كه در حال حاضر مي‌توانيم از وقتمان بكنيم چيست؟

۳.  قانون ۸۰=۲۰را تمرين كنيم.۲۰درصد وقتي را كه صرف برنامه‌ريزي براي يك پروژه مي‌كنيم به اندازه‌ي ۸۰درصد وقتي كه صرف انجام پروژه مي‌كنيم ارزش دارد.

۴.     براي اولويت‌بندي در انجام كارها، بايد نتايج هر كدام از آنها را در درازمدّت در نظر بگيريم.

۵.     علّت هر شكستي عمل‌كردن بدون تفكّـــر وانديشه است.

۶.  با وقت خود مانند پول رفتار كنيم.چگونه مي‌توانيم وقتمان را به بهترين نحو صرف كنيم تا بيشترين رضايت حاصل گردد.

۷.     تنبلي وتن‌پروري ،دزد آرزوهاست.

۸.  اوّلين بخش از موفّقيت ما با "سماجت" دست به كارشدن است و دوّمين بخش با "سماجت" به كار ادامه‌دادن است.

۹.  انسانهاي مثبت‌انديش و موفّق هميشه درباره‌ي راه‌حلّها فكر وصحبت مي‌كنند و انسانهاي ناموفّق درمورد مشكلات.

۱۰.        هرگز خودمان را دستِ كم نگيريم.كاري كه ديگران به آساني انجام مي‌دهند ما هم قادر به انجام آنها هستيم.

۱۱.        براي دستيابي به آنچه تاكنون به آن نرسيده‌ايم بايد كسي شويم كه تاكنون نبوده‌ايم.زندگي ما زماني بهتر مي‌شود كه خود ما بهتر شويم.

۱۲.  وقتي خداوند بخواهد براي ما هديه‌اي بفرستد آن را در مشكلي مي‌پيچد. هرچه مشكل بزرگتر باشد هديه هم بزرگتر است.

۱۳.  هر روز يك ساعت از وقت خود را صرف مطالعه در حيطه‌ي كاري خود كنيم.در اين صورت هر هفته يك كتاب و هرسال پنجاه كتاب مطالعه خواهيم كرد.

۱۴.  تا آنجا كه برايمان امكان دارد دوره‌هاي آموزشي مفيد را بگذرانيم و مشتاقانه در گردهمايي‌ها و سمينارها شركت كنيم.

۱۵.  خوب بودن به ندرت براي موفّقيت كافي است.عالي بودن را معيار خود قرار دهيم و از متوسّط بودن بپرهيزيم.

۱۶.    هرگز تصوّر نكنيم همه چيز را مي‌دانيم.بخش عظيمي از تربيت شخصيت ما در گرو سؤال كردن است.

۱۷.  زماني كه در كنار خانواده هستيم ۱۰۰درصد وقتمان را به آنها اختصاص دهيم.چرا كه در محيط خانه كميت زمان مهم است ودر محيط كار كيفيت زمان.

۱۸.    بيشتر سعي كنيم بفهميم كه "حقيقت چيست" نه اينكه حقّ با "كيست."

۱۹.    شهامت مهمترين فضيلت انساني است كه ساير فضايل به آن وابسته‌اند.

۲۰.    انسان‌هاي برنده متعهّد ومسئوليت‌پذيرند،اما انسانهاي بازنده وعده مي‌دهند و مسئوليت‌گريزند.

۲۱.  هنگامي كه برنده‌اي مرتكب اشتباه مي‌شود مي‌گويد:"اشتباه كردم" اما وقتي بازنده‌اي مرتكب اشتباه مي‌شود مي‌گويد:"تقصير من نبود".

۲۲.     مردم عادي اميد و آرزو دارند امّا افراد متكّي به نفس هدف و برنامه.

۲۳.  كليد اعتماد به نفس اين است كه:ابتدا تصميم بگيريم كه چه مي‌خواهيم؟و سپس براي رسيدن به خواسته‌ي خود طوري عمل كنيم كه گويا شكست وجود ندارد.

۲۴.    ترس و تهديد ،دشمنان اصليِ موفّقيت و كاميابي هستند.

۲۵.   در درياي پرتلاطم زندگي هميشه مي‌توان موجي را يافت كه اگر با آن حركت كنيم به ساحل خوشبختي خواهيم رسيد.

۲۶.    بهترين عبارت براي حلّ يك اختلاف اين است كه:"شايد من اشتباه كنم".

۲۷.  كاري كنيم كه ديگران احساس كنند انسانهاي ارزشمندي هستند. هرچه بيشتر در ديگران احساس ارزشمند بودن ايجاد كنيم. خودمان هم بيشتر احساس ارزشمند بودن خواهيم كرد.

۲۸.  با افراد مثبت‌انديش، واقع‌گرا و هدفمند كه ما را تشويق مي‌كنند والهام‌بخش هستند،معاشرت كنيم.

۲۹.  انسانهاي داراي اعتماد به نفس تمايل به ريسك‌كردن دارند و كساني كه ريسك مي‌كنند اعتماد به نفس را در خود تقويت مي‌نمايند.

۳۰.  هر چه بيشتر به ديگران كمك كنيم- بدون آنكه انتظار پاداش را داشته باشيم- از جاهايي كه به هيچ وجه انتظارش را نداريم به ما كمك خواهد شد.

باشد كه بتوانيم با مدّنظر قرار دادنِ نكات فوق:

             "فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم"

وبه لشكرهاي غم واندوه و يأس و نااميدي و منفي‌بافي وقعي ننهيم چرا كه:

       اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد

                      من وساقي به هم سازيم و بنيادش براندازيم

                                                   به اميد آن روز

                                      والسّلام عليكم و رحمة الله و بركاته



 

+ نوشته شده در 84/07/19ساعت 12:15 توسط كێله‌شین |

فهرست صد كتاب ناب ادبيات جهان

 

روزي بيايد

و آن روز دور نباشد

كه آدميان  بدين نگاه در هم بنگرند
و آنچه فرشتگان را در پيش آدم به سجود آورد را
 در ديده ي يكديگر ببينند 
 و با هم مهربان شوند.
+ نوشته شده در 84/07/18ساعت 10:59 توسط كێله‌شین |

 

نقد تند صاحب سیبستان به دیدگاه ملکیان درباره تجدد ایرانی

 

ناپیچیده گویی را از رورتی بیاموزیم

 

فقاهت مذهب شافعی چگونه است؟

 

نقد پر سرو صداي ملکیان بر دیدگاه سید جواد طباطبایی

 

نقد ملایری بر کتاب «تجدد و تجددستیزی» عباس میلانی

+ نوشته شده در 84/07/18ساعت 10:51 توسط كێله‌شین |

راز متن (هرمنوتيك، قرائت پذيري متن و منطق فهم دين)راز متن (هرمنوتيك، قرائت پذيري متن و منطق فهم دين)

معرفي كتاب
چندي است كه مباحث هرمنوتيك در جامعه ي ما مطرح شده است. برخي از مؤلفان و مترجمان نيز در نقل و ترجمه ي انديشه هاي متفكران اين نحله ي فكري تلاشهاي بسياري كرده اند. با ورود آراء فيلسوفاني چون شلاير ماخر، ديلتاي، هايدگر و گادامر، بعضي از دين پژوهان جهان اسلام در صدد برآمدند تا با توجه به آراي آنها به تفسير و تبيين تفكر ديني بپردازند. و متأسفانه در اين راه اكثر آنها به بيراهه رفتند و نتوانستند از عهده ي پاسخگويي به پرسشهاي مربوط به فهم دين و روش آن برآيند. ( ادامه )

+ نوشته شده در 84/07/18ساعت 10:50 توسط كێله‌شین |

  • سخنان بوش علیه جمهوری اسلامی: / پینگ پنگ تندروها در تهران و واشنگتن (آرش معتمد)
    سخنان تهدید آمیز بوش علیه ایران، و پاسخ تند برخی از مقامات سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی ایران، تشنج در مناسبات بین دو کشور را شدت بخشید و جمهوری اسلامی و آمریکا را در آستانه یک رویارویی خطرناک قرار داد.
  • 90 Million IDs for 70 Million People (Forouzan Asef Nakhaie)
  • تبليغات و واقعيات (مسعود بهنود)
    در نظام های سياسی بسته، يکی از مهم ترين مشکلاتی که در حکومتداری اتفاق می افتد اين است که سياستی به عنوان اصل تبليغاتی برگزيده می شود و اول آن که مجريان خود باورش می کنند و گوش به استدلال های ديگر می بندند...
  • درحاشیه خبری که تکذیب شد: / توصیه های خدا و علائق ملی آمریکا (وحید ثابتیان)
    واکنش به سخنان وزیر خارجه پیشین فلسطین مبنی براین که جورش بوش با خدا در مورد حمله به عراق صحبت کرده است، حتی پس از آن که مقامات کاخ سفید آن راتکذیب کردند،همچنان ادامه دارد.
  • برنامه هفتگی کابینه هفتاد میلیونی (ابراهیم نبوی)
    سفر متکی به سوریه لغو شد. در هفته گذشته سفر وی به عربستان نیز لغو شد، احتمالا تا هفته آینده سفراو به مشهد و قم هم لغو می شود. در پی لغو کلیه سفرهای اروپایی مقامات کشور و انجام سفرهای حدادعادل و لاریجانی و متکی و هاشمی به سوریه و لبنان و عربستان پیشنهاد شد که نام وزارت امورخارجه به سازمان حج و زیارت تغییر کند.
  • شعارآبادگران تغییر می کند / عدالت را فراموش کن، زنده باد امنیت (شهرام رفیع زاده)
    همزمانی برگزاری چندین مانور از سوی یگان های ویژه ارتش و نیرو های ضد شورش در تهران و شهرهای دیگر و تاکید برخی از مسئولان در رده های مختلف بر ضرورت حفظ امنیت، همزمان با تندشدن فضای بين المللی عليه جمهوری اسلامی اين نگرانی را در دل هواداران توسعه سياسی پديد آورده است که تشنج در روابط خارجی بهانه تازه ای برای کنتزل فضای داخلی در اختيار جناح های تندرو قرار دهد.
  • به خاطر خدا (نيک‌آهنگ کوثر)
  • سومين آتش سوزی لوله های نفت و گازایران: / خرابکاری یا پوسیدگی؟ (نازنین نامدار)
    آتش سوزی در خطوط لوله انتقال نفت وگازایران، که جمعه شب گذشته روی داد،سومين حريق در هفته های اخير بود. اين بار خطوط انتقال نفت وگاز در مسير آبادان- ماهشهر در آتش سوخت. دوم مهر ماه و دهم شهريور نيز انفجار و آتش سوزی های ديگری در خطوط انتقال نفت وگاز کشور رخ داده بود.
  • "مصدقی" نه مصدق (مرتضي کاظميان)
    در اخبار مربوط به سفر هیأت ایرانی به سازمان ملل، عنوان و مطرح شده بود که در مجلس دیدار و شام محمود احمدی نژاد با شهروندان ایرانی در هتل هیلتون نیویورک، علی لاریجانی در اظهار نظری غیرمرسوم در نزد مسئولان ارشد جمهوری اسلامی، به نیکی از زنده یاد دکتر محمد مصدق، پیشوای نهضت ملی ایران یاد می کند.
  • اصرار نیروی انتظامی برای دانستن تکليف خود / لباس ملی، آيا بر تن ايرانيان می رود؟ (فرناز قاضی زاده)
    نيروی انتظامی خواستار تعجيل در تصويب طرح لباس ملی شده است؛ طرحی که از سال گذشته به طور جدی در مجلس پي گيری می شود و درحال حاضر اغلب نهادهای ذی‌ربط در نظام اسلامی به دنبال اجرای آن هستند.
  • وضعیت فرهنگی، چهل روز پس از احمدی نژاد: / وضع بدتر نشده است (سهیل آصفی )
    در حالی که نهمین دولت اسلامی چهلمين روز از عمر خود را پس پشت بگذارد و پرونده هسته ای، نام ایران را بر صدر اخبار جهان نگاه داشته صحنه اجتماعی و فرهنگی کشور درست همچون شاخص های پر نوسان بورس تهران در ماههای اخیر در هاله ای از ابهام، بیم و نگرانی به سر می برد.
  • جايزه صلح نوبل، دومين هشدار به ايران / پرونده ايران برادعی را به نوبل صلح رساند (حمید احدی)
    محمدلبرادعی دومين کسی که در اثر سياست های جمهوری اسلامی به گرفتن جايزه صلح نوبل نائل آمد، و با همان واکنش هائی از سوی جناح تندرو ايران روبرو شد که خانم شيرين عبادی اولين ايرانی و اولين زن مسلمان بعد از دريافت جايزه صلح نوبل روبرو شد.
  • پیام چند صدایی شدن ساختار سیاسی (فروزان آصف نخعی)
    به زعم کارشناسان 27 سال حیات انقلاب در یک سو و سخنان رییس جمهور محترم احمدی نژاد در سازمان ملل متحد در سوی دیگر قرار دارد. آنان معتقدند این سخنان که مدت آن روی هم رفته 30 دقیقه بیشتر نبود کلیت حیات انقلاب وایران را در معرض خطرو تهاجم بیگانگان قرار داد.
  • تحليل ويکلی استاندارد درباره مذاکرات هسته ای / ايرانی ها از زمان استفاده کرده اند (ويليام سميعی)
    قطعنامه شورای حکام آژانس بين المللی انرژی اتمی برای ايران پيامی دارد، اما در عين حال تضمينی وجود ندارد که رهبران اصولگرای ايران آن را درک کنند.
  • + نوشته شده در 84/07/17ساعت 7:13 توسط كێله‌شین |

    أيها الكورد..! إذا فَرَضَتْ تعديلاتُ الدّستور عليكم عروبة جديدة .. فارفضوه..!

     

     

    محسن جواميرـ كاتب كوردستاني

     

     

    لا ندري ما الذي حصل من إنقلابات في الكواليس على الدستور.. ولا ندري أي مادة سُجنت, وأي بند اُوقف, وأي فقرة اُعدمت, وأي نقطة خلاف حُذفت.. وبالتالي أي عبارة وأي جملة تحمل معها تعريب الكورد, نُصبت, وأي قنبلة موقوتة من القنابل ضد شعب كوردستان, فيه زُرعت واُقتت.!

     

    يبدو أن ما جرى بشأن الدستور في بلد كل شئ فيه مباح حتى الحرام والممنوع وغير المستباح.. لن يرتقي الى سقف أدنى المطاليب التي أعطى الكورد من أجلها مئات الآلاف من الارواح.. ناهيكم عما تعرض له مما يجعل الولدان شيبا, طوال عيشه في بلد حتى الدستور فيه, كان ـ ولحد اللحظة ـ تحت إمرة السلاح.!

     

    أقول لشعبي, إذا فرض الدستور عليكم عروبة جديدة, فارفضوه..!

     

    إذا أعطى للارهابيين فرصة سانحة على حساب حقوقكم, فقاطعوه..!

     

    إذا قلل من فرصة مساواتكم بالقسم العربي, فانبذوه نبذ نواة التمر..!

     

    إذا شممتم فيه ريح إهانة جديدة للكورد المطرودين من كركوك وأخواتها وللكورد الفيليين وأصحابهم, فاعتصموا في بيوتكم, ولا تخرجوا..!

     

    وإذا وجدتم فيه إحتقارا لأرواح شهداء حلبجة والانفال ورفات البارزانيين الذين هم في الطريق إليكم ليوارَوا بين أحضانكم, ليصبحوا شجرة الخلد بينكم إلى يوم ( القارعة ما القارعة ! ).. فقولوا لأصحاب النعم : هذا فراق بيننا وبين دستوركم..ما لنا اليوم بالاستهزاء طاقة..! فاطرحوه صحراءً, حيث لا ناقة لكم في مثل هذه القراطيس المزورة ولا جَمَل..!

     


    قسة يان لة شصت ببيسة يان لة مندالَ.!

    مشعان جبووري وةك نموونةيةك

     

    موحسين جوامصر

     

     لة سايتي " يةكطرتوو " دا هةوالَي سيمينارصكم خوصندةوة, تيايدا ثوختةي نصوةأؤكي بؤضوونةكاني مشعان جبووري لةمةأ رؤلَ و دةستصوةرداني زالَماي خةليل زاد لة دةستووري ئيتتيحادي و بةناوي سوننةوة, بلَاو كردؤتةوةو دةلًَص : ئةو ثصشنييارانة داواكاريي ولَاتي ئيقليمين, بة تايبةتي توركيا.. بةلَام بةناوي عةرةبي سوننةوة بةرزي كردوونةتةوة..

    سةبارةت بة رؤلَي عةرةبي سوننةش لةمةأ نووسينةوةي دةستووردا, مشعان دةلَص : لةناو نوصنةرةكاندا سةددام, زةرقاوي,  نيشتماني وخةلَكي تريش هةن..

    لة راستيدا, ئةو قسانةي مشعان, ئةطةرضي يةكةم جارة لة ئةوةوة بيسترابن, بؤ هًصندصكيش قسةي بندؤشةك بن و تازة ئاشكرا بووبن و خرابصتنة سةر دؤشةك, وةلص بؤ ئةوانةي تؤزقالَصك لة مصذوو و مامةلَةي تورك لة طةلَ مةسةلةي كوردا, ئاطادار بن, بأوا ناكرًص ئةو أاستيية نةزانن و لةو فصلَ و فةأةجةي كةماليستان نامؤ بن .. جياوازييةكة هةر ئةوةندةية كة مشعان هةر كة لةكةللةي دا, بة تايبةتي لة كوردستان, هةرضي لة بن بةأصية دةيهصنصتة سةر بةأص ..

    رةنطبص قسةي مشعان بؤ عةرةبةكان نوص بصت, وةلص بؤ كورد قةوانصكي سواوةية, ضونكة لة مصذة لة نصو دؤزةخي تورك و ثيلانةكانيدا خول دةخؤنةوة و لة مةرطةسات و خوصن و بؤني باأووت و دةردةسةري بةولاوة, هيضي ديكةيان لةو سيستةمة نةديوة. ئةطةر وردة دةسكارييةكيشي لة جؤري سياسةتي خؤي لة حاند هةندص مافي زؤر بضكؤلانةي نصو ولَاتي خؤيدا كردبصت, لة بن زةبري شةق و ثصلةقة و مةترةقي ئةوأوثا بووة.

    توركيا هةميشة لةسةر هصلَي شةمةندةفةري خؤي بووة لة دذي كورد و كوردستان و هةرطيز هةداي نةداوة. وةك زلهصزصكي ناوضةش, سةبارةت بة كصشةي كورد, توانيويةتي كار لةسياسةتي ولَاتاني ديكةش بكات, ض ولَاتاني طةورةي دنيا و ض ولَاتاني ناوضة وةكو سووريا و ئصران.. بؤ تةفروتونا كردني بزاظي كورد و لة بةينبردني ئاواتةكانيشي, هةميشة كاريويةتي بة قازانجي خؤي دةسكةوتان هةلَكأصنصت.

    ئةطةر لة بيرمان بص, لة سةرةتا و طةرمةي نووسيني دةستووردا, شاند لة دواي شاند بانطهصشتي توركيا دةكران, هةر لة طةورة بةرثرسانأا بطرة تا حيزب و هةيئة و كؤمةلَة و عةشايةر و كةسايةتييةكان..

     ئةطةر جةعفةري و عةمماري ئةلحةكيم بة ئاشكرا دةدوان و بة دلَي تورك و لة دذي داخوازييةكاني كورد شةكريان دةشكاند, ئةوا كؤبوونةوةي بةدزي و ئاشكراي سةيرانطةي ( بؤلو ) ي كةمصك نزيكي ئةنقةرة, كة شاندي هاوثةيمانييةتي شيعة و مةجليسي ئةعلا و تةوذمي سةدري و ثارتة توركمانييةكان وكةسايةتيية عيراقييةكان و بة سةرثةرشتيي طةورة سياسةتواناني تورك وةك عوسمان كورا تورك و حوسصن عةوني, بؤ تؤذينةوة لة بارةي رةوتي بةأصوةضووني نووسينةوةي دةستوور, نموونةي هةرة زةقن لةسةر ئةو سياسةتةي تورك شصلطيرانة لة دذي كورد ثصأةوي كردووة و دةشيكا و هةرطيزيش ضؤكي شل نابصت.

    طرفتةكةي ئصمة تةنيا لةوةدا نيية طواية تورك كاريطةريي لةسةر غةيرة كورديش كة خؤيان بة دؤستي كورد داناوة و دادةنصن و ثصكةوة تالَي و سوصرييان ضةشتووة, هةية, بطرة بةلَايةكة لةوة داية كوردةكةيش كةوتة بةر شالَاوي ثيلانةكاني تورك, لة كاتصكدا دةيتواني  بة هةلَوصستي ( نا ) زؤر ثرؤسةي  ( نا ) ي نةياران هةر ضةندة زليش بووبن, بيانوةستصنصت, بة هصزي ياساش.!

    ئةو نةرمينواندنةي كورد بةرامبةر ضةند خالَصكي دةستوور, هةرةسصكي طةورة بوو و بصئوميدييةكي لة دةرووني كورد هةتا بةرانبةر بةو ضةند بةندةيش كة مايةي نيمضة فةرامؤشييةك بوون, دروست كرد و متمانةي لةلاكةم كردةوة.. بطرة هةتا بووة هؤي بصزةوةركردني قودسييةتي دةستووريش لةبةر ضاوي غةيرة كورد, بؤ ئةوةي سلَ لة ثيادةكردن و جصبةجصكردني بةندةكاني بكرصتةوة. زاتةن زيانةكةش هةر كورد دةيكات و شةقةكةش هةر ئةو دةيخوات.

    طوتني ( دةستوور خؤ قوأئان نيية, نةطؤأصت !) كة لةسةر زاري هصندصك لة لصثرسراواني كوردمان ذنةفت, هةم قسةيةكي ناشارستانيية و هةميش لةطةلَ رؤحي قوأئانا تةبا نيية, بطرة سةرثصضييةكي طةورةشة. دةستوور, بؤ ولَاتاني ئةوأوثي ـ بؤ وصنة ـ لة جصطةي كتصبي ثيرؤزي ئصمة داية, بةموو لًصلاداني وةك تاوانصك دصتة ئةذماردن و بة زاراوةي ئصمة ( كوفر )ة.. بة بؤضووني ئيسلاميش طرًصبةستصكي كؤمةلَايةتيية لة ( كؤأا ـ اجماع ) وةوة  سةرضاوةي طرتووة, كة لة دواي قورئان و سوننةوة دص وبة هةندهةلَطرتن و ثصأةوكردني فةرزة, نةك هةر يةكص بص و دةستصكي تصوةردا و لايةكي لص بقرتصنصت و دةسكارييةكةش لة ذصرناوي (هةمواركردن) بفةلسةفصنصت.

    دةلَصن قسة يا لة مندالَ ببيسة يان لة شصت, ضونكة ئةوانة لة هيض شتصك ناثةنطصنةوة و ثةنا و ثصضيان نيية..نالَيم كاك مشعان  ـ حاشاكي وي ـ شصتة, بةلَام طريمان شصتؤكةيةكي هةقطؤية..ئةطةر تورك دةست لة كاري كورد وةرنةدا و تةُثكةوداوي بؤ نةنصتةوة, ئةي غةيري ئةو كصية.؟ ئةطةر  رةوشةكة ـ تا رادةيةك ـ بة دلَي تورك نةباية, ئةوها متةقي لة خؤي دةبأي.؟

     مالَم هةقة, وةختصك مشعان دةيوت كورد دةبصت خودان دةولَةت بصت,  زؤر عةرةب سوذدةي بؤ دصوةكةي بةغدا دةبرد.!

     خؤزطةم كورديش ناوناوة سياسةتوانصكي شصتؤكةي ئةوهاي هةباية, دةوجا با خةليل زاد دةأؤستي بهاتاية و ثصي بوصراباية.!

     


     

     

    متى تتعانق اللغتان العربية والكوردية.؟

     

    محسن جوامير ـ كاتب كوردستاني

     

    اختلقت بعض الأطراف والأقلام موضوع عدم قبول الكورد اللغة العربية ورفضهم استعمالها, وكأنها محيت من على أرض كوردستان, وقد بلغت ببعضهم الحسرة وانتابتهم الحدة والصرعة الى درجة أن اتهموا الكورد بالعنصرية لا لشئ الا لأن اللوحات المعلقة على دكانينهم ومحلاتهم وأسواقهم ومخازنهم في بلادهم, مكتوبة باللغة الكوردية...واعتبروا ذلك خطرا على اللغة العربية, مع العلم أن هناك أكثر من عشرين دولة وهي عربية بمؤسساتها ومجامعها ومدارسها وجامعاتها, بل بسماءها وارضها..هذا في وقت لن تجد أبدا شعبا غيرعربي في طول العالم الاسلامي وعرضه مقبلا على تعلم اللغة العربية كشعب كوردستان حتى في الوقت الراهن.. بل تعتبر العربية أحد روافد مثقفيهم, اضافة لكونها لغة صلاة وتعبد مصليهم, وأكثرهم مسلمون.

     

     وكأن الذي هو واقع في كوردستان, مخالف لما جاء في القرآن والسنة النبوية الشريفة, وانه من المنكرات التي يجب محاربتها وازالتها لأنها من البدع والخرافات.. وكأن الاسلام ما جاء الا لتعريب لوحة صيدلية أو دكان خضروات أو مخزن اقمشة جل مشتريها من الكورد, أو مدرسة أو جامعة كل تلاميذها وطلبتها منهم.. وكأنه حرام على العراقيين والعرب أن يتعلموا بضع كلمات أو جمل أوأسماء كوردية قبل وبعد أن يزوروا كوردستان ..وكأن القدر قد كتب على لغة الكورد الذيلية أو الموت الزؤام .. ولا عتاب لهم على تركيا التي تخلو من اي مظهر باللغة العربية, ناهيكم عن أشكال حروفها.. ولكن كبش الفداء هو لغة الكورد.!

     

    عندما تضرب العنصرية أطنابها في النفوس, فانها لا تريد ان تستأثر بكل شئ لها فحسب, بل تفرض كل ما عندها من لغة وثقافة وعادات وتقاليد على الآخرين من الشعوب والقبائل,لا بل وتأتي لتجتهد بتأصيلها كذلك بالمبادئ وقد تؤطرها بالدين, وربما تصم المخالف لها بالسفه وخفة في العقل.! ضاربة بكل القيم السماوية والأرضية عرض الحائط ( وهم يحسبون أنهم يحسنون صنعا ).

     

    أنا لا أعتقد أن الاستماع الى هؤلاء المرضى يفيد او مناقشتهم تجدي.. حتى لو أقنعتهم "هنا " بالعلم والمنطق أو بدروس ومحاضرات في الانسانية والانفتاح والمساواة وبانّنا كلنا عيال الله, فانهم " هناك " في النفق الآخر ( واذا خلوا الى شياطينهم ) يرفضونك بجهلهم وخبلهم وما ألقى الشيطان في أمنيتهم.. لأن رؤوسَهم قد أدخلوا في رؤوسِهم وروعهم أنه ما أن تعلم الكوردي لغته, حتى خرجت العربية من قاموس ثقافته ويصعب عليهم تعريبه وتمرير مؤامراتهم عليه, وكأن الخالق لم ينزل القرآن ولم يبعث الرسل الا ليعرّبوا النّاس, وما خلق الله هؤلاء الأدعياء الا ليصبحوا أوصياء على اختيارات الشعوب في تحديد طريقة حياتهم, كما هو حال أقرانهم في تركيا وايران وسوريا..( ان هم الا يظنون ).

     

     ان هؤلاء لا يدرون ـ وبفعل التقوقع في نفق التصورالمظلم والجاهلي ـ أن التجارب أثبتت أنه حتى الطفل الصغير بامكانه التحدث باربع لغات في وقت واحد, وأن جلّ الدول في العالم المتقدم تعتبر اللغة الانجليزية لغتها الثانية بجانب لغتها الوطنية.. وما من شعب متحضر الا ويجيد أفراده لغتين على الأقل, وما من شعبين في بلد الا ويعرفان لغة بعضهما البعض, بل من الجهل عدم الاكتراث والصمم, كما هو الحال في بلجيكا وسويسرا وفنلندا, والقائمة تطول بتلك البديهيات واليقينيات التي أصبحت معلوما من الحضارة بالضرورة ويكاد يسفه من ينكرها ويرقد في مستشفى المجانين من يحاربها.

     

    ان نظرة الاستخفاف الى لغة الآخرين ومحاولة النيل منها لا تتولد عنها الا الكراهية, وليس كل الناس ملائكة.. وأنا أرى أن من انجع الوسائل لازالة هذه الغطرسة والروح الفوقية هي الشروع بتطبيق المادة الرابعة من الدستور بجانب البنود الاخرى و ذلك باشاعة تطبيق اللغة الكوردية على جميع مستويات وأصعدة الدولة الاتحادية كما هو منصوص عليه.. حينئذ يتعرف الجيل الجديد من الأشقاء العرب وغيرهم على لغة جارهم الشقيق الكورد.. ويطمئن الكورد آنئذ أنهم غير مهددين بالمحو والاقصاء, فيقبلون على حب العربية حبا جما كما أحبوها, وتزول الغشاوة على قلوب وأسماع وابصار الجميع.. وبالتالي تتعانق الآيتان الرائعتان " العربية والكوردية " العظيمتان الجميلتان من آيات الخالق على ربوع العراق وكوردستان, بل وعلى ربوع المنطقة ككل, وتصبحان بالتالي نموذجا حيا يحتذى به في عالم سبق كل العوالم الاخرى في اعلان ( ومن آياته خلق السموات والأرض واختلاف ألسنتكم وألوانكم ) من دون تفضيل جنس على آخر او لغة على أخرى, مع ما لكل لغة من طعم متميز ونكهة خاصة وزخرفة فريدة تميزها عن شقيقاتها, وهذه من ابجديات الفطرة وسنة الله وقدره في مخلوقاته( فلن تجد لسنة الله تبديلا ) ولا ( تحويلا ) .

     

    mohsinjwamir@hotmail.com

     

     

     

    + نوشته شده در 84/07/14ساعت 21:32 توسط كێله‌شین |

    سه‌رۆك بوش ده‌ڵێت له‌شكری عێراقی به‌ شێوه‌یه‌كی زیاتر توانای به‌رهه‌ڵستیكردنه‌وه‌ی یاخیبوانیان كردووه‌
    په‌یامی سه‌رۆك بوش بۆ جیهانی موسوڵمانان به بۆنه‌ی جه‌ژنی ڕه‌مه‌زانی پیرۆزه‌وه‌
    هێزه‌كانی ئه‌مریكی و عێراقی هێرشیان كردۆته‌ سه‌ر یاخیبوان له سێ شارۆچكه‌ی خۆرئاوای به‌غدا
    سه‌رۆك بوش یه‌كێك له‌ هه‌ره‌ ڕاوێژكاره‌ باوه‌ڕپێكراوه‌كانی خۆی بۆ ده‌سته‌ی دادگای به‌رزی ووڵات ده‌ستنیشانكردووه‌
    ئۆردوگان جه‌ختی كرده سه‌ر ئه‌وه‌ی كه توركیا له ئه‌ندامێتی ته‌واوه‌تی یه‌كێتی ئه‌وروپا كه‌متر ڕازی نابێت
    ته‌قینه‌وه‌ی بۆمبێك له نزیك كاروانێكی وه‌زاره‌تی نه‌وت بۆته‌ هۆی كوشتنی دوو كه‌س
    فه‌رهه‌نگ و تۆره‌ی كوردی: كه‌ژاڵ ئه‌حمه‌د -به‌شی چواره‌م   Audio Clip Available
    رێبه‌ر و دیبلۆماتانی جیهانی هێرشه خۆكوژیه‌كانی بالی مه‌حكوم ده‌كه‌ن
    هه‌شت یاخیبوو له ئۆپه‌راسیۆنێكی له‌شكری له رۆژئاوای عیراق ده‌كوژرێن
    ئه‌نجامی كۆتایی هه‌لبژاردنه‌كانی فه‌له‌ستینی راگه‌یاندرا
    زیاتر له دوو هه‌زار كورد خۆپیشاندانێك له برۆكسل ئه‌نجام ده‌ده‌ن
    ئۆپه‌راسیۆنێكی له‌شكری له دژی یاخیبووان له رۆژئاوای عیراق ده‌ستپێده‌كات
    چوار سه‌ربازی ئه‌مریكی له ئه‌فغانستان بریندار ده‌بن
    له دوو رۆژدا زیاتر له سه‌د كه‌س له عیراق ده‌كوژرێن
    سه‌رمایه‌دارانی عێراقی به‌رامبه‌ر به‌ ئابوری ووڵاته‌كه‌‌یان گه‌شبینن
    جۆن رۆبه‌رتس بۆ پۆستی سه‌رۆکی دادگای باڵای ئه‌مریکا هه‌ڵبژێرا
    زنجیره‌یه‌ک هێرشی خۆکوژی به‌غدا بۆته‌ هۆی کوشتنی نزیکه‌ی 60 که‌س
    + نوشته شده در 84/07/14ساعت 21:26 توسط كێله‌شین |

    زیکرو پارانه‌وه‌ی ئه‌مرۆ

    " رَضيتُ باللهِ رَبا . وَبالاسلامِ ديناً وَبِمُحَمَدٍ (ص) نَبيا ."

    واته‌: رازیم که‌ الله‌ په‌روه‌ردگارم بێ وئیسلام دین وبه‌رنامه‌م بێت و موحه‌مه‌د ( دروودی خوای له‌سه‌ر) که‌ پێغه‌مبه‌رم بێت.


    گه‌وره‌یی زیکری خوا

    خوای متعال له‌ سوره‌تی الاحزاب دا ده‌فه‌رموێت:

    [ والذاكرين الله كثيراً والذاكرات أعد الله لهم مغفرة وأجراً عظيماً.]

    واته‌ خودا لێبوردن و پاداشتێکی گه‌وره‌ی ئاماده‌ کردوه‌ بۆ ئه‌و موسوڵمانانه‌ی که‌ زۆر زیکری خوا ئه‌که‌ن (له‌ نیرو مێ).

    ئه‌صلی ئه‌م خوا په‌رستی یه‌ ( ذكر)  له‌ دڵدایه‌، (واته‌ عیباده‌تێکی قلبیه‌). که‌واته‌ بیر کردنه‌وه‌ له‌ گه‌وره‌یی هه‌ر ناوێک له‌ ناوه‌کانی خوا (ذیکره‌).

    صه‌ڵاوات له‌سه‌ر گیانی پاکی رسول الله‌ .... (ذیکره‌) چونکه‌ داوا له‌ خوا ده‌که‌یت که‌ سه‌ڵاوات و به‌ره‌کاتی بنێرێت به‌سه‌ریدا.

    هه‌رچ په‌یوه‌ندیه‌ک له‌گه‌ڵ خوادا زیکره‌، وه‌ک: دوعا، پارانه‌وه‌، داوای لێبوردن، داوای به‌هه‌شت، داوای حه‌ڵال، داوای لێخۆشبونی خوا بۆ یه‌کێک، داوای شیفا بۆ موسوڵمانێک، داوای خێر بۆ خۆت یان بۆ موسوڵمانێک، داوای دوورخستنه‌وه‌ی شه‌رو به‌ڵا له‌ خۆت و موسوڵمانان... ئه‌مانه‌ هه‌مووی زیکرن و هۆکارن بۆ وه‌رگرتنی لێبوردن وپاداشتی گرنگ له‌ لایه‌ن خواوه‌. خوا خۆی بڵێ (پاداشتی گرنگ!!!) جا بیر بکه‌ره‌وه‌ ده‌بێت چه‌ند گه‌وره‌ بێت.

    به‌ڵێ، ئه‌وه‌نده‌ گه‌وره‌یه‌ پێغه‌مبه‌ری نازدارمان صلى الله عليه وسلم به‌ پێوه‌رێکی داناوه‌ زیندوو مردووی پێ جیا ده‌کرێته‌وه‌، ده‌فه‌رموێت: "مثل الذي يذكر ربه والذي لا يذكر ربه مثل الحي والميت" (رواه البخاري)  واته‌ ئه‌و که‌سه‌ی که‌ خوای له‌یاده‌و ئه‌و که‌سه‌ی که‌ خوای له‌ یاد نیه‌ وه‌ک زیندوویه‌ک و مردوویه‌ک وان.

    دووعا سه‌رووی هه‌موو جۆره‌کانی زیکره‌،  ئاگادار به‌و غافڵ مه‌به‌ له‌م خاڵانه‌:

    1. به‌ دڵێکی پر بروا به‌ وه‌ڵامدانه‌وه‌ی خوا، داوا بکه‌.

    2. به‌ ستایشی په‌روه‌رده‌گای ده‌ست به‌ دووعاکه‌ت بکه‌.

    3. پاشان داوای سه‌ڵاواتی خوا بکه‌ برژێ به‌سه‌ر پێغه‌مبه‌ری ئاخر زه‌مان.

    4. دڵنیا به‌ کا دووعاکه‌ت وه‌رگیراوه‌، به‌ڵام چۆن و که‌ی په‌روه‌رده‌گار وه‌ڵامت ده‌داته‌وه‌؟ ئه‌وه‌ له‌ حیکمه‌تی خوایه‌ و ئێمه‌ نایزانین.

    5. دڵنیا به‌ کا خوای متعال هه‌میشه‌ خه‌یری تۆی ئه‌وێ.

    6. هه‌ر له‌ توانای زاتی الله یه‌ که‌ ئه‌و دووعایه‌ت بۆ ئه‌نجام بدات. ئاممان.. ئاممان.. دڵت روو نه‌کاته‌ ئه‌م و ئه‌و.

     

    والحمد لله رب العالمين

     

    منبع:سايتي ماموستا شه‌مال موفتي

     

    + نوشته شده در 84/07/14ساعت 0:0 توسط كێله‌شین |

    روزه و رمضان در آئينه شعر فارسى

    مبارك باد آمد ماه روزه رهت‏خوش باد، اى همراه روزه شدم بر بام تا مه را ببينم كه بودم من به جان دلخواه روزه نظر كردم كلاه از سر بيفتاد سرم را مست كرد آن شاه روزه مسلمانان، سرم مست است از آن روز زهى اقبال و بخت و جاه روزه بجز اين ماه، ماهى هست پنهان نهان چون ترك در خرگاه روزه بدان مه ره برد آن كس كه آيد درين مه خوش به خرمنگان روزه رخ چون اطلسش گر زرد گردد بپوشد خلعت از ديباه روزه دعاها اندرين مه مستجاب است فلكها را بدرد...(ادامه)

    + نوشته شده در 84/07/13ساعت 23:50 توسط كێله‌شین |


     
    محمدعماره
    گونه شناسى انديشه عربى

     

     
    دكتر محمد عماره، انديشمند، نويسنده و پژوهشگر مسلمان مصرى در ۱۹۳۱ ميلادى ديده به جهان گشود. نخستين اثر او با نام «جهاد» در روزنامه «مصرالفتاة» به چاپ رسيد.(ادامه)
    + نوشته شده در 84/07/13ساعت 23:49 توسط كێله‌شین |

    + نوشته شده در 84/07/13ساعت 23:34 توسط كێله‌شین |

    + نوشته شده در 84/07/13ساعت 23:16 توسط كێله‌شین |

    nuh

    ۲۹ کلید رمضانی برای ورود به بهشت

    نوشته‌ی: خالد الدویش ترجمه از متن عربی
    منبع:اینترنت

     ادامه....

     

    + نوشته شده در 84/07/13ساعت 17:36 توسط كێله‌شین |



     (اللهم إليك أشكو ضعف قوتي ، وقلة حيلتي ، وهواني على الناس، يا أرحم الراحمين ، أنت رب المستضعفين ، وأنت ربي ،
     إلى من تكلني إلى بعيد يتجهمني أم إلى عدوٍ ملكته أمري إن لم يكن بك علي غضب فلا أبالي ، ولكن عافيتك هي أوسع لي ، أعوذ بنور وجهك الذي أشرقت له الظلمات وصلح عليه أمر الدنيا والآخرة ، من أن تنزل بي غضبك ، أو تحل علي سخطك ، لك العتبى حتى ترضى ولا حول ولا قوة إلا بك)

    (اللهم إني أعوذ بك من جهد البلاء ، ودرك الشقاء وسوء القضاء وشماتة الأعداء)

    *( اللهم إني ظلمت نفسي ظلما كثيراً ولا يغفرُ الذنوبَ إلا أنت فاغفر لي
    مغفرةً من عند ، إنك أنت الغفور الرحيمُ)


    *اللهم أني أعوذ بك من العجزِ والكسل ، والجبن والهرم ، وأعوذ بك من عذاب
    القبر ، وأعوذ بك من فتنة المحيا والممات ) 

     *اللهم نور قلوبنا بنور طاعتك وألهمنا ذكرك وشكرك وارزقنا الإنابة إليك 
    وحسن التوكل عليك.

    *(اللهم لك الحمد أنت نورُ السماوات والأرض ومن فيهن ، ولك الحمدُ أنت نور السماوات والأرض ومن فيهن ،ولك الحمد ، أنت قيم السماوات والأرض ومن فيهنَّ ، ولك الحمد ، أنت الحقُ، وقولك حق ، ولقاؤك حق ، والجنة حق ، والنار حق ، والساعة حقٌّ ، والنبيون حق ومحمدٌ حق ، اللهم لك أسلمت وعليك توكلت ، وبك آمنت ، وإليك أنبت ، وبك خاصمت ، وإليك حاكمت ، فاغفر لي ما قدمتُ وما أخرت ، وما أسررت ، وما أعلنت ، أنت المقدم وأنت المؤخر ، لا إله إلا أنت)

    (اللهم أصلح لي ديني الذي هو عصمةُ أمري ، وأصلح لي دنياي التي فيها معاشي ، وأصلح لي آخرتي التي فيها معادي ، واجعل الحياة زيادةً لي في كل خير، والموت راحةٌ لي من كل شر)(اللهم إني أسألك الهُدى والتقى، والعفافَ والغنى)

    ( اللهم إني أسألك من الخير كله ، عاجله وآجله ما علمت منه وما لم أعلم ، وأعوذ بك من الشر كله عاجله وآجله ماعلمت منه وما لم أعلم ، اللهم إني أسألك من خير ما سألكَ بهِ عبدُكَ ، ونبيكَ ، وأعوذ بك من شر ما عاذ به عبدكَ ونبيكَ .. اللهم إني أسألك الجنة وما قرب إليها من قول وعمل ، وأعوذ بك من النار وما قرّب إليها من قولٍ أو عمل ، وأسألك أن تجعل كل قضاءٍ قضيتهُ لي خيرا)

    ( اللهم إني أعوذ بك من منكراتِ الأخلاقِ والأعمال والأهواءِ والأدواء )

    ( اللهم إني أعوذ بك من زوال نعمتك ، وتحوّل عافيتك ، وفجأة نقمتك ، وجميع سخطكَ )

    ( اللهم إني أعوذ بك من شر سمعي ، ومن شرِّ بصري ، ومن شرِّ لساني ومن شرِّ قلبي ، ومن شرِّ منيتي )

    ( اللهم إني أعوذ بك من علمٍ لا ينفع ، وعملٍ لا يرفع ، ودعاءٍ لا يسمع )

    ( اللهم إني أعوذ بك من غلبة الدين ، وغلبةِ العدو ، وشماتة الأعداء )

    ( اللهم إني أعوذ بك من قلبٍ لا يخشع ، ومن دعاءٍ لا يُسْمَع ، ومن نفسٍ لا تشبع ، ومن علمٍ لا ينفع ، أعوذ بك من هؤلاء الأربع)

     

    + نوشته شده در 84/07/13ساعت 17:22 توسط كێله‌شین |

    do7a

     

    به نێوی به‌رزه ناو ی دلۆڤان

     

    خوشک و برایانی خۆشه‌ویست مانگیی  ڕه‌مه‌زانتان لێ پیرۆز بێت کێله‌شین هیواداره هه‌موو لایه‌کمان که‌ڵکیی پێویست له‌م هه‌یڤه پڕ پیت و به‌ره‌که‌ته وه‌رگرین.

    له راستیدا خوای مێهره‌بان ئه‌م مانگه‌ی بۆ وه‌ده‌سهێنانیی ته‌قوا واته له خواترسان بۆ مرۆڤیی مۆسوڵمان داناوه .بۆ خۆی له قورئانی پیرۆز دا فه‌رموویه‌تی:یا ایها الذين ‌آمنوا كتب ‌عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون.

    واته: ئه‌ی ئه‌و که‌سانه‌ی ئیمان له دڵتان دا هه‌یه ڕۆژوو له سه‌رتان نووسرا هه‌روا که له سه‌ر که‌سانی پێش ئێوه‌ش نووسرا هه‌تا ئێوه‌ ته‌قوا(له خواترسان)وه‌ده‌س بێنن.

    ئینشائه‌ڵلا که بتوانین له‌و مه‌دره‌سه‌یه‌ دا ده‌رزیی له خواترسان و بۆ خواژیان و بۆ خه‌ڵک خزمه‌تکردن به باشترین شێوه‌ وه‌رگرین و فێر بین.

     

    + نوشته شده در 84/07/13ساعت 17:14 توسط كێله‌شین |

    كورد... سالَصكي تر ئةو محةلانة..!

     

    موحسين جوامصر

     

    مام جةلال لة بارةي يةكطرتنةوةي دوو حكوومةتةكةي كوردستان , لة كؤنفرانسة رؤذنامةوانييةكةي دووكان30092005, فةرمووي حةفتةي داهاتوو يةكدي دةطرينةوة.. كاك مةسعووديش لة ثصشترصدا فةرمووي ضي واي نةماوة, لةو ثصنج شةش رؤذةي داهاتوودا تةواو دةبصت و ئيعلاني دةكةين.. دواتريش فةرمووي دةمانةوصت بة جؤرصك يةكدي بطرينةوة, كةمترين خةلةل لة ئارادا نةبصت..!

     

     هةلَبةت وةك دابونةأيتصكي سياسيي كوردةواري, نةحيزبي سصيةم و نةهي ضوارةم و نة هي ديكةش بةشدار نةبوون, نازانم بؤ كةس طوصيان لص رانادصرصت لؤش ثةراوصز كراون..؟ بةلآم زالَماي خةليل زادي بةربووك, كة وةختص دةيبينم وا لة كوردستانة, دةلَصم : خواية هاوار لة دةست تةون و بةستةي وي ! , تةشريفي لةوص بوو.

     

    هةلَبةت هةموو كةس دةزانصت  ئةو بةلَصنانة يةكةمجار نيية, دةدرصن, وةلص كةسيش نازانصت ئاخؤ دواجارة يان ديسان قسةي سةرزارة ..! ئةطةر ثياو هةلَضوونةكةي مام جةلال لةكاتي وةرامي ئةو ثرسيارةدا بخوصنصتةوة و بيتؤذصتةوة, بةوةي يةكطرتنةوة كارصكي ئاسان نيية, ضونكة زؤر شت دةبص بصنة طؤأين, بؤية دةبص سةبر بطرين و بة حةوسةلَة و سةليقة بين... ئةوا يةكسةر زةيني بؤ ئةوة دةضص كة ئةو بةلَصنانة  دةسثصكي قؤناغصكي ديكةي يةكنةطرتنةوةن.( ئيشالَلآ هةلَةم)

     

    بة هةموو قةناعةتصكةوة دةلَصم, هؤي سةرةكي و ماكةي ئةسلَيي ئةو دواخستنة, نة تةكنيكيية, نة بةو مةبةستةشة تاكو حكوومةتصكي تؤكمة و تةكووزي لةبةريةكهةلَنةوةشاو لة دوارؤذدا, بنيات بنرًصت ..! بطرة كصشة و طرفت و طرصثوضكةي دةسةلَات و(هي خؤم بؤ خؤم و هي تؤش دةخؤم )ة و ضيتر. هةتا ئةطةر بؤ ماوةي دووسص مانطيش بصت.! شاهثوور بةختياري دوا سةرةكوةزيراني شاي ئصران, سوور دةيزاني حوكمةكةي هةر بؤ ضةند حةفتةيةكة و نةماني مسؤطةرة و دةسةلَات لة ئاوابوون داية, بةلآم ديسان هةر وةريطرت و دةستي ثصوة طرت, ضونكة نةيويست بزانص ( ئيقبال و زةوال هةر نةفةسصكة ).

     

    هةلَبةت, ململانص و شةأةدةسةلآت مافصكي أةواية, زاتةن دنيا هةميشة خةريكي ئةوة بووة و مصذوويش ئةوها ضةرخاوة,  ئصستصًكةش سةرقالَي ئةوةية و لة داهاتووشدا ئاطردانةكة بة كلَثةتر دةبص نةك دابمركصتةوة, ضونكة لة خوصني بةشةر داية ... وةلص ئةطةر ئةو كصبةأكًصية لة كاتصكدا بكرصت كة ولآت لة رووي سيياسييةوة سةقامطير و ئارام بص و بتوانص لةسةر ثص بوةستصت, ئةوا كةم تا كورتصك بة قازانجي طةلةكة تةواو دةبصت..

     

    دةكرص بوترص, قؤناغي ئصستةي ئصمة خةريكة وةك داري ئاوكزي لص دص و ئةو كؤشكةي بة خوين بنياتمان نا, بة دايةرة و دةستوور و فةرماني تةرؤرثةروةر و جأوجانةوةرةكاني بةعس, بةدةست و ئيمزاي خؤمان دةيأمصنين .. بؤيشي هةية, ئةو بأة هيوايةي ئةمأؤ هةمانة, بةياني بة فةتوايةك, يان لةبن فشاري زؤرينةي دةنطي ثايتةختي خوصن و زووخاو و خؤلَةمصش و لةذصر سًًصبةري داري بصبةري دةستووردا كة هةر رؤذص بة ئيمزاي كوردان لكصكي لص هةلَدةثاضن و نارنجؤكصكي وةثالَ دةهاوصذن , بثووكصتةوة.. هةروةك ئصستة سةرةتاكاني ئةو ثيلان و تةثكةوداوة, خةريكن و بة ئاشكرا سةرةتاتكصمان لةطةلَدا دةكةن وهةرجارة سةرةأصيةكمان ثص دةطرن.. لة كاتصًًكدا  كورد ـ دةكرص بطوترص ـ هصشتا لة رووي ياساييةوة  تا رادةيةك بةهصزةو دةتوانص بغةزري و بة يةك ظيتؤ هاوكصشةكان بطؤأيت ..

     

     بأواش ناكرص جارصكي ديكة, هةرطيزاوهةرطيز وةك ئةم دةرفةتةي ئصستا بؤ كورد رةخساوة, هةلَكةوصتةوة و بتوانص وةك ئةمجارةيان بؤ بةرذةوةندي خؤي, بيقؤزتةوة.. مةطةر خوا.!

     

     هةر هةرةسصكي سياسيش,  ئصستة و لة داهاتووي نزيكدا, زةبرصكي ثرزةبأي بة دواوةية..  زصتر و كاريطةريطةرتريش دةبص لةوةي ثًصشوو, ضونكة ئةطةر لة بةرصدا لة دةشت و بناري حوكمداريدا لصمان قةوما بصت, ئةمجارةيان لة تؤقةلَةي كصوي حوكمداري و دةسةلآتةوة, طلؤري دؤلَي بندةستي و سةركزي وزةليلي دةبينةوة..ئةمةيان خالَصكي هةرة طرنطة.

     

    ئةطةر ئةمسالَ و ثار و ثصرار  جاك سترؤ و دؤنالَد رامسفيلد وكؤنداليزا رايز , بة سوثاسةوة سةرداني ئصمةيان كردبصت .. ترسص دةكةم سالَي داهاتوو, بة تكاوة بتوانين هةتا سةرداني زالَماي خةليل زاد لة بةغدا بكةين.!

    { لة فأؤكةخانةي شام دابةزيبووم, تركوخوا ( بةقةزاوقةدةر) ديم ئةحمةد بنبصللاي سةرؤكي هةرةثصشووي جةزائير بةتةنيا لة ذوورصك لةطةلَ فةرمانبةرصك دانيشتبوو و دةستي نابووة ذصر ضةنةطةي وهةر دةتطوت دةستي حةسرةتي مصذوو لة ئةذنؤ دةدا, ضاوةأصي كاتي فأيني فأؤكةي دةكرد.. بةمنةوة بووينة سص و دوايي زًصتر, هةلَةبجةم وةبير هصنايةوة و وصنةيةكيشمان بة يةكةوة طرت }.. رؤذان رؤذي لة دواية و ثةند و عيبرةت خراث نين.

     

    ئةطةر  ئةمسالَ و ثار و ثصرار و ثصشترص عةبدولعةزيز ئةلحةكيم و جةعفةري و عةللاوي يان شةعلان, مةمنوون بوايةن لة كوردستان ثصشوازييان لص بكراية ياخود دالَدةيان بدراية..ترسص دةكةم سالَي داهاتوو, بة تكاوة بتوانين بؤ شينطصأي (لة كةركوك !) بة خزمةت موقتةداي سةدر و لة بةغداش بة خزمةت عةممار ئةلحةكيم بطةين.!

     

    ئةطةر ئةمسالَ و ثار و ثصرار  داواي نيمضة دةولَةتصكمان كردبص.. ترسص دةكةم سالَيَكي ديكة ئةو محةلانة, ياساي ثارصزطةكاني (برصمةر)مان دةقةبةلَ بكرًًصت , ضونكة بة كردةوة سةلماندمان كة لة بةأصوةبردني شار و طوندان سةركةوتووتر بووين تا هةرصم, باسي دةولَةتيش هةر مةكة.!

     

    دة بلَصن وا نيية..! 

     

    mohsinjwamir@hotmail.com

     

    + نوشته شده در 84/07/12ساعت 20:44 توسط كێله‌شین |

    كؤريَك سةبارةت بة رةشنوسي دةستووري عيَراق

    بؤ بةريَز ابوبكر كارواني

    دريَذةي بابةت بخويَنةوة

    + نوشته شده در 84/07/10ساعت 16:45 توسط كێله‌شین |

     

    مرزية فريقي غردت لکوردستان وودعت الحياة

     

                      محسن جوامير ـ کاتب کوردستاني

     

    إثر مرض لم يمهلها طويلا، توفت الفنانة الکوردية مرزية فريقي تارکة شعبها وأرضها وأهلها، وهم يبکون لفراقها ويتحسرون..!

     

    مرزية فريقي التي لم يتجاوزعمرها عن 46 سنة، والتي کانت تحمل أحاسيس شعبها وبکل جوارحها، من مواليد مدينة مه‌ريوان في شرق کوردستان..

     

    کانت ومنذ نعومة أظفارها تحمل هموم شعبها الممزق بفعل المعاهدات

    الدولية التي جلبت بالتالی کل المصاعب والمصائب علی شعب کوردستان، ولم يکن نصيب الراحلة من تجرع آلامها ومنغصاتها يسيرا، لکونها عاشت في قلب الأحداث شطرا من حياتها ورأت ثم بکت، ومن ثم تغربت حاملة معها الهموم والدموع أينما حلت واستقرت.

     

    إذا کانت الاغنية تعني عند البعض قضاء الوقت في فضاء الخيال وتحليقاته‌ الإبتذالية، فانها کانت عند الفقيدة نشيد التحرير من نير الظلم والإنعتاق من العبودية التي طال أمدها علی الکورد وجعلت منه‌   ضحية الإستبداد..

     

    لقد کانت مرزية خانم عاشقة لکل ذرات وطنها، من دون أن تميز أو تفضل جزءا علی آخر.. سواء عندها مهاباد ودياربکر أو دهوک وقامشلو.. ولقد أنشدت أغنياتها للکل ونبض قلبها ومن ثم توقف وهو يحمل آلام وآمال الکل..

     

    کم کانت مزهوة وهي تری جنوب کوردستان محررا وشعبها في هذا الجزء يتقدم نحو بناء مستقبله‌، آملة أن تصل هذا الشعاع إلی عمق الأجزاء الأخری..! لهذا لم يکد يستقر بها المقام في السويد، حتی کانت تفکر في أن تعود إليه‌ وتعيش فيه بقية حياتها، ففعلت..

     

     ومازالت العينات من التراب الکوردستاني التي جمعتها في قنينة لتستأنس هي وزوجها الأستاذ ناصر رزازي بها في ديار الغربة، باقية في السويد وهي تبکي أمها : دايه‌ مرزيه‌..!

     

    لم أکن أعتقد في يوم من الأيام بأنني سوف أکتب کلمات عن فنان أو فنانة، ولکن لا أکذب علی نفسي ولا علی قلمي ولا علی قارئي... فان رحيلها أبکاني وأبکی قلمي..!

     

    إنا لله‌ وإنا إليه‌ راجعون

     

    õõõõõõ

     

     

    ليس كل الأنبياء عربا..!

     

    جوابا علی معالي الدکتور فؤاد العنزي مستشار صاحب السمو الملكي الأمير سعود الفيصل

     

    محسن جوامير ـ کاتب کوردستاني

     

    في الوقت الذي کنت منهمکا بکتابة مقال ( لماذا أرادوا أن يکون العراق جزءا من الأمة العربية ) والذي نشر قبل أيام, تسلمت شاکرا رسالة ألكترونية من معالي الدکتور فؤاد العنزي مستشار صاحب السمو الملکي الأمير سعود الفيصل، يستوضحني فيها عن أمرين وردا في مقالتي ( أيها الکورد ! عضوا علی الکورد الفيليين بالنواجذ ) و ( لو أصبح العراق جزءا من الأمة العربية، لخسر الکورد وعلی الدستور السلام )...

     

     حول الموضوع الأول يقول السيد المستشار بالنص : ( بخصوص مقالک الذي لقيته‌ صدفة وعن أغرب طائفة سمعت فيها في حياتي إنهم الکورد الفيلي إن صح التعبير، فنحن نعرف الکورد. فهل لک يا أخي الکريم توضح لي من هم الکورد الفيليين، وهل هم سنة وشيعة سواء أم سنة فقط أو شيعة فقط ) .. وعن الموضوع الثاني يقول معلقا ومستوضحا بالنص أيضا : ( حرام عليک يا أخي، العراق بلد القبائل والعشائر العربية ومهبط الرسل والأنبياء الذين تکلموا العربية، هو العضو المؤسس للجامعة العربية، وعمق الوطن العربي وبقية الأقليات، ولکن يبقی العراق بلد عربي وخليجي أيضا. وأنتظر تعقيبک الکريم ).

     

    ولإستغرابي لما جاء وذکر حول الکورد الفيليين خاصة، رجوتهم بأن يوضحوا ما يطلبونه‌ تماما حتی يتسنی لي الجواب.. وقد إستلمت شاکرا الجواب من مکتبه‌ وبالنص : ( السؤال واضح، المستشار يبغي يعرف من هم الکورد الفيليين، وهل يختلفون عن أکراد الشمال " کوردستان ـ م.ج " وهل هم سنة أو شيعة.. وأنقل إليک إستياء الدکتور نواف العنزي حول أن العراق بلد إسلامي، ويقول العراق بلد القبائل العربية الأصيلة، سواء کانت قبائل عربية سنية أو شيعية، ولکن لبقية الأقليات خصوصية، وننتظر ردک الکريم )..

    ***

    اعتقد أن ما نشر وينشر حول الکورد الفيليين في مواقعهم يغني عن کل ما يمکنني أن أکتب عنهم هنا في هذه العجالة السريعة، ولعل في هذا الموقع : http://bahzani.org/abc/faeli.htm

     ما يدلهم إلی هذا الضلع الکوردستاني الذي کان ضحية الجلاد الذي حسب انه لن يقدر عليه احد ولم يره.. لذلك ما كان ذاك الغول يتناهى عن ملاحقتهم, لکورديتهم وتضحياتهم من أجل کوردستان.. وما تعرضوا له‌ من إضطهاد وتشريد وتسفير وتطهير وغصب لأموالهم وممتلکاتهم وبلداتهم‌ وبجانب الشرائح الکوردستانية الأخری، يتساوی مع ما تعرض له‌ شعب فلسطين، إذا ما طرحنا منه‌ عمليات الأنفال والقصف الکيمياوي..

     

     ثم هم جزء من النسيج الكوردستاني من حيث العادات والتقاليد والدين والنضال المشترك, عدا عن كون سكرتير الحزب الديمقراطي الكوردستاني الأستاذ حبيب محمد كريم كان فيليا, وذلك في السبعينيات..

     

     ومن نافلة القول أن الفيليين شديدو التمسك باللغة الكوردية في حلهم وترحالهم, وذكاءهم المتميز في مجال المال والاقتصاد معروف للخواص والعوام..

     

      وللعلم أن من بين الكورد طوائف دينية اخرى تجري طقوسهم وصلواتهم باللغة الكوردية, كاليزيدية والكاكائية.. ولمزيد من المعلومات يمكن التكرم بزيارة الموقع المذكور اعلاه ايضا.

     

    أما بخصوص کون الأنبياء العراقيين قد تکلموا العربية، فلم أسمع ولم أقرأ قولا او دليلا علميا أو عقليا أو تأريخيا صحيحا لحد الآن ما يؤيد هذا القول وينبئ به.. أعتقد انه عارعن الصحة ومجرد تخمين.. سوی سيدنا محمد ـ روحي فداه‌ ـ الذي تحلق اسمه في ربى الافلاك, فقد ولد في مکة ودفن جسده‌ الطاهر في المدينة، ولم يکن ـ والحمدلله‌ ـ عراقيا .!

     

    ولکنني أعرف أن جبل جودي الذي يذكره قرآننا ( واستوت علی الجودي ) هو في قلب کوردستان، ولن تجد غير الکورد ساکنا في هذه‌ المنطقة, ولم نسمع او نقرأ ان قوما غيرهم سكنوا فيها طوال التأريخ.. حتی انه‌ بالرغم من عملية التتريک المتواصلة التي مارستها الحکومات الترکية المتعاقبة ضد الکورد، لن تجد ترکيا واحدا يسکن فيها، ناهيکم عن العرب... فهل يعقل أن يکون سيدنا نوح قد دعا إلی دين الله‌ بغير لغة قوم جودي..؟  ثم ما المانع في أن يکون سيدنا نوح کورديا ـ أو غيرعربي ـ والآية صريحة في مسألة ارسال الرسل بلسان شعوبهم ( وما أرسلنا من رسول إلا بلسان قومه‌، ليبين لهم) ولا تحتمل التأويل ولا يمكن حملها على غير محلها..؟

     

     

    وهكذا الحال مع سيدنا إبراهيم، فان أحدث التحقيقات الأثرية وکما يقول الباحث المحامي مصطفی المختار، تؤکد أن سيدنا إبراهيم عليه‌ السلام ظهر في القرن التاسع عشر قبل الميلاد، وانطلق بدعوته‌ من مدينة ( أورفة ). وقد ورد في (العهد القديـم) إن إبراهيم جاء من منطقة ( فهران آرام ) ـ بالقرب من مدينة أورفة ـ مدينة ( حران ) في کوردستان الشمالية ( كوردستان تركيا ) و تغرب إلی فلسطين، وجاء يعقوب إلی أبيه‌ إسحاق إلی جبروت ( مدينة الخليل ) حيث تغرب إبراهيم. ويقول الباحث والمستشرق لورد في کتابه‌ ( قصة الکتاب المقدس ) : " إن الطريق الذي سلکه‌ إبراهيم  عليه‌ السلام کان بمحاذاة الجانب الأيسر من مجری نهر الفرات ".. وبخصوص اسم ابراهيم يقول الباحث مختار:" فكلمة ( ابراهيم ) تتكون من مقطعين باللغة الكوردية ( ابرا, وهيم ) , وابرا يعني ( الأخ ) وهيم يعني ( ألعالََم ) ولحد الآن تستعمل في لغتنا كلمة ( هي ) أي ( تعلم ) في نحو ( خو هي كى ) يعني ( تعلّمه..! ) ومن هنا يتبين لنا معنى كلمة ( ابراهيم ) وهو ( الأخ العالم). كما أن كلمة ( أبراهام ) كما وردت في التوراة فتعني في اللغة الكوردية  (أخ الجميع ) , فمقطع ( هام ) يعني الكل او الجميع والاسم في كلتا الحالتين اعجمي ممنوع من الصرف أي ليس بعربي, وكما أن اسم نوح عليه السلام اعجمي ممنوع من الصرف " العدد 16 مجلة حلبجة 1994.

     

    أظن أن إقحام العواطف في المسائل التأريخية، باب لطمس الحقائق وإن ظـن أنه‌ يخدم الدين, بل هو تحامل عليه ليس الا.. ثم إن القول بعروبة العراق ليس من أرکان الدين ولا من اول المهمات, عدا عن كونها إثارة لآلام تجرعها غير العرب خاصة من ويلات العروبة...

     

     ثم حسب ما علمت ليس هناک سوی ثلاث دول عربية ثبتت في دستورها هذه‌ المادة. وإنه‌ لمن الظلم أن يکون هناک في الدولة الإتحادية المستقبلية بين کوردستان والعراق، جامع آخر غير الإسلام والوطن.. مع الأخذ بنظر الإعتبارـ وبجدية ـ خصوصية الأديان والطوائف الأخری المتواجدة في کلا الجزئين..

     

    ثم إن جمال الإسلام من يوم البعثة النبوية، ينبع من کونه‌ جمع جميع الألوان والأطياف والشعوب والملل في بوتقته‌، لا من خلال تذويبها وصهرها وبالتالي تعريبها, بل بتهذيبها وتشذيبها وحفظ  شخصيتها وتقوية عری الأخوة والتضامن بينها ( وجعلناکم " شعوبا " و " قبائل " لتعارفوا ) وکذلک ( ومن آياته‌ خلق السماوات والأرض وإختلاف ألسنتکم وألوانکـم )..

     

    إنه‌ في اليوم الذي دخلت فيه‌ فکرة " العروبة أولا " كما ذكرت في مقالاتي السابقة ايضا, بفعل الکاتب ساطع الحصري وأشياعه إلی المناهج والدساتير ضيع الکورد والعرب معا.. وکل ما حصل من کوارث للکوردستانيين والعراقيين خاصة من أنفالات وحلبجات والتهجير القسري للکورد الفيليين والآخرين ، کان من شجرة جحيم العروبة التي أساءت حتی للاسلام.. وإلا کيف يفسر محو 182 ألف کوردي تحت إسم أعظم سورة في القران، ما نزلت إلا لنصرة المستضعفين لا إبادة الآمنين والمؤمنين عن بكرة ابيهم.!

     

     ناهيکم عما جری لكورد کرکوک وأخواتها من تشريد وطرد، وجلب عرب من جنوب وغرب العراق وإسکانهم في أرض الکورد وبناء المستوطنات لهم على غرار المستوطنات الاسرائيلية... وهل بعد ان أوسعوا الكورد اهانة واشبعوه ابادة, يريدون ان يقولوا للكورد " يا عاذلي هلاّ كففت عن عذلي..! " ومن ثم  يراد منهم التوقيع بالأصابع العشرة وبقناعة علی بند " العراق جزء من الامة العربية " لكونه عضوا مؤسسا للجامعة العربية التي ضربت عليها الذلة من يوم تأسيسها.. والذي قد يکون ـ اي البند ـ مسوغا قانونيا لتثبيت الواقع المؤلم والمزري الذي أوجدته‌ نظرية " العروبة أولا " بكل سلبياتها و مثالبها ومآسيها وحماقاتها.؟!

     

    إن النظرة إلی الشعب الکوردي من منظار الأقلية، في حين أن نسمتها تصل إلی  ثلاثين مليون إنسان على اقل تقدير وفي عصراستقلت قبائل وبطون وبلغت شأوا مقبولا بكيانها ودولها وشبت عن الطوق.. ثم الترحم عليه ببعض الحقوق من لسان او لباس أو ثقافة شعبية وفق سياسة تقليم الأظافر والانطلاء والخداع والنهش، من دون الإعتراف الکامل بحقوقه‌ السياسية الکاملة من خلال سيادته‌ علی أرضه‌ کوردستان، حتی ضمن أطر فيدرالية متفق عليها.. إن هذه‌ الرؤية لهي قاصمة الظهر التي تنزل بالعلاقة بين الشعوب الأخری وشعب کوردستان الى ادنى المستويات، کما رأينا جزأ منها في العقود الماضية حيث وهت كثير من عراها، ونرجو الله تعالى أن لا يرينا هذا المکروه ولا يرتفع له دخان في العقود اللاحقة..

     

    وما أظن أن قضيتنا تستعصي علی الحل وبما يكافئ العصر إذا کانت هناک إرادة لإيجاده‌ والتجرد عن الأنانية والفوقية القومية التي تزيد الدخن في العلاقات.. فالکورد لا يرفضون أي حل بشرط أن تعاد حقوقهم وأرأضيهم ( مما قلّ منه او كثر) والتي أغتصبت منهم في کرکوک وأخواتها، وکذلک کل الممتلکات التي من الکورد الفيليين سرقت وسلبت، والبلدات التي طردوا منها عنوة وبغيرهم من العرب أسکنت.. ومن ثم جميع الأطراف أوفت بعهودها التي عليها عاهدت ووقعت..

     

    وقتئذ يتحقق ما أمر به الرسل والأنبياء والعدول من الرجال والفضلاء سواء كانوا من العرب او الكورد او من غيرهم وفي مقدمتهم سيد الثقلين حبيب الأرض والسماء, مشكاة الأنبياء والمرسلين محمد صلّى الله عليه وسلم الذي اوصى في أول وثيقة لحقوق الانسان من بين ما اوصى به في حجة الوداع, مناديا:

    يا أيها الناس ! ان ربكم واحد وأباكم واحد, ألا لا فضل لعربي على اعجمي ولا لأعجمي على عربي, ولا لأسود على احمر, ولا لأحمر على اسود الا بالتقوى..

    أبلغت ؟ قالوا: بلغ رسول الله...

     

    ولعل ما نشر من مقالی ( لماذا أرادوا أن يکون العراق جزءا من الأمة العربية..؟ ) المشار اليه سابقا وهو من جهد المقل, ما يشفي الغليل لما ورد فيه من دليل حول ضرر الدعوة القومية الفوقية على الرابط الوثيق الذي يربط  بعضنا ببعض وهو ليس بقليل..

    õõõõõõ

     

    ليس كل الأنبياء عربا..!

     

    جوابا علی معالي الدکتور فؤاد العنزي مستشار صاحب السمو الملكي الأمير سعود الفيصل

     

    محسن جوامير ـ کاتب کوردستاني

     

    في الوقت الذي کنت منهمکا بکتابة مقال ( لماذا أرادوا أن يکون العراق جزءا من الأمة العربية ) والذي نشر قبل أيام, تسلمت شاکرا رسالة ألكترونية من معالي الدکتور فؤاد العنزي مستشار صاحب السمو الملکي الأمير سعود الفيصل، يستوضحني فيها عن أمرين وردا في مقالتي ( أيها الکورد ! عضوا علی الکورد الفيليين بالنواجذ ) و ( لو أصبح العراق جزءا من الأمة العربية، لخسر الکورد وعلی الدستور السلام )...

     

     حول الموضوع الأول يقول السيد المستشار بالنص : ( بخصوص مقالک الذي لقيته‌ صدفة وعن أغرب طائفة سمعت فيها في حياتي إنهم الکورد الفيلي إن صح التعبير، فنحن نعرف الکورد. فهل لک يا أخي الکريم توضح لي من هم الکورد الفيليين، وهل هم سنة وشيعة سواء أم سنة فقط أو شيعة فقط ) .. وعن الموضوع الثاني يقول معلقا ومستوضحا بالنص أيضا : ( حرام عليک يا أخي، العراق بلد القبائل والعشائر العربية ومهبط الرسل والأنبياء الذين تکلموا العربية، هو العضو المؤسس للجامعة العربية، وعمق الوطن العربي وبقية الأقليات، ولکن يبقی العراق بلد عربي وخليجي أيضا. وأنتظر تعقيبک الکريم ).

     

    ولإستغرابي لما جاء وذکر حول الکورد الفيليين خاصة، رجوتهم بأن يوضحوا ما يطلبونه‌ تماما حتی يتسنی لي الجواب.. وقد إستلمت شاکرا الجواب من مکتبه‌ وبالنص : ( السؤال واضح، المستشار يبغي يعرف من هم الکورد الفيليين، وهل يختلفون عن أکراد الشمال " کوردستان ـ م.ج " وهل هم سنة أو شيعة.. وأنقل إليک إستياء الدکتور نواف العنزي حول أن العراق بلد إسلامي، ويقول العراق بلد القبائل العربية الأصيلة، سواء کانت قبائل عربية سنية أو شيعية، ولکن لبقية الأقليات خصوصية، وننتظر ردک الکريم )..

    ***

    اعتقد أن ما نشر وينشر حول الکورد الفيليين في مواقعهم يغني عن کل ما يمکنني أن أکتب عنهم هنا في هذه العجالة السريعة، ولعل في هذا الموقع : http://bahzani.org/abc/faeli.htm

     ما يدلهم إلی هذا الضلع الکوردستاني الذي کان ضحية الجلاد الذي حسب انه لن يقدر عليه احد ولم يره.. لذلك ما كان ذاك الغول يتناهى عن ملاحقتهم, لکورديتهم وتضحياتهم من أجل کوردستان.. وما تعرضوا له‌ من إضطهاد وتشريد وتسفير وتطهير وغصب لأموالهم وممتلکاتهم وبلداتهم‌ وبجانب الشرائح الکوردستانية الأخری، يتساوی مع ما تعرض له‌ شعب فلسطين، إذا ما طرحنا منه‌ عمليات الأنفال والقصف الکيمياوي..

     

     ثم هم جزء من النسيج الكوردستاني من حيث العادات والتقاليد والدين والنضال المشترك, عدا عن كون سكرتير الحزب الديمقراطي الكوردستاني الأستاذ حبيب محمد كريم كان فيليا, وذلك في السبعينيات..

     

     ومن نافلة القول أن الفيليين شديدو التمسك باللغة الكوردية في حلهم وترحالهم, وذكاءهم المتميز في مجال المال والاقتصاد معروف للخواص والعوام..

     

      وللعلم أن من بين الكورد طوائف دينية اخرى تجري طقوسهم وصلواتهم باللغة الكوردية, كاليزيدية والكاكائية.. ولمزيد من المعلومات يمكن التكرم بزيارة الموقع المذكور اعلاه ايضا.

     

    أما بخصوص کون الأنبياء العراقيين قد تکلموا العربية، فلم أسمع ولم أقرأ قولا او دليلا علميا أو عقليا أو تأريخيا صحيحا لحد الآن ما يؤيد هذا القول وينبئ به.. أعتقد انه عارعن الصحة ومجرد تخمين.. سوی سيدنا محمد ـ روحي فداه‌ ـ الذي تحلق اسمه في ربى الافلاك, فقد ولد في مکة ودفن جسده‌ الطاهر في المدينة، ولم يکن ـ والحمدلله‌ ـ عراقيا .!

     

    ولکنني أعرف أن جبل جودي الذي يذكره قرآننا ( واستوت علی الجودي ) هو في قلب کوردستان، ولن تجد غير الکورد ساکنا في هذه‌ المنطقة, ولم نسمع او نقرأ ان قوما غيرهم سكنوا فيها طوال التأريخ.. حتی انه‌ بالرغم من عملية التتريک المتواصلة التي مارستها الحکومات الترکية المتعاقبة ضد الکورد، لن تجد ترکيا واحدا يسکن فيها، ناهيکم عن العرب... فهل يعقل أن يکون سيدنا نوح قد دعا إلی دين الله‌ بغير لغة قوم جودي..؟  ثم ما المانع في أن يکون سيدنا نوح کورديا ـ أو غيرعربي ـ والآية صريحة في مسألة ارسال الرسل بلسان شعوبهم ( وما أرسلنا من رسول إلا بلسان قومه‌، ليبين لهم) ولا تحتمل التأويل ولا يمكن حملها على غير محلها..؟

     

     

    وهكذا الحال مع سيدنا إبراهيم، فان أحدث التحقيقات الأثرية وکما يقول الباحث المحامي مصطفی المختار، تؤکد أن سيدنا إبراهيم عليه‌ السلام ظهر في القرن التاسع عشر قبل الميلاد، وانطلق بدعوته‌ من مدينة ( أورفة ). وقد ورد في (العهد القديـم) إن إبراهيم جاء من منطقة ( فهران آرام ) ـ بالقرب من مدينة أورفة ـ مدينة ( حران ) في کوردستان الشمالية ( كوردستان تركيا ) و تغرب إلی فلسطين، وجاء يعقوب إلی أبيه‌ إسحاق إلی جبروت ( مدينة الخليل ) حيث تغرب إبراهيم. ويقول الباحث والمستشرق لورد في کتابه‌ ( قصة الکتاب المقدس ) : " إن الطريق الذي سلکه‌ إبراهيم  عليه‌ السلام کان بمحاذاة الجانب الأيسر من مجری نهر الفرات ".. وبخصوص اسم ابراهيم يقول الباحث مختار:" فكلمة ( ابراهيم ) تتكون من مقطعين باللغة الكوردية ( ابرا, وهيم ) , وابرا يعني ( الأخ ) وهيم يعني ( ألعالََم ) ولحد الآن تستعمل في لغتنا كلمة ( هي ) أي ( تعلم ) في نحو ( خو هي كى ) يعني ( تعلّمه..! ) ومن هنا يتبين لنا معنى كلمة ( ابراهيم ) وهو ( الأخ العالم). كما أن كلمة ( أبراهام ) كما وردت في التوراة فتعني في اللغة الكوردية  (أخ الجميع ) , فمقطع ( هام ) يعني الكل او الجميع والاسم في كلتا الحالتين اعجمي ممنوع من الصرف أي ليس بعربي, وكما أن اسم نوح عليه السلام اعجمي ممنوع من الصرف " العدد 16 مجلة حلبجة 1994.

     

    أظن أن إقحام العواطف في المسائل التأريخية، باب لطمس الحقائق وإن ظـن أنه‌ يخدم الدين, بل هو تحامل عليه ليس الا.. ثم إن القول بعروبة العراق ليس من أرکان الدين ولا من اول المهمات, عدا عن كونها إثارة لآلام تجرعها غير العرب خاصة من ويلات العروبة...

     

     ثم حسب ما علمت ليس هناک سوی ثلاث دول عربية ثبتت في دستورها هذه‌ المادة. وإنه‌ لمن الظلم أن يکون هناک في الدولة الإتحادية المستقبلية بين کوردستان والعراق، جامع آخر غير الإسلام والوطن.. مع الأخذ بنظر الإعتبارـ وبجدية ـ خصوصية الأديان والطوائف الأخری المتواجدة في کلا الجزئين..

     

    ثم إن جمال الإسلام من يوم البعثة النبوية، ينبع من کونه‌ جمع جميع الألوان والأطياف والشعوب والملل في بوتقته‌، لا من خلال تذويبها وصهرها وبالتالي تعريبها, بل بتهذيبها وتشذيبها وحفظ  شخصيتها وتقوية عری الأخوة والتضامن بينها ( وجعلناکم " شعوبا " و " قبائل " لتعارفوا ) وکذلک ( ومن آياته‌ خلق السماوات والأرض وإختلاف ألسنتکم وألوانکـم )..

     

    إنه‌ في اليوم الذي دخلت فيه‌ فکرة " العروبة أولا " كما ذكرت في مقالاتي السابقة ايضا, بفعل الکاتب ساطع الحصري وأشياعه إلی المناهج والدساتير ضيع الکورد والعرب معا.. وکل ما حصل من کوارث للکوردستانيين والعراقيين خاصة من أنفالات وحلبجات والتهجير القسري للکورد الفيليين والآخرين ، کان من شجرة جحيم العروبة التي أساءت حتی للاسلام.. وإلا کيف يفسر محو 182 ألف کوردي تحت إسم أعظم سورة في القران، ما نزلت إلا لنصرة المستضعفين لا إبادة الآمنين والمؤمنين عن بكرة ابيهم.!

     

     ناهيکم عما جری لكورد کرکوک وأخواتها من تشريد وطرد، وجلب عرب من جنوب وغرب العراق وإسکانهم في أرض الکورد وبناء المستوطنات لهم على غرار المستوطنات الاسرائيلية... وهل بعد ان أوسعوا الكورد اهانة واشبعوه ابادة, يريدون ان يقولوا للكورد " يا عاذلي هلاّ كففت عن عذلي..! " ومن ثم  يراد منهم التوقيع بالأصابع العشرة وبقناعة علی بند " العراق جزء من الامة العربية " لكونه عضوا مؤسسا للجامعة العربية التي ضربت عليها الذلة من يوم تأسيسها.. والذي قد يکون ـ اي البند ـ مسوغا قانونيا لتثبيت الواقع المؤلم والمزري الذي أوجدته‌ نظرية " العروبة أولا " بكل سلبياتها و مثالبها ومآسيها وحماقاتها.؟!

     

    إن النظرة إلی الشعب الکوردي من منظار الأقلية، في حين أن نسمتها تصل إلی  ثلاثين مليون إنسان على اقل تقدير وفي عصراستقلت قبائل وبطون وبلغت شأوا مقبولا بكيانها ودولها وشبت عن الطوق.. ثم الترحم عليه ببعض الحقوق من لسان او لباس أو ثقافة شعبية وفق سياسة تقليم الأظافر والانطلاء والخداع والنهش، من دون الإعتراف الکامل بحقوقه‌ السياسية الکاملة من خلال سيادته‌ علی أرضه‌ کوردستان، حتی ضمن أطر فيدرالية متفق عليها.. إن هذه‌ الرؤية لهي قاصمة الظهر التي تنزل بالعلاقة بين الشعوب الأخری وشعب کوردستان الى ادنى المستويات، کما رأينا جزأ منها في العقود الماضية حيث وهت كثير من عراها، ونرجو الله تعالى أن لا يرينا هذا المکروه ولا يرتفع له دخان في العقود اللاحقة..

     

    وما أظن أن قضيتنا تستعصي علی الحل وبما يكافئ العصر إذا کانت هناک إرادة لإيجاده‌ والتجرد عن الأنانية والفوقية القومية التي تزيد الدخن في العلاقات.. فالکورد لا يرفضون أي حل بشرط أن تعاد حقوقهم وأرأضيهم ( مما قلّ منه او كثر) والتي أغتصبت منهم في کرکوک وأخواتها، وکذلک کل الممتلکات التي من الکورد الفيليين سرقت وسلبت، والبلدات التي طردوا منها عنوة وبغيرهم من العرب أسکنت.. ومن ثم جميع الأطراف أوفت بعهودها التي عليها عاهدت ووقعت..

     

    وقتئذ يتحقق ما أمر به الرسل والأنبياء والعدول من الرجال والفضلاء سواء كانوا من العرب او الكورد او من غيرهم وفي مقدمتهم سيد الثقلين حبيب الأرض والسماء, مشكاة الأنبياء والمرسلين محمد صلّى الله عليه وسلم الذي اوصى في أول وثيقة لحقوق الانسان من بين ما اوصى به في حجة الوداع, مناديا:

    يا أيها الناس ! ان ربكم واحد وأباكم واحد, ألا لا فضل لعربي على اعجمي ولا لأعجمي على عربي, ولا لأسود على احمر, ولا لأحمر على اسود الا بالتقوى..

    أبلغت ؟ قالوا: بلغ رسول الله...

     

    ولعل ما نشر من مقالی ( لماذا أرادوا أن يکون العراق جزءا من الأمة العربية..؟ ) المشار اليه سابقا وهو من جهد المقل, ما يشفي الغليل لما ورد فيه من دليل حول ضرر الدعوة القومية الفوقية على الرابط الوثيق الذي يربط  بعضنا ببعض وهو ليس بقليل..

     

    mohsinjwamir@hotmail.com

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    + نوشته شده در 84/07/09ساعت 21:9 توسط كێله‌شین |

    دين و سكولاريزم درگفت‌وگو با دكتر محسن كديور  

    چشم انداز ایران:
    ¢آقاي كديور! بحثي كه روز عيد فطر 1383 درانجمن اسلامي مهندسين باعنوان "جوانان و دين در عصر ما" كرديد مهم بود. سكولاريزم يك وجه معرفتي دارد كه در دنياي غرب به ايران آمده. ممكن است سير تحول و تعاريفي كه از آن شده و تفاوتش با لائيسيزم و سكولاريزاسيون را توضيح دهيد. در مطبوعات منتشرشده در غرب بويژه بعد از انتخابات ماه نوامبر 2004 امريكا مطالبي هست كه نشان مي‌دهد دوران سكولاريزم در امريكا به پايان رسيده است. در نظرسنجي‌هاي علمي معلوم شده كه 75درصد مردم امريكا دوست دارند رئيس‌جمهوري‌شان مذهبي باشد و نه‌تنها مذهبي باشد، بلكه بايد از گزاره‌هاي مذهبي نيز استفاده كند. در دو مقاله از توماس فريدمن(1) و دكترعباس ميلاني(2) گفته شده كه معامله‌اي بين بوش و كليسا شده كه بنيادگرايان مذهبي به بوش رأي بدهند و در مقابل بوش هم كرسي‌هاي ديوان عالي كشور را در اختيار آنها قرار بدهد كه قوانيني عليه احكام مذهبي كليسا يا به نفع هم‌جنس‌گرايي، سقط‌جنين و... تصويب نشود. توماس فريدمن در مقاله 5 نوامبر خود ـ يك روز بعد از اعلام نتايج انتخابات امريكا ـ گفت اين‌بار مردم فقط براي رأي‌دادن و انتخاب رئيس‌جمهور نيامده بودند، بلكه حال و هواي ديگري بر انتخابات حاكم بود. مردم آمده بودند امريكاي ديگري ايجاد كنند و قانون‌اساسي جديدي بنويسند. وي نوشته بود كه مردم گزينش خود را از قبل انجام داده بودند، مانند دعواي بين فاكس نيوز و نيويورك تايمز يا طرفداران تيم‌هاي فوتبال. وي نگران بود امريكاييان مذهبي با علم و آزادي دارند برخورد مي‌كنند. از ديدگاه او ديگر اختلاف بين دو حزب سياسي نيست، بلكه ابعاد عميق‌تر و فرهنگي‌تر و ايدئولوژيك‌تر پيدا كرده است. برژينسكي در كتاب "انتخاب: رهبري جهاني يا سلطه بر جهان" مي‌گويد: آقاي بوش از 11 سپتامبر تا زمان نوشتن كتاب 99 بار از واژه‌هاي ايدئولوژيك "خير و شر" و اين‌كه "حقيقت نزد ماست و هركس با ما مخالف باشد دشمن ماست" استفاده كرده است. خانم آلبرايت معتقد است اين سير همان سير خلوص ديني است كه كليسا در قرون وسطي مي‌گفت كه حقيقت نزد ماست و مخالفين خودش را تا حد مرگ مجازات مي‌كرد. در ايران برخي از روشنفكران معتقدند هركس سكولاريزم را قبول ندارد سير قهقرايي را شروع مي‌كند و حتي آن را ملاك حق و باطل نيز مي‌دانند. در واشنگتن تايمز نوشته بود كه سكولاريزم از نظر امريكا هشت ويژگي دارد: ناسوتي باشد و لاهوتي نباشد، سلاحهاي اتمي و بيولوژي و شيميايي نداشته باشد، اسراييل را به رسميت بشناسد، از شوروي هم اسلحه نخرد، صلح خاورميانه را قبول داشته باشد، در اقتصاد هم نسخه‌هاي بانك جهاني را بپذيرد و... واشنگتن تايمز حتي سكولاريزم را از فاز معرفتي درآورده و به آن ابعاد راهبردي مي‌دهد.

    pبسم‌الله الرحمن الرحيم ـ از نشريه چشم‌انداز ايران تشكر مي‌كنم كه يك چشم‌انداز علمي را به روي معاصرين ما در ايران گشوده است. من هم به‌عنوان يكي از خوانندگان پر و پا قرص اين نشريه خوشحالم كه بتوانم در يكي از مباحثي كه مورد نظرتان هست شريك باشم. سكولاريزم مي‌تواند بحث مفيدي باشد و ابعاد مختلفي دارد. من مدعي نيستم كه بتوانم ابعاد آن را در يك جلسه بيان كنم ولي مي‌توانيم طرح بحث كنيم تا ان‌شاء‌الله صاحب‌نظران ديگر هم كمك كنند و مسئله در كشور ما واضح‌تر بشود. همان‌طور كه شما هم اشاره كرديد برخي در فضاي جديد بويژه در دهه اخير به اين نتيجه رسيده‌اند كه تنها راه برون‌رفت از مشكلات فعلي ايران توسل به سكولاريزم است؛ "حكومت دموكراتيك سكولار" و يا "جامعه سكولار" حتي دين سكولار. در نوشته‌هاي دوستان راديكال‌تر اين موارد بيشتر مشاهده مي‌شود. اين سوال‌ها در بين دانشگاهي‌ها، جوان‌ها، دانشجوها مطرح است كه واقعاً سكولاريزم چيست و چه بايد كرد؟ البته سكولاريزم مسئله تازه‌اي نيست، ولي به‌خاطر برخي از عملكردها در دهه اخير ايران جاذبه بيشتري پيدا كرده است و جاذبه‌اش به لحاظ كاركرد منفي دين رسمي در كشور ما و آنچه به‌نام حكومت ديني ناميده مي‌شود مي‌باشد كه بستري را فراهم كرده كه به نظر مي‌رسد بيشتر به اين روند كمك ‌كرده و مي‌كند. چه‌بسا اگر اين قرائت رسمي سيطره نداشت و ما چيزي به‌نام ولايت‌مطلقه فقيه و... نداشتيم روند گرايش به سكولاريزم اين مقدار گسترش پيدا نمي‌كرد. فارغ از اين مباحث خوب است بپردازيم به اين كه مراد از سكولاريسم چيست و گويندگان اين سخن چه معنايي را اراده مي‌كنند؟

    سكولاريزاسيون به فرايندي اطلاق شده است كه طي آن از اهميت مذهب، چه در جامعه و چه در ذهن افراد مستمراً كاسته مي‌شود. واژه انگليسي سكولار (Secular) ازكلمه لاتين (Saeculum) به معني عصر، دوران، نسل يا روح دوران مشتق شده است. در قرون چهارم و پنجم به‌معناي "دنيا" نيز استعمال مي‌شده است. اولين باري كه كلمه سكولار به‌معنايي نزديك به كاربرد امروزي آن استعمال شد در عهدنامه وست‌فالي در 1648 بود كه نمايندگان فرانسه اين واژه را به‌معناي انتقال كنترل املاك و دارايي‌هاي كليسا به دولت يعني حاكمان سياسي غيرروحاني به‌كار بردند. در قرن هجدهم و در جريان انقلاب فرانسه اصل انتقال دارايي‌هاي كليسا به دولت به همه حوزه‌هاي زندگي تسري داده شد. در قرن نوزدهم معناي ستيزه‌جويانه "تنظيم امور زندگي بدون استعانت از ماوراي طبيعت" به سكولاريسم نسبت داده شد. هرچند در همان قرن سكولاريسم به‌معناي ديدگاهي خنثي نسبت به نهادها و مناسك ديني نيز ديده مي‌شود. در قرن بيستم سكولاريسم در تعابير مبارزه عليه حاكميت كليسا و مسيحيت، لاابالي، ضد روحاني و غيرديني رواج بيشتري يافت. ماكس وبر جامعه‌شناس مشهور براي نخستين‌بار سكولارشدن را به صورت واژه‌اي توصيفي و تحليلي و بدون بار ارزشي و هنجاري به‌كار برد كه شيوه او توسط جامعه‌شناسان پس از وي تبعيت شد.

    براساس پژوهش مفهومي لاري شاينر (Larry Shiner) در 1966، سكولارشدن با شش معني مورد استفاده قرار گرفته است. به نظر مي‌رسد اين شش شاخص از خود واژه مهم‌تر باشد و هركس دم از سكولارشدن يا دفاع يا تخطئه سكولاريزاسيون مي‌زند مي‌بايد به دقت منظور خود را از آن واژه تعيين كند.

    معناي اول: افول دين (Decline of religion). نهادها، باورها و نهادهاي ديني كه پيش از ‌آن معتبر بودند، اعتبار و نفوذ خود را از دست مي‌دهند. اوج سكولارشدن، جامعه بي‌دين است. معرف‌هاي اين تعريف عبارتند از: افزايش نسبت كساني‌كه باورهاي ديني خود را انكار مي‌كنند يا در صحت آنها ترديد مي‌كنند، كاهش اعتبار روحانيون، كاهش عبادت‌ و حضور در كليسا يا مسجد.

    معناي دوم: همنوايي با اين دنيا (Confornity with “This world”). گروه‌هاي ديني يا جوامع ديني از ماوراي طبيعت روي برتابند و بيشتر از گذشته به اين دنيا روي آورند. در حوزه اخلاق از اخلاقي كه ما را براي جهان آخرت مهيا مي‌كند دور مي‌شوند و به سمت اخلاق سازگار با مقتضيات زندگي در جوامع امروزي حركت مي‌كنند. نقطه اوج سكولارشدن جامعه‌اي است كه كاملاً جذب اهداف عملگرايانه (پراگماتيستي) زندگي شده و از اين حيث گروه ديني با ديگر گروه‌هاي اجتماعي تفاوتي ندارد

    معناي سوم: رهايي جامعه از قيد دين (Disengagement of Scociety from Religion). جامعه از تعابير ديني كه در گذشته بر ‌آنها مبتني بود جدا مي‌شود تا خود را به صورت مستقل سامان دهد و درنتيجه دين را در عرصه زندگي فردي محدود مي‌سازد. نقطه اوج اين نوع از سكولارشدن پديدآمدن ديني كاملاً دروني است كه تأثيري بر نهادهاي اجتماعي و اعمال جمعي ندارد و نيز پديدآمدن جامعه‌اي است كه در آن دين هيچ نمودي خارج از حلقه گروه‌هاي ديني ندارد. براساس اين معني سكولارشدن روندي است تاريخي كه نقش اجتماعي دين را زير سوال مي‌برد و صورت‌هاي ديگري از اقتدار را جايگزين اقتدار ديني مي‌كند و درنهايت دين را به قلمرو خصوصي زندگي انسان محدود مي‌سازد. مطابق اين معني دو نحوه سكولارشدن خواهيم داشت: يكي فكري ـ وجودي -Existenlial Intelleclual و ديگري نهادي ـ اجتماعي Soclia Institvlional- . سكولارشدن نهادي ناظر به پيدايش دولت سكولار و برعهده گرفتن تدريجي وظايف ‌آموزشي و رفاهي است كه قبلاً يكي عهده‌دار آن بوده، مراد از سكولارشدن فكري ـ وجودي تلاش در راه ايجاد عرصه مستقيم براي دانش است كه از پندارهاي ماوراي طبيعي آزاد باشد. سكولارشدن علم، هنر و اخلاق شخصاً به‌معني خارج‌شدن آنها از كنترل كليسا و يا فاصله‌گرفتن آنها از قرائت خاصي از جهان‌بيني ديني است.

    معناي‌چهارم:جابجايي‌باورهاونهادهاي‌ديني(Transposition of Religious Beliefs and Institvtions). دانش، الگوهاي رفتار و نهادهايي كه قبلاً در حوزه قدرت الهي بود به پديده‌هاي مخلوق قدرت بشر و در حوزه مسئوليت او تبديل مي‌گردند. در معناي جابجايي فرض بر اين است كه جنبه‌هايي از باورها و تجارب ديني از زمينه مقدس خود به زمينه‌اي كاملاً انساني منتقل مي‌گردند. نقطه اوج اين روند ديني است كاملاً انساني شده و جامعه‌اي است كه در آن كليه نقش‌هايي كه قبلاً به‌طور طبيعي برعهده دين بود از آن سلب شده است.

    معناي پنجم: تقدس‌زدايي از عالم (Desacratization of the world). جهان به‌تدريج جنبه قدسي خود را از دست مي‌دهد، زيرا انسان و طبيعت موضوع تبيين علي قرار مي‌گيرد. نقطه اوج سكولارشدن جامعه‌اي است كاملاً عقلاني كه پديده‌هاي ماوراي طبيعي و رمزآلود در آن هيچ نقشي را بازي نمي‌كند. سكولارشدن به اين معني يعني انسان از دين بي‌نياز مي‌شود و براساس عقل زندگي مي‌كند. نمونه كلاسيك اين ديدگاه مفهوم افسون‌زدايي(Disenchantment) ماكس وبر است كه به‌معني روند برگشت‌ناپذيري از عقلاني‌شدن (Rationalization) است. اين روند به ديدگاهي منجر مي‌شود كه براساس آن دنيا يك سلسله علي خودبنياد است.

    معناي‌ششم:حركت‌ازجامعه‌اي‌مقدس‌به‌جامعه‌اي‌سكولار(Society Movement from Asacred to Secvlar) اين برداشت ناظر به مفهومي كلي از تغيير اجتماعي است. نقطه اوج سكولارشدن جامعه‌اي است كه در آن همه تصميم‌گيري‌ها برپايه ملاحظات عقلي و فايده‌گرايانه اتخاذ مي‌شود و آمادگي كامل براي تغيير وجود دارد.

    حال با توجه به شش معناي سكولاريزاسيون يا سكولارشدن مشخص مي‌شود كه اين واژه در طول تاريخ تكوين خود واژه‌اي مجادله‌آميز بوده و به‌تدريج بار معنايي جديدي به خود گرفته بي‌آن‌كه معني قبلي‌اش را از دست بدهد. بنابراين حق با شاينر است كه نتيجه مي‌گيرد "واژه سكولاريزاسيون با دلالت‌ها و مفاهيم زيادي ـ بخصوص مفاهيم متضمن بي‌تفاوتي يا دشمني با پديده‌هاي ديني ـ متورم شده است. اين انباشتگي مدلول‌هاي متضاد خود به اندازه كافي مشكل‌آفرين است." بنابراين به واسطه همين تفاوت مدلول‌هاي متفاوت و گاه متضاد مي‌بايد هركس واژه سكولارشدن را به كار مي‌برد معني مورد نظر خود را به دقت بيان كند و در طول استعمال، خود نيز بدان پاي‌بند باشد. وقتي واژه دين‌زدايي از زندگي و جهان تا دين‌زدايي از عرصه عمومي را دربرمي‌گيرد بدون مشخص كردن دقيق معناي مورد نظر نمي‌توان آن را استعمال كرد. به‌هرحال آنچه در تمامي اين معنا مشترك است سه‌معناي تقدس‌زدايي Desacralization، تمايزپذيريDifferentiation و جابجاييTransposition مي‌باشد.

    جالب است بدانيم ماكس وبر كه اولين كسي بود كه سكولاريزاسيون را وارد جامعه‌شناسي كرد در تحليل خود درباره اين روند، خود كمتر از آن استفاده كرد. او در تحليلش از مفاهيم سه‌گانه ديگري استفاده كرد كه از شهرت بسياري نيز برخوردار شدند، يعني عقلانيتRationality، افسون‌زداييDisentchetment و انديشه‌گراييIntellectualization. هرچند عليرغم اهميت اين سه مفهوم، آنها كمتر با دقت تعريف شده‌اند.

    ¢آيا سكولاريسم به‌معناي جدايي دين و جامعه نيست؟

    pبه بياني كه در جامعه فعلي ما مطرح شده اين‌گونه نيست. اين روند كم‌اهميت‌شدن دين را چه در جامعه چه در ذهن، نتيجه مستقيم رونق‌گرفتن تفكر علمي مدرن مي‌دانستند. گويا علم مدرن جانشين واقعي مذهب شده است. توجه كنيم كه اين روند لوازمي داشته و در جوامع مختلف اروپايي يكسان اتفاق نيفتاده است و شدت و ضعفش كاستن از اهميت دين، يكسان و يك‌گونه نبوده است. شديدترين آن در فرانسه بوده. يعني مي‌توانيم بگوييم كه تندترين برخورد نسبت به دين و جانشيني با علم جديد يا علوم‌انساني جديد به جاي دين، در فرانسه اتفاق افتاده، اما در انگلستان، آلمان يا ديگر كشورهاي اروپايي به‌شدت آنچه كه در فرانسه حاصل شده، نبوده است. لذا بيشتر هم به عصر روشنگري (Enlightment) برمي‌گردد. در ‌آن مقطع روشنگراني مانند ولتر، دالامبر، ديدرو و... از پيشقراولان لائيسيته فرانسوي محسوب مي‌شوند و مونتسكيو در مرحله بعدي است.

    در فرانسه اين روند نوعاً لائيسيته ناميده شده. در معناكردن لائيسيته دشواري‌هايي داريم. تا حدودي مي‌توان روحاني‌زدايي يا مقابله با روحانيت ديني عنوان كرد. امروزه لائيك به‌معناي بي‌دين يا نادين محور و يا غيرديني به‌كار مي‌رود درحالي‌كه سكولار اين‌بار شديد را به همراه ندارد. در جامعه ما وقتي مي‌خواهند بگويند سكولار از لوازم آن انديشه استفاده مي‌كنند كه يكي از لوازمش ـ كه زياد هم رايج شده ـ جداكردن حوزه دين يا نهاد دين از نهاد سياست و حكومت است. در آغاز اين روند آنها مي‌خواستند سيطره كليسا را مورد تهاجم قرار بدهند، در چند حوزه، اين تهاجم دوران روشنگري، نسبت به سيطره ارباب كليسا صورت گرفت.

    يك وجه در حوزه آموزش‌وپرورش بود. نهادهاي آموزشي تحت تسلط ارباب كليسا، كشيش‌ها و پاپ‌ها قرار داشتند. جداكردن آموزش عمومي جامعه از آموزش كليسايي قطعاً در روند دنيوي‌گرايي قرار مي‌گيرد. وجه ديگر آن، جداكردن اقتصاد جامعه از سيطره كليسا و مذهب مسيحي است. در آنجا مي‌بينيم كه بزرگ‌ترين زمين‌دار، كليساها و ارباب كليسا هستند كه بيشترين سيطره را در مالكيت‌هاي زمين دارند. اتفاقاً اول بار اين واژه سكولاريزاسيون از همين‌جا شروع شد. يعني نهادهاي غيركليسايي مالكيت زمين‌هاي عمومي را به عهده داشته باشند نه خود كليسا. وجه سوم؛ غير از آموزش‌وپرورش و مسئله اقتصاد، حوزه سياست است اين‌كه نهاد سياسي جامعه يعني دولت اصالتاً و الزاماً دست ارباب كليسا نباشد و ارزش‌هاي كليسايي تعيين‌كننده معيارهاي سياسي باشند كه اين هم جداكردن نهاد دولت و قدرت از كليسا شد. اما اين كه لزوماً سكولاريزاسيون به‌معناي جداكردن دين از سياست باشد از مسائل اصلي اين روند محسوب نمي‌شود به عبارت ديگر در اروپا به‌تدريج علوم‌جديد وارد ذهنيت و واقعيت جامعه شد و سيطره كليسا را ضعيف كرد و امور جديد كه عموماً علم مدرن بود جاي آن ذهنيت و نهادهاي سابق را گرفت. بنابراين اين جداسازي يك روند است.

    ¢بعضي‌ها در مورد حقوق‌بشر هم همين مسئله را مطرح مي‌كنند. به‌عبارتي، حقوق‌بشر در سازمان ملل و شوراي‌امنيت نهادينه شده است و احكام آن قطعي و قابل اجراست و جنبه جهاني هم پيدا كرده با اين توصيف مي‌گويند حقوق‌بشر يكي ديگر از وجوه روند سكولاريزاسيون است.

    £من هم اين صحبت‌ها را در مورد حقوق‌بشر شنيده‌ام. جوامع اروپايي و امريكايي در مورد حقوق‌بشر بحث‌هاي فلسفي جدي‌اي مطرح كرده‌اند ـ من در ايران اين بحث‌ها را كمتر ديده‌ام يا مي‌توانم بگويم اصلاً نديده‌ام ـ اما بحث اساسي اين است كه موضوع ذكر شده در ميثاق‌هاي بين‌المللي مرتبط با اين مسئله و آنچه كه در اعلاميه جهاني حقوق‌بشر نوشته شده، مربوط به حقوق انسان اروپايي ـ امريكايي است يا حقوق مطلق انسان است؟ نسبت فرهنگ‌ها و خرده‌فرهنگ‌ها با اين حقوق چيست؟ منتقدين جدي در همان جوامع وجود دارد كه مطرح مي‌كنند در اين اعلاميه‌ها و ميثاق‌ها حتي مي‌توان مناقشه كرد و مناقشاتي هم كرده‌اند. البته به خاطر عقب‌افتادگي فرهنگي جامعه ما نسبت به آن فرهنگ‌ها هنوز اين مباحث در ايران مطرح نشده است. اينها وحي منزل نيست، حتي به‌صورت بحث‌هاي علمي هم مطرح شده است. وقتي در مورد سكولاريسم در جامعه ما بحث مي‌شود آن را يكي از مسلمات مدرنيته مي‌گيرند، درحالي‌كه وقتي وارد ادبيات معاصر، جامعه‌شناسي دين و جامعه‌شناسي سياسي مي‌شويم مي‌بينيم چنين خبري نيست. آنچه كه در جامعه ما مطرح است ادبيات نزديك به 50 سال قبل امريكا و اروپاست نه ادبيات معاصر آنجا. به‌عنوان مثال؛ بحث سكولاريسم، تا حدود سال 1975 بحث غالب جامعه‌شناسي و جامعه‌شناسي دين در دنيا بوده است. گفته مي‌شده است كه روند جوامع به‌سوي كاهش ارزش دين هم در ذهنيت و هم در عينيت جامعه پيش مي‌رود. اما از حدود سال 1975 به بعد وقايعي در دنيا اتفاق افتاده كه روند سكولاريزاسيون را با سوال جدي مطرح كرده است و ما مشاهده مي‌كنيم كه نه‌تنها دين در جوامع مختلف از ارزش سابق خود كاهش پيدا نكرده، بلكه در بسياري از جوامع، دين به‌عنوان مهم‌ترين اهرم جنبش‌هاي اجتماعي درآمده است. به‌طور مثال در ايران تحولي جدي نسبت به سكولاريزاسيون رخ داد، يعني در ايران، انقلابي‌ به‌نام دين صورت گرفت. با پيدايش انقلاب‌اسلامي روحانيت كه فكر مي‌شد كمترين نقش و نفوذ اجتماعي را در ايران داشته باشد مورد بيشترين اقبال اجتماعي قرار گرفت. در آن زمان روي جلد برخي نشريات امريكايي مطرح مي‌شد كه انقلابي به‌نام خدا صورت گرفت و يكي از مباحث اصلي، انقلاب ديني در ايران بود و ديگري جنبش ساندنيست‌هاي نيكاراگوئه كه با انقلاب ايران همزمان شد. نقش كاتوليسيسم مسيحيت در نيكاراگوئه بسيار پررنگ بود. در اين ميان بحث جنبش همبستگي در لهستان رخ داد كه ‌لخ‌والسا تحت نفوذ پاپ ژان پل دوم و جريان‌هاي كاتوليك در لهستان آن را به پيش برد.

    خوزه كازاندا(Casanova) يكي از برجسته‌ترين پژوهشگران مذهب در جهان در سال 1994 اين چهار تحول را زمينه‌ساز بازگشت پيروزمندانه دين به حوزه عمومي ذكر مي‌كند. چهار واقعه، در چهار گوشه مختلف دنيا در اديان مختلف يعني هم در اسلام هم از نحله‌هاي مختلف مسيحي از كاتوليك و پروتستان و... اتفاق افتاد مثل انقلاب ايران، جنبش همبستگي در لهستان، كاتوليسيزم در نيكاراگوئه و ديگر جنبش‌هاي ديني بخصوص الهيات رهايي‌بخش در امريكاي لاتين و بنيادگرايي پروتستان در امريكا. مي‌دانيد كه آقاي بوش از اين بنيادگرايي پروتستان نهايت استفاده ـ يا سوءاستفاده ـ را به عمل آورده است. اين وقايع باعث شد كساني‌كه فكر مي‌كردند دين اهميت گذشته را در حركت‌هاي اجتماعي از دست داده به تأمل دوباره وادار شوند.

    ¢تحليل‌گري سه شب در دهه60 شمسي در راديو امريكا برنامه داشت مي‌گفت كه بنيادگرايي يهود منجر به دولت اسراييل شد؛ در پي آن مسلمان‌ها خودكم‌بين شدند و گفتند ما چه چيزي كمتر از يهودي‌ها داريم و مي‌خواهيم مثل آنها در صحنه سياست و حكومت باشيم. بدين‌ترتيب انقلاب‌اسلامي و بنيادگرايي اسلامي شكل گرفت و بعد به جنوب لبنان تسري پيدا كرد. اين تحليل‌گر مطرح كرد كه اين روند در حال تسري به درون امريكا و پيدايش بنيادگرايي مسيحي نيز مي‌باشد. اين تحليل‌گر مي‌گفت اصلي‌ترين خطري كه نظام امريكا را تهديد مي‌كند اين است كه كليسا در امريكا مي‌خواهد وارد سياست بشود كه اين مسئله را ما در انتخابات 2004 امريكا مشاهده كرديم.

    pآنچه كه تا قبل از اين چهار واقعه كه ذكر كردم به‌دنبال آن بودند مي‌گفتند كه خصوصي‌سازي مذهب (Privatization)شكل بگيرد و مي‌خواستند مذهب را از حوزه عمومي خود خارج كنند و مذهب را خصوصي و امر شخصي بكنند و اين مسئله جالبي است. خوشبينانه‌ترين برداشت از سكولاريزاسيون اين است كه بگوييم آنها نيامدند دين‌زدايي بكنند، بلكه آمده‌اند مذهب و دين را وارد حوزه خصوصي كنند. نهضتي كه از دوـ سه دهه آخر قرن بيستم آغاز شد و الان هم ما در آن مقطع به‌سر مي‌بريم، زدودن و غيرخصوصي‌سازي مذهب بودDeprivatization)) و اين‌كه دين در عرصه عمومي وارد شود. آنچه كه امروزه جامعه‌شناسان را در ريشه‌يابي اين امر درگير خود كرده اين است كه مي‌گويند در تلقي خود از سكولاريزاسيون چه اشتباهي كرديم كه اين فكر در ما ايجاد شد كه ديگر دين در عرصه عمومي كارساز نيست، درحالي‌كه مي‌بينيم آنچه كه بيش از همه توده‌هاي مردم را به حركت درمي‌آورد و حتي در جوامع متمدن ـ نه‌فقط در جوامع عقب نگه‌داشته شده ـ عامل اقبال به رهبران و رأي‌آوردن مي‌شود، همان عامل ديني است. به‌عنوان مثال ـ همان‌طور كه شما ذكركرديد ـ انتخابات اخير امريكا بود كه مشاهده كرديم مذهب در بين جان‌كري و بوش به چه ميزان نقش بازي كرد و مسئله مذهب يكي از عوامل موفقيت رئيس‌جمهوري فعلي امريكا، بوش، بوده است.

    اجازه بدهيد برگرديم به جنبه‌هاي نظري بحث. موجي جديد از حدود 1980 رونقي تازه به بحث از دين در محافل جامعه‌شناسي داده‌ است، موجي كه با انتقاد جدي از نظريه سكولاريزاسيون همراه و ملازم بوده است. نظري كه به تعبير حدن (Hadden) در 1989 مدت‌ها رنگ قداست به خود گرفته بود. جالب است بدانيم بسياري از حملات و انتقادها بر عليه سكولاريزاسيون از سوي كساني صورت گرفت كه خود زماني از تئوريسين‌هاي نظريه سكولاريزاسيون به‌شمار مي‌آمدند. پيتربرگر(Peter Berger) يكي از برجسته‌ترين اين نظريه‌پردازان است. برگر كه از بزرگ‌ترين جامعه‌شناسان ديني و در حال حاضر استاد دانشگاه بوستن آمريكا است در گذشته اين‌گونه مي‌انديشيد و پيش‌بيني مي‌كرد كه مسئله جايگاه دين در دنياي مدرن به پايان رسيده و مناسبات ديني به حداقل خودش و رو به صفر نزديك شده است. وي تحليل‌هاي خود را در كتاب "سايبان مقدس" (اين كتاب به فارسي ترجمه نشده) در سال 1967 نوشته است.

    نكته جالب توجه جوانان و روشنفكران اين است كه امروزه كساني طلايه‌دار انديشه مقابله با سكولاريسم شده‌اند و زوال سكولاريسم را در دنياي ما اعلام كرده‌اند و كوس تهي‌بودن تئوري سكولاريسم را به صدا درآورده‌اند كه خودشان بزرگترين تئوريسين‌هاي سكولاريسم بوده‌اند. پيتربرگر در كتاب خود اين نكات را ذكر مي‌كند. وي 30 سال بعد در سال 1997، كتابي به‌نام "افول سكولاريسم، دين‌خيزش‌گر و سياست جهاني"(Deseculariztion of the world) را مي‌نويسد، (اين كتاب توسط افشار اميري در سال 1380 به فارسي ترجمه شده است.) جالب توجه اين‌كه يك فصل كتاب به پاپ، يك فصل آن به انقلاب اسلامي ايران و يك فصل هم به لهستان اختصاص يافته است. پيتربرگر مقدمه مبسوطي هم بر آن نوشته است. برگر رويگرداني خود را از تئوري سكولاريزاسيون نه يك تغيير نظر صرفاً شخصي بلكه جلوه تقليد گرايشي عمدي در ميان كل جامعه‌شناسي دين مي‌داند. برگر در 2001 با صراحت مي‌نويسد: تئوري سكولاريزاسيون در توضيح شواهد تجربه قابل مشاهده در نقاط مختلف جهان روز به روز ناتوان‌تر شده است. دنياي امروز صرف نظر از چند استثنا به اندازه گذشته مذهبي مانده و در جاهايي حتي مذهبي‌تر از گذشته هم شده است.

    برگر نشانه‌هاي اين قدرت‌گيري دوباره مذهب را در سرتاسر جهان آشكار مي‌بيند: در بازخيزي اسلام هم در كشورهاي مسلمان هم در ميان اقليت‌هاي مسلمان ساير كشورها، در پيشرفت پروتستانيزم اونجليك (Evangelican Church) در بسياري از كشورهاي در حال توسعه بويژه در امريكاي لاتين، در تجديد حيات مذهبي در ميان كاتوليك‌ها و نيز در ميان ارتدوكس‌ها (بخصوص در روسيه)، در ميان يهوديان (در درون فلسطين اشغالي و ديگر نقاط) و نيز در ميان هندوها و پيروان بودا.

    در نگاه برگر وقوع اين پديده‌ها نه به‌معناي بي‌اعتباري كلي نظريه سكولاريزاسيون بلكه به‌معناي نفي آن تصوري از سكولاريزاسيون است كه قرار بود به مثابه يك روند حتمي و اجتناب‌ناپذير پا به پاي پيشرفت مدرنيته همه جوامع را درنوردد. به نظر وي سكولاريزاسيون همچنان وجود دارد، اما به‌عنوان يك احتمال و امكان در كنار احتمالات ديگر. همان‌طوري‌كه برخي جوامع ممكن است كماكان در جهت سكولارشدن بيشتر پيش روند، جوامع ديگري ممكن است به سمت مذهبي‌ترشدن حركت كنند. برگر معتقد است در شرايط جديد جامعه‌شناسان بايد تلاش كنند تا نقشه جهان را مجدداً براساس درجه تجسم‌يافتن سكولاريزاسيون و يا ميزان سيطره بازخيزي ديني در مناطق مختلف ترسيم كنند.

    پيشنهاد اوليه وي اين است كه در حال حاضر سكولاريته تنها در دو جا حضور مشروط دارد، يكي در اروپاي غربي و مركزي كه وي از آن باعنوان "پديده سكولاريته اروپايي" ياد مي‌كند و ديگري در ميان يك قشر كوچك اما به نظر وي متنفذ از روشنفكران در سطح جهان كه آنها را شامل افراد داراي تحصيلات به شيوه غربي بخصوص در زمينه علوم انساني دانسته و از آنها به "انترناسيونال سكولاريستي" تعبير مي‌كند. يكي از سوالاتي كه به‌شدت ذهن پيتربرگر را به خود مشغول كرده توضيح پارادوكس رواج سكولاريسم در اروپا و عدم رواج آن در امريكاست. اين خود بحث مفصلي مي‌طلبد اجازه دهيد آن را به وقت ديگري موكول كنم.

    مجموعاً امروز نظريه غالب در حوزه جامعه‌شناسي دين اين است كه سكولاريزاسيون تعبير صحيحي از واقعيت موجود در جهان معاصر نبوده است. آنها مي‌گويند، ما در كجا اشتباه كرديم؟ سپس نتيجه مي‌گيرند كه اروپا هرگز به صورت تمام‌عيار مسيحي نبوده است كه از مسيحيتش دست بردارد. يا در قرون‌وسطي كه جامعه‌شناسان به آن "عصر ايمان" مي‌گويند، اين‌گونه نبوده كه همه مردم به كليسا بروند. آنها مي‌گويند ما تعبير صحيحي از گرايش مردم به كليسا در آن دوران نداشتيم كه بخواهيم امروز را با آن دوره مقايسه كنيم، هركدام از جامعه‌شناسان اين نكته را مي‌گويند كه به‌طور كلي ما مي‌پنداشتيم كه علم، رقيب دين است و آمده كه جاي دين را بگيرد و بعضي از تلقي‌هاي ارباب دين از مسائل ديني صحيح نبوده و خرافي بوده است. اين مسئله به جاي خودش محفوظ است و معنايش اين نيست كه به‌طوركلي مي‌توانيم بگوييم علم مي‌تواند جاي دين بنشيند. كاركرد اصلي دين، معنابخشي به زندگي بوده است كه معنابخشي به زندگي هرگز ازجانب علم برنمي‌آيد ـ نه برمي‌آمده و نه برمي‌آيد ـ جالب اينجاست كه امروزه برخي از بزرگ‌ترين جامعه‌شناسان معاصر مي‌گويند، اين‌گونه نيست كه صرفاً زبان دين سمبليك و نمادين باشد. ما بايستي باور كنيم و اقرار كنيم كه دين هم برخي از واقعيت‌هاي هستي را ابراز مي‌كند. يعني دين در مقام بيان واقع است و نمي‌توانيم با حربه علم اين واقع‌نمايي‌هاي دين را نفي كنيم. اين مسئله در اواخر قرن بيستم و اوايل قرن بيست‌ويكم در حال اتفاق افتادن است. تا جايي‌كه ديگر مي‌توانيم بگوييم علم نسبت به سابق بيشترين پيشرفت را كرده است و ما مقابل آن قرار مي‌گيريم. امروز واقعيت دين را نمي‌توانيم ناديده بگيريم. بنابراين با اين شيوه‌اي كه ذكر كردم آقاي برگر پيشرو رد نظريه سكولاريزاسيوني مي‌شود كه خودش قبلاً آن را تدوين كرده بود. بنابراين به‌جاي اين‌كه بگوييم دين جاي خودش را از دست داده، مي‌توانيم بگوييم امروز قرائت‌هاي مختلف از دين مورد چالش قرار گرفته است. امروز ما با توجه به واقعيت‌هاي جهاني و اطلاع از آن واقعيت‌ها به روندي چون نوانديشي ديني دست يافته‌ايم. منتها در جامعه ما، چه‌بسا گفته شود بهتر است به‌جاي اين‌كه بگوييم دين بايد خودش را با مدرنيته منطبق كند، بگوييم مدرنيته بايد خود را با دين انطباق دهد. به عبارت ديگر تعاملي بين دين و مدرنيته بايد صورت گيرد نه اين‌كه دين خود را بر مدرنيته منطبق كند يا نه اين‌كه مدرنيته خود با دين منطبق شود. ما امروز مي‌توانيم نكاتي را هم از مدرنيته بگيريم و بگوييم مي‌بايستي اينها خود را با ارزش‌ها و ضوابط ديني هماهنگ كنند، لذا مي‌توانيم از "مدرنيته بومي" و "مدرنيته ايراني" سخن گفته و اينها را داخل فرهنگ جوامع شرقي متجلي بكنيم و بگوييم هيچ لزومي ندارد ما از همان مسيري برويم كه به‌طور مثال مدرنيته در فرانسه، انگلستان و امريكا طي كرده است.

    ¢آنچه كه شما مي‌گوييد درون‌زايي است، يعني ما دين خودمان را داريم و از مدرنيته هم استفاده مي‌كنيم. حتي مدرنيته بومي شده هم، يك درجه پايين‌تر از درون‌زايي به نظر مي‌رسد. بدين‌معنا كه مدرنيته را كامل بدانيم و در بستر زمان آن را بومي كنيم.

    pاين دو تعبير را با دو بياني كه شما گفتيد هم مي‌توان ذكر كرد. من تأكيد روي اين نكته دارم كه براي پيشرفت و توسعه در دنياي معاصر از لحاظ علمي ـ به لحاظ واقعيت‌هاي تجربي نمي‌گويم ـ هيچ لزومي ندارد كه ما دين خودمان را به كناري بگذاريم. مي‌توان تجديدنظر در برخي مفاهيم ديني كرد اما اين به معني كنار گذاشتن ايمان، خدا و آخرت نيست. به طنز مي‌گويند كه در دوران سكولاريزاسيون، زماني بحث از مرگ خداي نيچه مطرح مي‌شد و حالا بحث از انتقام خدا مطرح مي‌شود. يعني درست مقابل آنچه كه قبلاً ذكر شده بود. اين مسائل مطالعه‌اي جدي را مي‌طلبد. فكر مي‌كنم برخي دوستان ما، براي برون‌رفت از بن‌بستي كه يك قرائت عقب‌افتاده ديني در ايران بوجود آورده بحث حكومت دموكراتيك سكولار ـ يا به صورت دقيق‌تر حكومت دموكراتيك لائيك ـ را مطرح مي‌كنند كه اين مسئله نه با واقعيت‌هاي جامعه‌شناسي دين و نه با واقعيت‌هاي فعلي جامعه ما سازگاري و انطباق دارد. جامعه‌اي كه تمام بنيادش دين است زماني هم كه مي‌خواهد به دموكراسي يا به قول شما به حقوق‌بشر برسد، چه دليلي دارد كه ارزش‌هاي ديني خودش را كنار بگذارد. جامعه مي‌تواند با حفظ ارزش‌هاي ديني اين مسير را دنبال كند، تأكيد مي‌كنم ارزش‌هاي ديني لزوماً تلقي سنتي از دين نيست، مي‌تواند تلقي نوانديشانه از دين باشد. به عبارت ديگر، معتقدم اگر بحث ما الان بحث سازگاري اسلام ـ دقيقاً مرادم اسلام در ايران است ـ و مدرنيته باشد، اگر كسي بيايد بگويد شما براي اين‌كه مدرن بشويد بايد دست از اسلام بشوييد اين صحيح نيست، اين پيام سكولاريزاسيون بوده است. تلقي حداقلي از سكولاريزاسيون اين است كه دين را بايد به عرصه خصوصي تبديل كرد و تلقي حداكثري از سكولاريزاسيون اين است كه آن را ـ حداقل در رويكرد فرانسوي و لائيك‌اش مي‌بينيم ـ به‌طوركلي دين را از زندگي و عرصه عمومي حذف بكنيم. به نظر مي‌رسد راندن دين به عرصه خصوصي فقط جدايي دين از دولت نيست بلكه به بيان مودبانه حذف دين از زندگي است. نكته قابل تأكيد اين است، ما كه از حضور سربلند دين در قرن بيست‌ويكم در زندگي دفاع مي‌كنيم هرگز آمدن دين به‌معناي حق ويژه صنفي يك طبقه خاص ـ به‌عنوان مفسرين رسمي دين ـ نيست. به نظر من مي‌توان دين‌دار بود، اما هرگز به حق ويژه‌اي براي روحانيت باور نداشت. اين دو مسئله را نبايد يكي فرض كرد. از اين‌رو من اين دو را به دقت از يكديگر تفكيك كردم. معتقدم، ارزش‌هاي ديني در جامعه‌اي كه دينداران وجود دارند و حرف اول را در مناسبات اجتماعي مي‌زنند، هرگز به‌معناي اين نيست كه ما حقوق ويژه‌اي براي روحانيون در تفسير دين، در تقنين و تنظيم خط‌مشي عمومي قائل بشويم. همان‌طوركه جامعه‌شناسان بزرگي مثل برگر و كازانوا و استارك(Stark) و ديگران گفته‌اند در انقلاب اسلامي ارزش دين در جامعه افزايش يافت، اما در نهايت با به رسميت‌شناختن تفسير رسمي و حق‌ ويژه صنفي خاص در جامعه منتهي شد.

    ¢به نظر مي‌رسد آموزش‌هاي جاري و فقهي دو مولفه دارد: يكي رساله‌هاي آقايان و ديگري آموزش ارسطويي. مرحوم آيت‌الله خميني به‌عنوان يك مرجع سنتي گفتند رساله‌هاي آقايان و كتاب‌هاي ارسطويي بويي از قرآن نمي‌دهد و حتي مرحوم آيت‌الله خميني يك نقد جاندار به همين تفكر سنتي كرد. ولي چرا همين فقه سنتي امروزه اصالت پيدا كرده است؟

    pآن چيزي كه امروزه به اهميت آن در زندگي مي‌پردازيم، دين به‌معناي كلي ‌آن است نه يك تلقي خاص از آن. يكي از اجزاي دين، فقه است. فقه تمام دين نيست. در اسلام آياتي كه متأثر از مباحث فقهي است كمتر از 5درصد آيات قرآن است، عالمان احكام فرعي فقهي هرگز نمي‌توانند نماينده تفكر تمام عيار ديني محسوب بشوند. اينها را به‌معناي دفاع از آنچه كه در حال اتفاق افتادن در ايران است، نمي‌گويم. تأكيد من بر اين نكته است كه انقلاب ايران يك انقلابي بود كه درواقع در راستاي سكولاريزاسيون‌زدايي صورت گرفت. اما آن نظام رسمي كه بعد از اين انقلاب به‌تدريج حاكم شد در جهت مقابل با آن انقلاب، به خاطر سيطره يك تلقي عقب افتاده از آن دين، در عمل جامعه را به‌سوي نوعي سكولاريزاسيون پيش مي‌برد. بحث ما در اين است كه آنچه كه به زندگي يك مومن معنا مي‌بخشد ايمان به خدا و اعتقاد به آخرت است. البته اخلاق و عمل خاصي هم از اين ايمان برمي‌خيزد، اما معنايش هرگز اين نيست كه يك صنف خاصي امتيازات حقوق ويژه‌اي در چنين جامعه‌اي براي خود ايجاد كند. به عبارت ديگر ما مي‌توانيم يك جامعه ديني داشته باشيم كه كاملاً هم از حقوق‌بشر و هم از دموكراسي بهره‌برداري كند. لازمه دموكراسي، سكولاريسم نيست. در هر جامعه‌اي، دموكراسي متناسب با فرهنگ آن جامعه تعريف مي‌شود. اگر اكثريت يك جامعه ملحدين، بي‌دين‌ها، بي‌خداها و... باشند هركدام متناسب با خودشان دموكراسي را تحقق مي‌دهند. اگر در جامعه اكثريت قريب به اتفاقش قائلين به ايمان ديني باشد نمي‌توان گفت كه ايمان و دين در اين جوامع نقشي را بازي نمي‌كند، اين موارد مغلطه‌هايي است كه در جامعه ما پيش آمده است. اگر ما از جامعه فرانسه درباره اين‌كه حقوق زنان مسلمان را رعايت نمي‌كنند انتقاد مي‌كنيم متقابلاً آنها هم نسبت به برخي اجبارها در اين جامعه ايراد خواهند گرفت. وليكن با اختيار و نه با اجبار مي‌توان اين حقوق را در هر دو جامعه ايجاد كرد.

    ¢در قرآن آمده است كه فرعون هم دين داشت يا در سوره يوسف دين ملك هم آمده است، درحالي‌كه بت‌پرست بود. يا در سوره كافرون "لكم دينكم ولي دين" هست كه يعني كافر هم دين دارد. آيا ما حق داريم سكولاريسم را نادين‌محور يا بي‌دين ترجمه كنيم؟ همه جوامع به نوعي يك ديني داشته‌اند.

    pهمان‌طور كه ذكر كردم سكولاريزاسيون از لحاظ ريشه لغوي به معناي دنيوي‌گرايي و گيتي‌گرايي است، شبيه آن نكته‌اي كه وبر در معناي نفي ارزش‌هاي ماوراي طبيعي از زندگي انسان ذكر كرده بود. در قرآن دين به‌معناي دين توحيد و دين شرك به كار رفته است. اما ديني كه ما به كار مي‌بريم، مرادمان اعتقاد به خدا به‌عنوان مهم‌ترين محورش است.

    ¢در جامعه ما، كسي را مي‌شناسيد كه مانند نويسنده واشنگتن تايمز سكولاريسم را به‌عنوان يك مقوله راهبردي و استراتژيك تلقي بكند؟ واشنگتن تايمز نوشته است سكولار كسي است كه 8 ويژگي داشته باشد.

    pفكر مي‌كنم مطلب مورد اشاره ژورناليستي و فاقد پشتوانه لازم تئوريك مي‌باشد. اما در ميان متفكران ايراني تا آنجا كه من اطلاع دارم، دكتر حسين بشيريه قائل به تلازم دموكراسي و سكولاريسم است. به نظر مي‌رسد در زمينه سكولاريسم در زبان فارسي ادبيات بسيار اندكي داريم. غير از ترجمه كتاب برگر ـ كه قبلاً به آن اشاره كردم ـ يك مقاله ديگر از برگر نيز توسط سيدحسين سراج‌زاده به فارسي ترجمه شده كه چند سال پيش در مجله كيان ديدم به‌نام "برخلاف جريان نقد: نظريه سكولارشدن" (كيان، شماره 44، سال 77). مترجم، مقاله شاينر و اين مقاله را همراه با يكي دو مقاله ديگر تحت عنوان "چالش‌هاي دين و مدرنيته" سال گذشته منتشر كرده است. كتابچه كوچكي تحت عنوان "باورها و رفتارهاي مذهبي در ايران" 1379ـ1353 توسط عبدالمحمد كاظمي‌پور در سال 1382 توسط وزارت ارشاد منتشر شده كه در حوزه مطالعه ميداني در مورد سكولاريسم در ايران قابل اعتناست. به‌هرحال مهم‌ترين كار، ترجمه متون اصلي در شناخت سكولاريزاسيون و نيز نقدهاي جدي وارد بر آن است. چقدر مناسب است مجموعه‌اي از جديدترين تحقيقات پيتربرگر در زمينه نقد سكولاريزاسيون به فارسي برگردانيده شود تا دوستان جوان ما با اشراف بيشتري و به دور از احساسات انعكاسي نسبت به قرائت رسمي دين درباره اين مسئله مهم بين‌المللي بينديشند.

    ¢در كتاب "ناسيوناليسم در ايران" نوشته آقاي ريچارد كاتم بحثي نيز راجع به سكولاريزم در ايران وجود دارد كه بيشتر متوجه جداكردن دين از حكومت است.

    pاينها خيلي سياسي است. وقتي به ريشه‌اش توجه كردم تلقي من اين بود كه سكولاريسم تقليل نقش دين است. هر چقدر هم جلو مي‌روم اين مطلب بيشتر مورد تأكيد قرار مي‌گيرد. در كتاب A General theory of secularization, David Martin, ، چاپ نيويورك، 1978 كه نوشته ديويد مارتين است و حدود 350 صفحه دارد در مورد اروپا مطالب جالبي دارد و دقت شده كه مسئله هر جا به يك گونه است. درباره هند مواردي دارد كه براي من جالب بود. كتاب قابل‌ملاحظه‌اي است. اگر امكان ترجمه‌اش باشد با يك مقدمه موردي درباره ايران مي‌شود متن ارزشمند كتاب را تعميق كرد. حدود سي‌سال از اين نوشتن مي‌گذرد. در آن زمان هنوز سكولاريسم در اوج بوده است. كار مارتين هنوز هم در اين حوزه معتبر شمرده مي‌شود.

    ¢با وجود اين مسئله كه برگر اين‌گونه شفاف راجع به سكولاريسم صحبت كرده و كتابش هم به فارسي ترجمه شده است، چرا در روشنفكران و مطبوعات ما حتي ماهنامه‌هاي فرهنگي ـ تئوريك اين موضوع منعكس نشده است؟

    pبراي خود من هم سوال است. در سفرهايم به خارج از ايران دريافتم، ايران جزيره‌اي شده در تمام كشورهاي خاورميانه كه گرايشاتش با ديگر مناطق دنيا و خاورميانه تفاوت مي‌كند. به‌طور مثال در تركيه در سه چهار سال اخير شاهد تظاهرات گسترده ضداسراييلي در دانشگاه استانبول بودم كه در ايران در چهارسال اخير كمتر ديده شده است. امروز اگر بخواهد تظاهرات ضداسراييلي و به نفع فلسطين به خاطر سوءا